مدیران خودرو
شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۵۹
تعداد نظر۱
داغ کنيد+ ۰
من قطعه شهدا را انتخاب کردم. شرایط خیلی سختی بود. همه سیاهپوش و عزادار بودند. کنارشان نشستن دل می‌خواست.
شاهد عینی بدن‌های تکه تکه قطعه چهل و دو
به گزارش جهان نیوز به نقل از فارس، خیلی فرق است بین شنیدن و دیدن یک اتفاق. حاج خانم نبی‌لو، مادر شهید مسعود عسگری و خواهر شهید مصطفی نبی‌لو، زنی بود که در روزهای جنگ دلش را به دریا زد و برای دیدن و دلداری دادن به خانواده شهدای دفاع مقدس دوازده روزه به قطعه چهل و دو رفت. نمی‌دانم چقدر دل خواندن حرف‌هایش را دارید اما من، موقع گفت‌وگو و شنیدن و نوشتن آنچه دیده بود، دست و دلم لرزید و چشم‌هایم اشکی شد. و فقط زمانی به خودم آمدم که دیدم قلبم با تمام توانش در حال کوبیدن است از شنیدن رنج مظلومیت آدم‌های بی‌گناهی که قصه‌هایشان هنوز زیر آوارهای تهران خاک بود.
 


 
از اولین لحظه که چه شد تصمیم به رفتن گرفتید برایم بگویید.
نبی‌لو: روزهای اول جنگ من خانه بودم. کارهای معمولی و هر روزه‌ام را انجام می‌دادم. پسرم اما هر وقت که از کنارم رد می‌شد می‌گفت «مادر! چرا نشستی؟! جنگه!» من هم می‌پرسیدم «خب چیکار کنم؟ نمی‌دونم چه کمکی از دستم برمیاد.» می‌گفت «خب پاشو یه کاری بکن. خودت راهش رو پیدا کن.»

بدن من واقعا کشش نداشت. دیسک کمر و آرتورز زانو و همه دردهایم قر و قاطی بود. حرف پسرم من را به فکر برد و مرتب از خودم و خدایم می‌پرسیدم که «خدایا، چه کاری از دست من برمیاد آخه؟ که تازه با این بدن ناقص بخوام انجامش بدم.» و مدام توی ذهنم مرور می‌کردم که «اصلا در این شرایط چه کاری برای یه خانم هست که بخواد انجام بده؟»


 
یاد دوران جنگ تحمیلی نیفتادید؟
نبی‌لو: زمان جبهه و جنگ تحمیلی سن من خیلی کم بود، اما وقتی برادرهایم به خط مقدم می‌رفتند مادرم چادرش را سرش می‌کرد و همراهش به مسجد می‌رفتم تا شال و کلاه ببافیم، بسته‌بندی کنسرو هم انجام می‌دادیم. اما دفاع مقدس دوازده روزه طوری نبود که بگویم این کارها را برای رزمنده‌ها انجام بدهم. البته یک تعداد از زن‌ها بودند که غذا می‌پختند برای رزمنده‌ها اما من در محله خودمان نمی‌دانستم چه کاری باید انجام بدهم.

در همان حوالی بود و این سوال که «چیکار کنم؟» مدام توی سرم می‌چرخید که یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت «داریم می‌ریم بهشت زهرا. برای خادمی. یه تعداد روان‌شناس و مشاور هم همراهمون می‌بریم اما فکر کنم به حضور شما خیلی نیازه.» من سریع جواب دادم «میام.» و در دلم خدا را شکر می‌کردم که موقعیتی برای کمک آن هم در این شرایط پیش آمده.
 


رفتید؟
نبی‌لو: فردا رفتم. چوب‌پر و حمایل دادند و خواستند برایم میکروفون وصل کنند و تصویرم ضبط شود تا خادم‌ها از مردم معمولی مشخص باشند. اما من قبول نکردم. درست بود که همراه گروه آمده بودم اما دلم نمی‌خواست در یک ساختار رسمی و جدی با مردم روبه‌رو شوم. گفتم «من مادر و خواهر شهیدم. دلی اومدم. پس اجازه بدید همینجوری که هستم برم بین مردم.»

