وقتی چشمش به ما افتاد، به سمت ماشین آمد و بعد از سلام و احوال پرسی رو کرد به حاج علی و گفت: خدا شما رو رسونده. با این ماشین و سید صباح بریم گاز بگیریم؟
گروه فرهنگی جهان نیوز: فراموش نمی شود. به همراه حاجی به طرف منزلشان رفتیم. باران آمده و زمین گل شده بود.
حاجی با اینکه مسئول بود و می توانست بگوید کوچه را آسفالت کنند اما از موقعیتش سوءاستفاده نمی کرد.
نزدیک کوچه که رسیدیم پدر حاجی رو دیدم که کپسولی روی دستش گرفته بود و در آن زمین گلی به سختی حمل میکرد تا ببرد پر کند.
وقتی چشمش به ما افتاد، به سمت ماشین آمد و بعد از سلام و احوال پرسی رو کرد به حاج علی و گفت: خدا شما رو رسونده. با این ماشین و سید صباح بریم گاز بگیریم؟
حاجی رو کرد به پدرش و خیلی با ادب گفت: «اگه گاز نباشه، مسئلهای نیست. اشکالی نداره یک شب غذای گرم نمیخوریم. اما با ماشین بیت المال نمیخوام گاز خونمون تامین بشه.» پدر حاجی گفت: حالا یک بار که اشکال نداره. حاجی سرش رو پایین انداخت و گفت: «نمیشه پدر جان. چطور من از ماشین استفاده شخصی بکنم و بعد به بقیه بگم این کارو نکنند، نمیشه!»
پدر حاجی که انگار کمی ناراحت شده بود گفت: خُب نمیخواد.
نمیریم. شما برید خونه. من میرم و برمیگردم.
حاجی هم لبخندی زد و گفت: «حالا شد. این طوری وجدان همه ما آسوده تره.» بعد پیاده شد و به پدر کمک کرد.
برگرفته از کتاب هوری؛ زندگی نامه و خاطرات شهید علی هاشمی راوی:سید صباح
شهدا در زندگی کوتاه اما پر بار خود چقدر مظلومند، مظلومیت از عکس این شهید بزرگوار به وضوح قابل درک است. شرمندگی تنها سرافکندگی ما است که می توانیم برای شهدا داشته باشیم.