کد QR مطلبدریافت صفحه با کد QR

ماجرای شخصی که به زور از شهید باکری مرخصی می‌خواست

4 اسفند 1401 ساعت 8:26

یعنی به من مرخصی دادی برم؟ آقا مهدی آمد جلو، صورت او را بوسید و گفت: آره عزیزم! برو مرخصی، ما رو هم از دعای خیرت فراموش نکن.


گروه فرهنگی جهان نیوز: آقا مهدی توی سنگر مشغول خواندن نماز بود که یک نفر وارد سنگر شد و یک راست رفت یقه‌اش را گرفت و گفت: «چرا مرخصی به من نمی دی؟ بزنم چک و چونه ات رو بیارم پایین؟»

من سریع رفتم او را گرفتم و آمدم بزنمش، که آقا مهدی سریع اشاره کرد که کاری باهاش نداشته باشم.

او گفت: «من مرخصی میخوام، می‌دی یا نه؟» آقا مهدی گفت: «چرا این قدر ناراحتی عزیز جان! چی می خوای قربون شکلت؟ مرخصی می خوای؟»

او گفت: «می زنم توی دهنت ها.» آقا مهدی گفت: «برای چی بزنی؟ مگه مرخصی نمی خوای؟ مرخصی بهت می دم.»

سپس رو به من کرد و گفت: «صمد! به آقای حسینی بگو یه مرخصی سفارشی بده به این عزیزمون. خوب شد، راضی شدی؟»

او گفت: «اگه سر کارم گذاشته باشی، بدجوری می زنمت ها.»

آقا مهدی گفت: « سرکار برای چی؟ با همین آقا صمد برو پیش آقای حسینی، برگه مرخصی ات رو بگیر.»

باور نمی کرد، گفت: «یعنی به من مرخصی دادی برم؟» آقا مهدی آمد جلو، صورت او را بوسید و گفت: «آره عزیزم! برو مرخصی، ما رو هم از دعای خیرت فراموش نکن.»

بعد رو به من کرد و گفت: «مواظب باش می ری بیرون کسی چیزی به اون نگه، حواست بهش باشه، مشکل داره. خدا لعنت کنه این صدام رو که این بلاها رو سر بچه های مردم آورده.»

طرف دچار موج انفجار شده بود. از آقا مهدی خداحافظی کرد و آقا مهدی هم ه او یاعلی گفت و راهی‌مان کرد.

برگرفته از کتاب نمی‌توانست زنده بماند/ خاطراتی از شهید مهدی باکری
راوی: صمد قدرتی

بیشتر بخوانید:
ماجرای قناعت شهید باکری برای رسیدن به خدا
قدرت نفوذ کلام آقا مهدی باکری این طوری بود
ماجرای چلو برگی که شهید باکری به آن لب نزد
ماجرای اطمینان شهید باکری از کربلایی شدنش


کد مطلب: 829892

آدرس مطلب :
https://www.jahannews.com/news/829892/ماجرای-شخصی-زور-شهید-باکری-مرخصی-می-خواست

جهان نيوز
  https://www.jahannews.com