کدام قطعه را انتخاب کردید؟ آمادگی‌اش را داشتید؟
نبی‌لو: کار که بین همه تقسیم شد من قطعه شهدا را انتخاب کردم. شرایط خیلی سختی بود. همه سیاهپوش و عزادار بودند. کنارشان نشستن دل می‌خواست. اعتقادها و بعضی مواقع حتی پوشش‌ها متفاوت بود. اما جلو رفتم و به این توجه می‌کردم که کدامشان مادر است، کدامشان همسر و کدامشان دختر یا خواهر؛ چون می‌خواستم برای آرام کردنشان با آن‌ها ارتباط بگیرم. آن هم در شرایطی که بدن‌های تکه تکه عزیزانشان در راه بود یا همان موقع به خاکش سپرده بودند.

یک اسپری گلاب دستم داشتم. نزدیکشان که می‌شدم حال و روزشان واقعا اشک‌آور بود. تمام صورتشان سرخ و چشم‌هایشان پر از اشک بود. می‌دانی دیگر، آدم که زیاد گریه و زاری کند بعدش سردرد شدید می‌گیرد. خیلی‌هایشان چشم‌هایشان باد کرده بود و صدایشان هم گرفته بود. حالا فکرش را کن در این شرایط بخواهم سر صحبت را با دل‌های عزادارشان باز کنم. خب می‌گویند «برو بابا دلت خوشه، تو چه می‌فهمی ما دردمون چیه؟!»

اما من دردشان را می‌فهمیدم چون عکس برادر و پسر شهیدم روی زیارت عاشورایی بود که به قلبم چسبانده بودم و نشانشان می‌دادم. بعد هم با اسپری گلاب به صورتشان می‌پاشیدم تا کمی سرحال شوند.
 


 
قبول می‌کردند که کنارشان بنشینید و به آن‌ها دلداری بدهید؟
نبی‌لو: عکس شهدایم را نشان می‌دادم و می‌گفتم «من خواهر شهید مصطفی نبی‌لو و مادر شهید مسعود عسگری هستم. از دلتونم خبر دارم. می‌دونم توی دلتون چی داره می‌گذره. اما من فقط برای آرامش شما اومدم اینجا.» خیلی راحت با من ارتباط برقرار کردند. شریک غمشان شده بودم. چرا؟

چون می‌دیدند منی که دارم با آن‌ها صحبت می‌کنم همین رنج و غم و دوره جدایی از عزیزانشان را با شهادت عزیزانم طی کرده بودم، پس خیلی راحت‌تر با حرف‌ها و همدردی‌هایم انس می‌گرفتند. و سریع آرام می‌شدند.
 


 
چقدر در قطعه شهدا ماندگار شدید؟
نبی‌لو: چند روزی در قطعه شهدا مشغول بودم. دلداری می‌دادم به خانواده‌ها. آرامشان می‌کردم. بعد یکی از دوستان آمد گفت «حاج خانم، ستاد بحران بیشتر به شما نیازه. نزدیک معراجه. خانواده‌ها قبل از تحویل پیکر شهداشون میرن اونجا.» رفتم.

آنجا خانواده‌ها خیلی اذیت می‌شدند. تا نوبتشان برای شناسایی پیکر شهیدشان برسد می‌مردند و زنده می‌شدند. قیامت بود. فکر می‌کنی پیکرها تمیز و مرتب و سالم بودند؟ نه دختر جان. کربلا بود. گاهی می‌دیدی از مردی که خانمش می‌گفت چهار ستون بوده و از در تو نمی‌آمده از بس قد بلندی داشته، فقط دو تا انگشت مانده! در همچنین شرایط و محیطی افتاده بودم دنبال آرام کردن بازمانده‌ها.
 


 
آنجا روان‌شناس یا مشاور نبود؟
نبی‌لو: مشاورها و روان‌شناس‌های ستاد بحران هم کم آورده بودند. آمده بودند تا آنجا خانواده‌ها را توجیه کنند که اگر پیکر شهدایشان را دیدند شوک نشوند اما اشکشان درآمده بود. بنده‌های خدا خیلی زحمت کشیدند. می‌رفتند تک به تک با خانواده‌ها صحبت می‌کردند اما وقتی می‌دیدند خانمی، مادری، یا دختر و همسری آرام نمی‌گرفت می‌فرستادند دنبال من تا آرامشان کنم.
 


 
بازمانده‌ها چه حسی نسبت به شما داشتند؟
نبی‌لو: بالای سر یکی از بازمانده‌ها که رسیدم گفت «تو چی می‌دونی از درد من؟ تو چی میفهمی من چی میگم؟» حق هم میدادم این حرف را بزند. مایی که بچه‌هایمان را برای جنگ فرستاده بودیم آمادگی شهادتشان را داشتیم اما خیلی از این مردم سر کار و خانه و زندگی‌شان بودند که یکهو با حمله اسراییل، عزیزشان شهید می‌شود.

