چرا در رادیوی شما از آذربایجان ما به عنوان آذربایجان جنوبی اسم میبرید؟ آذربایجان جنوبی یعنی چه؟ گفت حالا مگر چه می شود.» گفتم: «ما هم از این به بعد نمیگوییم کشور آذربایجان میگوییم آذربایجان شمالی؛ ما یک آذربایجان غربی داریم و یک آذربایجان شرقی حالا هم یک آذربایجان شمالی. می دانید معنایش چیست؟ یعنی این که اینجا مال ماست.
در ملاقات با خانم بینظیر بوتو اتفاق جالبی افتاد و آن اینکه در حین مذاکره، نزدیک ظهر، بچهی ایشان از مدرسه آمد و پیشکارش او را آورد.یک بچه شش یا هفت ساله بود که یکدفعه دوید طرف مادرش؛ در حالی که ما داشتیم مذاکره میکردیم.
تا آن موقع امام برای آقای منتظری عنوان آیت الله را ننوشته بودند، در نامه ها حجت الاسلام و والمسلمین خطاب می کردند، قرار شد از امام تقاضا کنند که از این به بعد نامه هایی که مرقوم میفرمایند، آیت الله را برای ایشان بنویسند.
شهدای مشروطه، آدمهای بسیار بزرگی بودند. ما نظیر آیتالله شیخ فضلالله نوری، شیخ محمد خیابانی، ثقهالاسلام تبریزی، ستارخان، باقرخان و... را در تاریخ زیاد نداریم. آنها واقعاً آدمهای مخلصی بودند. پس چرا از انقلاب مشروطه، رضاخان و محمدرضا و ساواک درآمدند؟ چون رهبر قدرتمندی مثل امامخمینی نداشتند.
آقای حسینی، نماینده سیستان در مجلس، جوسازی علیه استاندار به راه انداخت و اظهار کرد: «استاندار بیعرضه است.» لذا به مجلس رفتم و در جلسه غیرعلنی ماجرای زاهدان را برای نمایندگان تشریح کردم و گفتم این منطقه حساس است و بسیاری از منافقین و فرصتطلبان میخواستند از این ماجرا سوءاستفاده کنند
یکبار آیتالله طالقانی به من زنگ زد و فرمود: شجونی، بیا مرا از دست این احمد علی بابایی نجات بده! رفتم و دیدم علی بابایی یک بقچه آورده که داخل آن کت و شلوار است و به آقای طالقانی اصرار میکند، لباس آخوندی را دربیاور و کت و شلوار بپوش!
درِ دیگری از حیاط به اندرون (منزل منتظری) باز شد. نزدیک در که رسیدم، دیدم شیخی از داخل با ابرو به محافظین اشاره کرد که «فلانی را بگردید». حالا من وزیر کشور، یعنی مسؤول امنیت کشور بودم؛ اما وقتی دیدم که او با ابرو اشاره میکند، شخصی هم جلو آمد تا مرا بازدید کند، او را کنار زدم و با عصبانیت و تندی دفتر ایشان را ترک کردم.
همین آقایانی که امروز طرفدار لطافت و گفتوگو هستند، آن روز خشونتطلبی آنها چنان گل کرده بود که در مسجد را بستند تا ما حرف نزنیم، اما امروز واقعاً انسان تعجب میکند که چطور یک دفعه خود اینها و جامعه دچار فراموشی میشوند. سرانجام من مصلحت دیدم که سخنرانی نکنم...
در سال ۵۱ - ۵۰ آقایان هاشمی و طالقانی در نامه ای خطاب به ایشان خواستار اختصاص بخشی از وجوهات به عنوان کمک به سازمان ،شدند اما آقای خمینی اجازه ندادند ایشان کلاً مبارزه مسلحانه را قبول نداشتند. علاوه بر این با مرام آنها نیز موافق نبود منتها چون جو اینطوری بود مخالفت علنی هم نمی کردند تا دشمن بهره برداری کند.
من لای دریچه در یک تکه خمیر نان یا یک چوب کبریت میگذاشتم تا کاملاً بسته نشود و از همین درز و شکاف دریچه بود که دیدم کسی را فرستادند یک شیشه نوشابه یا تخم مرغ برای اماله بیاورد.
میگفتند یک زن وقتی انقلابی میشود، علاوه بر اینکه جانش را در این راه میگذارد، باید جسمش را هم در اختیار مبارزین بگذارد که آنها اقناع شوند و ساواک نتواند از طریق شهوانی در آنها نفوذ کند!
امام هرگز حاضر نبود آقای لاجوردی کنار برود. آقای سید عبدالکریم موسوی اردبیلی بود که این موضوع را دنبال میکرد و هرگز چنین حرفی را امام به آقای لاجوردی نزده است.
شبی آقای مهدوی کنی ما را به جلسه ای خواست. سلطانی هم آنجا بود. مهدوی گفت: ایشان از فردا علاوه بر حاکم شرع بودن مسئول بازپرسی نیز هست کمکش کنید گفتم نه نمیشود.
نماینده رئیس جمهور فرانسه از در مهربانی وارد شد به امام گفت اینجا برای شما خوب نیست و ما شما را به قصر ورسای منتقل میکنیم و الان هم به ایران نروید آنجا برای شما خطر دارد، امام تشکر کردند و گفتند جای من خوب است و به محض اینکه اینها در ساعت ۱۱:۳۰ از خانه امام بیرون رفتند، امام فرمودند اعلام کنید که من جمعه به ایران میروم.
مدرسه مروی چنان که امام فرمودند، واقعاً فیضیه تهران است. اصلاً آدم احساس میکند نوری در آن هست که تأسیس آن بر مبنای تقوا نهاده شده است و مدرسه بسیار خوبی است.
فردا یا پس فردای این واقعه آنها با امام ملاقات می کنند. در این دیدار آنها موضوع را گزارش میدهند که بله مسائل دادستانی چنین است و از قول شما به آقای لاجوردی گفتهاند که باید برود که او هم بیرون آمده است.
من احساس کردم که آقایان نمی خواهند گوش بدهند. گفتم آقایان ملاحظه بفرماييد، من علاوه بر آخوندی، کمیتهچی هم بودهام. اگر آقایان با روش آخوندی حاضرند تشریف ببرند فبها، ولی اگر حاضر نشدند ناچار با آن روش با آقایان برخورد خواهیم کرد.