مدیران خودرو
شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۳ ساعت ۰۹:۲۵
تعداد نظر۲
داغ کنيد+ ۲
آنها می‌دانستند که من آدمی مذهبی هستم. لذا اگر حرفی هم نمیزدم با این کار میخواستند وجهه مرا بین مبارزین و متدینین خراب کنند.
تکرار ماجرای یوسف و زلیخا در زندان ساواک
گروه تاریخ جهان نیوز: دو سه شب بعد از دستگیری بود که به سراغم آمدند و صحبت از فساد اخلاقی در جامعه کردند و سر به گذاشتند که خب تا حالا چند بار به قلعه رفته‌ای؟ اصلاً متأهلی یا مجرد؟

گفتند: تو که در روز قیامت گرفتاری پس حداقل می‌رفتی خودت را تخلیه می کردی و ارضا میشدی، باز هم دیر نشده ما قبل از مردنت تو را به فیض می رسانیم ... بعد نمی دانم از کجا یک خانم بی حجاب با دامن مینی ژوپ پیدا کرده و آوردند.

شاید از خودشان بود شاید هم از کادر بیمارستان بود نمیدانم هرچه بود، من با دیدنش یک دفعه جا خوردم . مأمورین گفتند این خانم در اختیار تو؛ می‌توانی صیغه‌اش کنی. ما میرویم بیرون تو دلی از عزا در بیاور و..... .، ناخودآگاه به فکر افتادم که دامی برایم چیده‌اند. حدس زدم آنها در جایی دوربین مخفی گذاشته اند و میخواهند عکس بگیرند و از آن سوءاستفاده کنند و مرا در منگنه بگذارند و خرابم کنند.

آنها می‌دانستند که من آدمی مذهبی هستم. لذا اگر حرفی هم نمیزدم با این کار میخواستند وجهه مرا بین مبارزین و متدینین خراب کنند.

در همان حالی که لخت روی تخت افتاده بودم و جز یک ملحفه هیچ چیز مرا استتار نکرده بود بنای بی‌اعتنایی به آن زن گذاشتم. می‌دانستم که کوچک ترین لغزش، سقوطی است به عمق پرتگاهی هولناک.

به یاد حضرت یوسف افتادم که چگونه زن فرعون (همسر عزیز مصر) درصدد بد نامی او بود ولی خدا دستش را گرفت یابد. از خدا خواستم که مرا نیز دریابد و از این کید و فریب نجاتم دهد.

آن زن وقتی به این طرف تخت آمد من رو به آن طرف کردم وقتی به آن طرف آمد رو به این طرف کردم و با آن زن خیلی خشن برخورد کردم بد و بیراه گفتم و فحش دادم که زنیکه خر برو گمشــو ! مــن اهل ایــن حرفها نیستم یک بار برای ایجاد حس تنفر در او داد زدم و گفتم من ترجیح میدهم که به سگ نزدیک شوم تا به تو این حرف به غرور زنانگی او برخورد.

حدود یکی دو ساعت این زن هر چه تلاش میکرد تا مرا به دام خویش بیندازد نتوانست هرچه بیشتر سعی میکرد سرسختی و مقاومت من بیشتر میشد تا اینکه واقعاً نفرت وجودش را گرفت و فهمید که واقعاً امکان رسوخ در من ندارد.

من نیز می دانستم که این زن فلک زده از فرط اجبار و زور به این کار واداشته شده است لذا با برانگیختن حس نفرت او توانستم وی را مجاب کنم تا دست از سر من بردارد خدا هم کمک کرد تا از این توطئه و نیرنگ و شاید به عبارتی آزمایش سخت با سربلندی و سرافرازی بیرون بیایم.

به راستی اگر نبود عنایت خداوندی، نجات از چنین منجلابی ممکن نبود، چرا که بعدها دیدم و شنیدم که بسیاری بودند به کمتر از این مثلاً برای یک پاکت سیگار خود را فروختند. حال می‌توانم بگویم به استعانت خدا این نقطه از تمام طول دوران مبارزاتم برایم ارزشمند تر است.

بخش هایی از کتاب خاطرات عزت شاهی


بیشتر بخوانید:
خاطره عزت شاهی از بلایی که سر داماد درباری علامه طباطبایی آوردند
داستان «دخمة‌ العماء» چه بود؟
https://jahannews.com/vdcjoyehmuqeyhz.fsfu.html
نام شما
آدرس ايميل شما

الله اکبر
...