من پسرم آخرین بار که رفت سوریه یقین داشتم که سالم برنمی‌گردد و شهید می‌شود اما آن مادری که در قطعه، روبه‌رویش نشسته بودم منتظر برگشتن پسرش بود. چون پسرش برای جنگ نرفته بود و یک آدم کارمند ساده بود.

موردی بود که اصلا اعتقادی به شهادت نداشت. حجابی هم نداشت. خب من چطور می‌توانستم جلو بروم و آرامش کنم؟ اول از همه عکس پسر و برادر شهیدم را نشان می‌دادم. سر صحبت باز می‌شد. اشکمان با هم می‌ریخت. بغلشان می‌گرفتم. حرف می‌زدیم. آن‌قدر که آخر سر بعضی‌هایشان عکس شهیدم را بغل می‌گرفتند و گریه می‌کردند.
 


 
بی‌قراری‌ها زیاد بود؟ مواجهه مردم با شهادت عزیزانشان چطور بود؟
نبی‌لو: الحمدلله چون با قرآن و تفسیر آشنا هستم شروع می‌کردم برایشان آیه خواندن. عالم رحم مادر و قیامت و آخرت و همه این‌ها را برایشان می‌گفتم. و یادشان می‌انداختم که قرار نیست هیچ آدمی برای ابد در این دنیا بماند. خیلی‌ها برای بدن‌های متلاشی عزیزانشان بی‌قراری می‌کردند.

زنی بود که توی سر و صورتش می‌زد و می‌گفت «توی صورت خواهرم بتن خورده. خواهرم دیگه سر و صورت نداره. خواهرم له شده.» من هم مرگ را برایشان توضیح می‌دادم. اینکه این تنی که روی زمین مانده یک لباس برای روح عزیزشان بود و دیگر مهم نیست چه اتفاقی برایش افتاده چون روح از این لباس دنیایی رها شده.


 
همه می‌توانستند بدن شهیدشان را ببینند؟
نبی‌لو: همه اجازه نداشتند بدن‌های عزیزان شهید شده‌شان را ببینند. بدنی که تقریبا سالم مانده بود خب مشکلی نداشت، چند نفر از خانواده برای شناسایی و وداع می‌رفتند اما اکثر بدن‌ها وضعیت به شدت غیرقابل تحملی داشت. معمولا از خانواده کسی که قدرت تحمل و صبر بالاتری داشت را برای شناسایی بدن متلاشی می‌بردند تا وقتی بیرون می‌آید زیاد بقیه اعضای خانواده را به هم نریزد.

اما بدن‌هایی هم بود که چیزی از آن‌ها نمانده بود جز یک انگشت، یک تکه از گوشت بدن و یا حتی مقداری مو و بخشی از کف سر! قطعا برای شناسایی این بدن کسی را نمی‌بردند و به همان دی‌ان‌آ اکتفا می‌کردند. بعد از شناسایی از طریق آزمایش هم پیکر را به اندازه یک جنازه واقعی کفن می‌کردند تا آرامش خانواده به هم نریزد. فکرش را کن از عزیزت فقط یک دسته مو مانده باشد، تحمل دیدنش را داری؟ خیلی رنج است. خیلی درد است. خدا صهیونیست‌ها را لعنت کند.
 


 
راست است که بعضی تابوت‌ها باز و بعضی بسته بودند؟ ماجرایشان چه بود؟
نبی‌لو: بله. ما آنجا تابوت‌های باز و تابوت‌های بسته داشتیم. یک انگشت را که نمی‌شود تنها در کفن پیچاند. تابوت‌های باز نشانه آن بود که بدن شهید کمی کامل‌تر است. خانواده‌اش می‌توانند با آن وداع کنند.

اما تابوت‌های بسته، روضه مفصل بود. یک تکه استخوان یا گوشت بود با کلی پنبه. باید فقط بودی و می‌نشستی کنارشان و زار زار برای غربتشان گریه می‌کردی. شرایط خیلی سخت بود. فکر کن نشسته بودیم و فقط یک دانه پای راست آوردند که از یک آدم باقی مانده بود. فقط یک پا.

