مدیران خودرو
چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۲ ساعت ۱۳:۱۵
تعداد نظر۲۱
داغ کنيد+ ۱۰
دقایقی به همین وضع گذشت و حاجی در دل سیاهی شب مشغول راز و نیاز بود. یک دفعه بی‌سیمچی با عجله به سمت حاجی آمد. حاجی گوشی را از دستش قاپید. فرمانده بود. به آهستگی گفت، «با توکل به خدا شروع کنید!»
بین سنگرهای عراق دو زن بودند که از ترس می‌لرزیدند
گروه فرهنگی جهان نیوز: تازه وارد گردان شده بودیم. می دانستم حاجی برونسی فرمانده گردان است.تعریفش را شنیده بودم و  او را دورادور در جبهه دیده بودم. بعد از نماز در صف غذا ایستادم تا نوبتم شود چهره مردی که رو به رویم ایستاده بود بنظرم آشنا بود.

مطمئن بودم او را جایی دیده ام. شبیه حاجی برونسی بود، معمولا فرمانده گردان در صف غذا نمی ایستاد، آن هم کنار بسیجی ها. اما وقتی دقیق نگاه کردم دیدم خودش است.

وقتی چشم در چشم شدیم، بعد از احوال پرسی با تعجب پرسیدم؛ «مگه فرمانده گردان هم... .»

با رفتن خنده از لبهایش نتوانستم حرفم را تمام کنم. گویی این جمله بارها برایش تکرار شده بود. انگار می دانست می خواهم چه بگویم. گفت؛ «مگر فرمانده گردان با بسیجی های دیگه فرق داره که باید بدون صف غذا بگیره.»

 کمی مکث کرد و بعد گفت؛ «فرماندهی برای من لطف نیست، این یک تکلیف شرعیه، باید قبول کنی.»

نمی‌دانستم چه بگویم. حرف هایش از همان برخورد اول برایم عجیب و متفاوت بود.

شیفته رفتارش شدم و همان جا دوستیم با حاجی شکل گرفت. قرار بود در عملیات فتح المبین همراهش باشم. حس ناشناخته ای داشتم. چون اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم. اولین عملیاتی هم بود که حاجی برونسی فرمانده گردان شده بود و به خودم می‌بالیدم که همراه او خواهم بود. شب عملیات؛ بین حرف های حاجی که دیگر فرمانده صدایش می‌زدم، فهمیدم گردانی که وارد آن شدم، فدایی هستند. همه آمده بودند که برنگردند. ماموریت مهم و خطرناکی بود. باید از دل نیروهای دشمن عبور می‌کردیم تا می‌رسیدیم به تپه ای که به 124 معروف بود. حساس ترین لشگر دشمن در منطقه، روی همین تپه مستقر بود و اگر موفق می‌شدیم پیروزی بزرگی نصیبمان شده بود.

مانده بودم سر دوراهی که بمانم یا برگردم. چند گردان دیگر هم بودند که قرار بود از محور دیگری عمل کنند. حاجی دستور داد از محور دیگری راه افتادیم. قرار بود وقتی پایه تپه رسیدیم منتظر دستور بمانیم و پس از اعلام حمله عملیات را شروع کنیم. باید خط دشمن را رد می‌کردیم. مسیرمان از داخل شیاری تنگ و باریک بود. مسیر به قدری تنگ بود که گاهی به دیوارها برخورد می‌کردیم. با کمی تاخیر بچه ها رد شدیم و رسیدیم پای تپه اما این تازه آغاز راه بود. سختی کار تازه از اینجا به بعد شروع می شد. فرمانده اشاره کرد؛ «بخوابین.»

پس از چند دقیقه، دیدم لب های حاجی تکان خورد. من از بقیه به او نزدیک تر بودم. چشمانش را بسته بود. صدایی نمی‌شنیدم؛ اما گویا دعایی زیر لب زمزمه می‌کرد و به آرامی اشک می‌ریخت. حال عجیبی داشت. سرم را بلند کردم. با دیدن چند جیپ سرم را دزدیدم.

دقایقی به همین وضع گذشت و حاجی در دل سیاهی شب مشغول راز و نیاز بود. یک دفعه بی‌سیمچی با عجله به سمت حاجی آمد. حاجی گوشی را از دستش قاپید. فرمانده بود. به آهستگی گفت، «با توکل به خدا شروع کنید!»

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد، وقتی به خودم آمدم دیدم همراه بچه ها سیم خاردارها و موانع دیگر را رد کردیم و در حال گرفتن سنگرها هستیم. نیروهای گردان در زمان کوتاهی مقر فرماندهی را نابود کردند. اگر میان بچه ها نبودم باورم نمی‌شد خودمان این کارها را کرده باشیم. میان سنگرها دو زن بودند که از ترس مثل بید می‌لرزیدند.

فهمیدم زبان فارسی متوجه می‌شوند. بعدا فهمیدم اصلا کارشان همین است؛ شنود بی‌سیم‌های ما. حاجی دستور داد اسیرشان کنیم. با چشمهای بهت زده ما را نگاه می‌کردند. از سرعت عمل ما متعجب مانده بودندکه چطور سنگرها را یکی پس از دیگری تصرف می‌کردیم. به کمک بچه های دیگر که آنها هم از سمت های مختلف حمله کرده بودند، همان شب منطقه را گرفتیم.

