شنبه ۲ تير ۱۴۰۳ - 22 Jun 2024
 
۰
۳

ماجرای شهیدی که امام زمان(عج) به آن پست داد

پنجشنبه ۲ آذر ۱۴۰۲ ساعت ۰۸:۳۷
کد مطلب: 859794
اگر مقامی هم قبول کردم، به خاطر این بود که گفتند: واجب شرعی است؛ وگرنه، فرماندهی برای من لطفی نداشت.
ماجرای شهیدی که امام زمان(عج) به آن پست داد
گروه فرهنگی جهان نيوز: یک روز توی منطقه جلسه داشتیم. چند تا از فرماندهان رده بالا هم آمده بـودند. بعد از مقدماتی، یکی شان به عبدالحسین گفت: حاجی برات خوابهایی دیدیم.

عبدالحسین لبخندی زد و آرام گفت: خیره ان شاء الله

گفت: ان شاء الله.

مکثی کرد و ادامه داد: با پیشنهاد ما و تأیید مستقیم فرمانده لشگر، شما از این به بعد فرمانده گردان عبدالله هستین.

یکی دیگرشان گفت: حکم فرماندهی هم آماده است.

خیره عبدالحسین شدم .

به خلاف انتظارم، هیچ اثری از خوشحالی توی چهره اش پیدا نبود.

برگه حکم فرماندهی را به طرفش دراز کردند، نگرفت! گفت فرماندهی گروهانش هم از سر من زیاده، چه برسه به فرماندهی گردان!

گفتند: این حرفا چیه میزنی حاجی؟!

ناراحت و دمغ گفت مگر امام نهم ما چقدر عمر کردن؟

همه ساکت بودند. انگار هیچ کس منظورش را نگرفت. ادامه داد: حضرت توی سن جوانی شهید شدن حالا من با این سن چهل و دو سال تازه بیام فرمانده گردان بشم؟

گفتند: به هر حال، این حکم از طرف بالا ابلاغ شده و شما هم موظفی به قبول کردنش.

از جاش بلند شد. با لحن گلایه داری گفت: نه بابا جان! دور ما رو خط بکشین، این چیزها هم ظرفیت می‌خواد، هم لیاقت که من ندارم.

از جلسه زد بیرون.

آن روز، هر چه به اش گفتیم و گفتند که مسئولیت گردان عبدالله را قبول کند، فایده ای نداشت که نداشت.

روز بعد ولی کاری کرد که همه مات و مبهوت شدند؛ صبح زود رفته بود مقر تیپ و به فرمانده تیپ گفته بود: چیزی رو که دیروز گفتین قبول می‌کنم .

کسی، دیگر حتی فکرش را هم نمی‌کرد که او این کار را قبول کند. شاید برای همین فرمانده پرسیده بود: چی رو؟

عبدالحسین گفته بود مسئولیت گردان عبدالله رو......

جلو نگاههای تعجب زده دیگران عبدالحسین به عنوان فرمانده همان گردان معرفی شد.

حدس می‌زدیم باید سری توی کارش باشد، وگرنه او به این سادگی زیر بار نمی رفت.

بالاخره هم یک روز توی مسجد بعد از اصرار زیاد ما، پرده از رازش برداشت. گفت:

همون شب خواب دیدم که خدمت آقا امام زمان (سلام الله علیه) رسیدم. حضرت خیلی لطف کردن و فرمایشاتی داشتن؛ بعد دستی به سرم کشیدن و با اون جمال ملکوتی شون، و با لحنی که هوش و دل آدم رو می‌برد، فرمودن: شما می توانی فرمانده تیپ هم بشویی... .

خدا رحمتش کند همین اطاعت محضش هم بود که آن عجایب و شگفتیها را در زندگی او رقم زد.

یادم هست که آخر وصیتنامه اش نوشته بود: اگر مقامی هم قبول کردم، به خاطر این بود که گفتند: واجب شرعی است؛ وگرنه، فرماندهی برای من لطفی نداشت.

خاطره ای از معصومه سبک خیز
برگرفته از کتاب «خاک های نرم کوشک»؛ روایت هایی از زندگانی شهید برونسی

بیشتر بخوانید:
ماجرای کمک حضرت زینب(س) به شهید برونسی در جبهه
ماجرای عکس شهید برونسی و دو بچه چوپان کُرد
ماجرای فرار شهید برونسی از خانه سرهنگ
اتفاق عجیب در تولد فرزند اول شهید برونسی
زرنگی فرمانده مشهدی جلوی تیزبازی یک رزمنده
ماجرای حساسیت زیاد شهید برونسی نسبت به بیت المال
ماجرای عجیب در تولد فرزند اول شهید برونسی
فرمانده برجسته‌ای که از کولر بیت‌المال هم استفاده نکرد
ماجرای لطف امام هشتم(ع) به شهید عبدالحسین برونسی
ماجرای عنایت حضرت زهرا(س) در لحظه سخت عملیات
خانواده‌ای که با توصیه شهید برونسی به آرامش رسید
پدر شهیدی که جهیزیه دخترش را کامل کرد
فرمانده‌ای که همسرش را به حضرت زهرا(س) سپرد
شهیدی که برای خیلی‌ها کفن خرید جز خودش
ماجرای تیری که حضرت ابوالفضل(ع) از بازوی یک فرمانده بیرون کشید
عنایت یک شهید برای قبولی فرزندانش در کنکور
فرمانده شهیدی که حاضر نبود پشت فرمان بنشیند
شهیدی که در خواب تمام مشکلات را حل می‌کرد
ماجرای قرض‌های یک شهید که به کمک رهبر‌انقلاب حل شد
https://jahannews.com/vdcjhheoxuqeiaz.fsfu.html
jahannews.com/vdcjhheoxuqeiaz.fsfu.html
نام شما

آدرس ايميل شما
برای ارتقای فرهنگ نقد و انتقاد و کمک به پیشرفت فرهنگ و اخلاق جامعه، تلاش کنیم به جای توهین و تمسخر دیگران، نظرات و استدلال هایمان را در رد یا قبول مطالب عنوان کنیم.
نظر شما *


محمد
Iran, Islamic Republic of
انشاالله شهید عزیز برونسی شفیع ما باشند
مرصاد
Iran, Islamic Republic of
کجایند ؛ مردان بی ادعا ؟!
دانا
Iran, Islamic Republic of
شهیدان چقدر خوشبختند که هم توفیق خدا را دارند و هم نگاه امام معصوم خدا، یاد ایشان و همه شهیدان گرامی و راهشان پر نور.