من گفتم «ابراهیم، قول بده شب اول قبر کنارم بمونی؛ چون ایمان و یقین داشتم حضور ابراهیم که از لحاظ معنوی و عرفانی بسیار قوی بود در کنارم باعث می شود آن شب به راحت ترین شکل سپری شود.»
گروه فرهنگی جهان نیوز: همراه مادرم، فاطمه و ابراهیم در حال دیدن برنامه «زندگی پس از زندگی» بودیم و از هر دری سخن می گفتیم تا اینکه بحث به مرگ رسید.
من گفتم «ابراهیم، قول بده شب اول قبر کنارم بمونی؛ چون ایمان و یقین داشتم حضور ابراهیم که از لحاظ معنوی و عرفانی بسیار قوی بود در کنارم باعث می شود آن شب به راحت ترین شکل سپری شود.»
ابراهیم لبخندی زد و گفت: «داداش، یک شب که چیزی نیست، من قول میدم که یک هفته کنار قبرت باشم و تنهات نذارم!»
نهایتاً من بحث را این گونه جمع کردم: «همین جا به هم قول می دیم که هر کدوممون زودتر از دنیا رفت، شب اول قبر تنهاش نذاریم و کنارش باشیم.»
مادرم که از حرف هایمان کلافه شده بود، به آشپزخانه رفت و اسپندی دود کرد. هنگامی که اسپند را دور سرمان می چرخاند گفت: «بسه دیگه. این قدر حرف از مردن نزنید. ان شاء الله همه تون ۱۲۰ ساله بشید.»
اما سرنوشت به گونه دیگری رقم خورد. هنگامی که ابراهیم را در آرامگاه ابدی اش به خاک سپردیم، یاد عهدی که بسته بودیم افتادم. شب به گلزار شهدای بهشت سکینه رفتم تا همراه ابراهیم باشم. به آنجا که رسیدم، با صحنه ای عجیب روبه رو شدم.
رفقای هیئتی، بسیجی و همکارانش آنجا بودند. آمده بودند برای بدرقه ابراهیم تا آسمان.
هرکس به شیوه خودش ابراهیم را همراهی می کرد. یکی با گریه، دیگری با زیارت عاشورا و آن یکی با روضه خوانی... صحنه معنوی و زیبایی بود.
آن شب تا صبح بر سر مزار ابراهیم مناجات حاج منصور ارضی پخش شد تا ابراهیم با همان صوتی به آسمان عروج کند که بارها دلش عروج کرده بود. همان صوتی که زینت شب زنده داری های ابراهیم بود. تقریباً تا چهلم ابراهیم ساعاتی از روز و ساعاتی از شب را در کنار او بودم و گاهی تا صبح در کنارش خوابیدم. جایی که دیگر قبرستان نبود، بلکه پاتوق دل سوختگانی شده بود که به دنبال آدرس بهشت بر سر مزار او می آمدند.
برگرفته از کتاب «اسمی از تبار ابراهیم»روایت هایی از زندگانی شهید ابراهیم اسمی