کسی باورش نمی‌شد توانسته باشیم همه منطقه را به دست بگیریم اما من که در آن شب از همه به حاجی نزدیکتر بودم، می‌دانستم تاثیر دعاهای حاجی و توسلش به اهل بیت(ع) باعث شد تپه 124 را با این سرعت تصرف کنیم.

برگرفته از کتاب «برگی از یک زندگی»
بر اساس زندگی سردار شهید عبدالحسین برونسی

بیشتر بخوانید:
ماجرای عکس شهید برونسی و دو بچه چوپان کُرد
ماجرای فرار شهید برونسی از خانه سرهنگ
اتفاق عجیب در تولد فرزند اول شهید برونسی
زرنگی فرمانده مشهدی جلوی تیزبازی یک رزمنده
ماجرای حساسیت زیاد شهید برونسی نسبت به بیت المال
ماجرای عجیب در تولد فرزند اول شهید برونسی
فرمانده برجسته‌ای که از کولر بیت‌المال هم استفاده نکرد
ماجرای لطف امام هشتم(ع) به شهید عبدالحسین برونسی
ماجرای عنایت حضرت زهرا(س) در لحظه سخت عملیات
ماجرای کمک حضرت زینب(س) به شهید برونسی در جبهه
ماجرای دختری که به دست پدر شهیدش شفا یافت
https://jahannews.com/vdcdo50jzyt0os6.2a2y.html
نام شما
آدرس ايميل شما

کیا
خدا کنه مسئولین شرمنده شهدا نشوند .
خدا از شهدا راضی باشه اونا نبودن معلوم نبود ما الان کجا بودیم
محمد
با سلام الان یکی که رنگ بوجبهه ندیده میاد میگه از خودشون در میارن ولی این بدانید همه مامدیون شهدا عزیزمان هستیم انها انسانهای نمونه بودن پاک وازخود گذشته
عبدالله
با سلام خدمت شما عزیزان در جبهه موقع پخش غذا هرگز صف ایجاد نمیشد لذا مسئول پشتیبانی کردان بعد از تحویل غذا از پشتیبانی لشکر به گردان می‌آورد و هر گروهان هم بعد از تحویل به شهردار هر دسته غذا تحویل می‌داد البته بر مبنای آمار تعداد نفرات هر دسته لذا چیزی بنام صف نبود چون احتمال تجمع و نیروها و بمباران توسط دشمن بسیار ریسک بالائی داشت ....
زمانی که توی چادر یا سنگر و یا عقبه باشیم درسته شهردار غذا را تحویل می‌گرفت. ولی موقع حرکت و یا جابجایی وانت یا ۹۱۱ میومدن و همه توی صف وایسادن
عالی
رزمندگان اسلام همه عجیب بودند شهید برونسی خیلی عجیب‌تر
خسرو
روح تمام شهدای عزیزمیهن شادویادشان تاابدگرامی باد
محسن ملکی
راننده لودر هایی هم بودن که جلوتر از تمام نفرات بودن سنگر درست میکردم بدون تفنگی ولی اسمی از کسی که سنگر ساز بود نیست متاسفانه
جواد
دوست عزیزم اون کسی که باید ببینه دیده همه این جنگها فقط برای امتحان ماست که معلوم بشه چند مرده حلاجیم خدا خدا خدا !درود بر سنگر سازان بی سنگر
جهاد
سنگرسازان بی سنگریادشان بخیر
محمود
باسلام رزمندگان هیچ گونه صف نداشتند سنگربه سنگر از
طرف پشتیبانی یا همان شهردار توضیح می‌گردید یاعلی
سپهر
دو تا کتابو میشناسم در مورد زندگی شهید برونسی ،خاکهای نرم کوشک و برگی از زندگی به نظرم اولی بهتره و دومی یکم پیازداغش زیاده!
حمید رضا بخشوده
وای از دست خودم و بعضی مسئولین
سیدمهدی امامی
سلام دوستان من سال۶۵ یا۶۶بودبدونه گواهینامه باخاور باربردم جبهه بقرآن خداکسانی دیدم که آنقدردل ونیت پاکی داشتندکه اثلاباهیچ چیزنمیشدمقایسه کنی بااینکه سن من حدود۱۵سال بوداماخوب میفهمیدم اینهافرشتن من واقعالیاقت نداشتم بمانم برم خط فقط بارمون راخالی میکردیم برمیگشتیم اماخداروشکرمیکنم که توانستم چندتا بارببرم والان سرم رابالابگیرم به بچه هام بگم منهم کار کوچکی کردم براوطن م
شهدا ما جا ماندیم شرمنده ایم
....
کیوان
حدود 30 ماه افتخار حضور در جبهه دارم.. صف غذا هم گاهی تشکیل می‌شد... بستگی داشت به موقعیت.. بارها تو صفشم وایستادیم...
امین
درود خدا بر شهدا .ما که افتخاره حضور در جزیره امل الرصاص در عملیات والفجر ۸ را داشتیم غذا و خارو بار توسط وانت لنکروز سپاه دربه چادر یا سنگر تحویل بچها میشد .یادش بخیر ....
مهران
شهدا شرمنده ایم
......