شنبه ۲ تير ۱۴۰۳ - 22 Jun 2024
 
۳

فرمانده شهیدی که حاضر نبود پشت فرمان بنشیند

سه شنبه ۹ آبان ۱۴۰۲ ساعت ۰۸:۱۹
کد مطلب: 856597
شوخی نکن سید! همین ماشینش هم که دست منه، برام خیلی سنگینه، می ترسم قیامت نتونم جواب بدم، چه برسه به راننده.
فرمانده شهیدی که حاضر نبود پشت فرمان بنشیند
گروه فرهنگی جهان نيوز: فرمانده تیپ که شد، یک ماشین، اجباراً، تحویل گرفت. یک راننده هم می خواستند در اختیارش بگذارند که قبول نکرد. به‌اش گفتم: شما گواهینامه که نداری حاجی، پس راننده باید باهات باشه.

گفت: توی منطقه که شرعا عیبی نداره من خودم پشت فرمون بشینم.

پرسیدم: تو شهر می خوای چه کار کنی؟

کمی فکر کرد و گفت: تو شهر چون نمی شه بدون گواهینامه رانندگی کرد. اگر خواستم برم، با راننده می رم.

چند وقت بعد که رفتم مشهد، یک روز آمد پیشم. گفت: یک فکری برای این گواهینامه ما بکن سید.

به خنده گفتم: شما که دیگه راننده داری، گواهینامه می خوای چه کار؟

گفت: همه مشکل همین جاست که یک راننده بند من شده، اونم راننده ای که حقوق بیت المال رو می گیره و مخارج دیگه هم زیاد داره.

خواستم باب مزاح را باز کرده باشم. گفتم: خوب این بالاخره  حق یک فرمانده تیپ هست.

گفت: شوخی نکن سید! همین ماشینش هم که دست منه، برام خیلی سنگینه، می ترسم قیامت نتونم جواب بدم، چه برسه به راننده. تصمیمش جدی بود و مو لای درزش نمی رفت. پرسیدم: حالا شما چند روز مرخصی داری؟

گفت: هفت، هشت روز.

کمی فکر کردم و گفتم: مشکل بشه کاری کرد، ولی حالا توکل بر خدا می ریم ببینیم چی می شه.

رفتیم اداره راهنمایی و رانندگی. هر طور بود کارها را رو به راه کردیم. دو، سه تا از آن افسرهای خیّر و با حال خیلی کمک مان کردند. عبدالحسین اول امتحان آئین نامه داد و بعد هم تو شهری، و بالاخره به اش گواهینامه را دادند. البته همین هم خودش یک هفته ای طول کشید. وقتی می خواست راهی جبهه بشود، برای خدا حافظی آمد.

بابت گواهینامه ازم تشکر کرد و گفت: بالاخره این زحمتی رو که کشیدی بگذار پای بیت المال، ان شاء الله خدا خودش اجرت رو بده.

گفتم: حالا خودمونیم حاج آقا، شما هم زیاد سخت می گیری ها.

لبخندی زد و حکایتی برام تعریف کرد؛ حکایت طلحه و زبیر که در زمان خلافت حضرت امیرالمومنین(سلام الله علیه) رفتند خدمت ایشان که حکومت بگیرند. آن وقت حضرت شمع بیت المال را خاموش کردند و شمع شخصی خودشان را روشن کردند. طلحه و زبیر هم وقتی موضوع را فهمیدند، دیگر حرفی از گرفتن حکومت نزدند و دست از پا درازتر برگشتند. وقتی اینها را تعریف می کرد، لحنش جور خاصی شده بود.

با گریه ادامه داد: خدا روز قیامت از پول و از اموال خصوصی و حلال انسان، که دسترنج خودشه، حساب می کشه که این پول و اموال رو در چه راهی مصرف کردی؛ چه برسه به بیت المال که یک سر سوزنش حساب داره!

خاطره ای از سید کاظم حسینی
برگرفته از کتاب «خاک های نرم کوشک»؛ روایت هایی از زندگانی شهید برونسی

بیشتر بخوانید:
ماجرای کمک حضرت زینب(س) به شهید برونسی در جبهه
ماجرای عکس شهید برونسی و دو بچه چوپان کُرد
ماجرای فرار شهید برونسی از خانه سرهنگ
اتفاق عجیب در تولد فرزند اول شهید برونسی
زرنگی فرمانده مشهدی جلوی تیزبازی یک رزمنده
ماجرای حساسیت زیاد شهید برونسی نسبت به بیت المال
ماجرای عجیب در تولد فرزند اول شهید برونسی
فرمانده برجسته‌ای که از کولر بیت‌المال هم استفاده نکرد
ماجرای لطف امام هشتم(ع) به شهید عبدالحسین برونسی
ماجرای عنایت حضرت زهرا(س) در لحظه سخت عملیات
خانواده‌ای که با توصیه شهید برونسی به آرامش رسید
پدر شهیدی که جهیزیه دخترش را کامل کرد
فرمانده‌ای که همسرش را به حضرت زهرا(س) سپرد
شهیدی که برای خیلی‌ها کفن خرید جز خودش
ماجرای تیری که حضرت ابوالفضل(ع) از بازوی یک فرمانده بیرون کشید
عنایت یک شهید برای قبولی فرزندانش در کنکور
 
https://jahannews.com/vdchw-n6q23nmmd.tft2.html
jahannews.com/vdchw-n6q23nmmd.tft2.html
نام شما

آدرس ايميل شما
برای ارتقای فرهنگ نقد و انتقاد و کمک به پیشرفت فرهنگ و اخلاق جامعه، تلاش کنیم به جای توهین و تمسخر دیگران، نظرات و استدلال هایمان را در رد یا قبول مطالب عنوان کنیم.
نظر شما *