 
بچه‌های کوچک هم بین تابوت‌ها بود؟
نبی‌لو: هیچ‌وقت آن لحظه را یادم نمی‌رود. یک بچه چهار ساله را برای غسل و کفن آورده بودند. طفل معصوم چه گناهی داشت. فکر می‌کنی بدنش کامل بود؟ نه مادر جان. فقط دو تکه گوشت بود که معلوم نبود از کجای بدنش باقی مانده. دو تکه گوشت له و لورده و سوخته. غسال‌ها همان را داشتند غسل و کفن می‌کردند که عمویش آمد. بین آوارها یک تکه دیگر از بدن برادرزاده‌اش پیدا کرده بود. مقداری از کف سر دخترک که موهایش هنوز به آن چسبیده بود!

بدن‌ها را ذره ذره جمع کرده بودند. ذره ذره کنار هم می‌چیدند. من یک چیز می‌گویم و شما یک چیز می‌شنوی. جمع کردن بدن‌ها صبر می‌خواست و دلی که به خدا سپرده باشی. وگرنه آدمیزادِ تکه تکه را که نمی‌شود با دل خوش توی کفن کرد. حالا من می‌خواستم خانواده این قربانیان را آرام کنم. وقتی کنارشان می‌رسیدم چون شهید داده بودم کنارم آرام می‌شدند. من را از خودشان می‌دیدند.


 
مخالف نظام هم بود؟
نبی‌لو: یک روز دختری که حتی کنار مزار خواهرش حجاب نداشت گفت «من طرفدار اسراییل بودم. حرفاشون رو باورم شده بود. می‌گفتم اینا که دارن میگن به مردم کاری ندارن. ای کاش زودتر بیان و نجاتمون بدن از حکومت آخوندی اما وقتی خواهرم رو زدن استوری زدم و نتانیاهو رو تگ کردم. گفتم این مگه مردم معمولی نبود؟ تو که گفتی آدمای عادی رو نمی‌کُشی.»
 
همه خانواده شهدا مذهبی بودند؟
نبی‌لو: خب جمعیت خانواده‌ها خیلی زیاد شده بود. اصلا هم این‌طور نبود که از نظر ظاهر و اعتقادی مثل هم باشند. خیلی‌هایشان کاشت ناخن و مژه داشتند و حتی شال یا روسری روی سرشان نبود. من هم عنایت شهدا بود که با درد زانو و کمرم توانستم سرپا بایستم. یکی از روزها خواهرم هم برای کمک و همدلی آمد.

مادر شهیدی را که پسرش سرباز بود و اتفاقا خودش و دخترهایش اصلا مذهبی نبودند را آرام کردم و رفتم پیش یک خانواده دیگر اما آن بنده خدا با صدای بلند شروع کرد به سراغ من را گرفتن که «کجان مادرای شهدا که بیان منو آروم کنن؟» وقتی دوباره آمدم کنارش خیلی خوشحال شد. ما در قطعه این شرایط را داشتیم. کار به جایی رسید که هر خانواده را آرام می‌کردم سریع می‌رفتم یک لیوان شربت می‌خوردم و بعد می‌رفتم سراغ خانواده بعدی که از پا نیفتم.



 
حرف‌هایتان را سریع قبول می‌کردند؟
نبی‌لو: خیلی از خانواده شهدا شبهه داشتند. کنار مادر شهیدی بیشتر از دو ساعت نشستم که فقط به شبهاتش جواب بدهم. می‌گفت «ایران چرا اسراییل رو تحریک میکنه که بعدش اونا بمون حمله کنن و جوونامون کشته شن؟» من برایش توضیح دادم که «اینا اصلا به انقلاب ما هم کاری ندارن. اسراییلی‌ها از اول حرفشون این بود که «از نیل تا فرات و همه کشورهای اطراف برای ماست.» همون‌طور که فلسطین رو ذره ذره گرفتن و به یه باریکه باقی مونده غزه هم رحم نمیکنن و میخوان اونم بگیرن؛ سوریه و عراق و لبنان و ایرانم میخوان بگیرن چون مال خودشون میدونن. پس چه باهاشون کار داشته باشیم یا نداشته باشیم کار خودشون رو میکنن تا به چیزی که میخوان برسن.»

بعد گفتم «ما قوی شدیم و منطقه رو قوی کردیم که نتونست بیاد جلو و ایران رو بگیره. وگرنه خیلی سال پیش آرزوی تصاحب خاک جمهوری اسلامی ایران رو داشت. سوریه رو هم که می‌بینی گرفتن. خودشون وا دادن. وگرنه تا وقتی که ما بودیم جرات نداشت به خاک سوریه دست‌درازی کنه. تا سوری‌ها شل شدن و فکر کردن اسراییل براشون آزادی میاره، به این حال و روز افتادن. برو ببین چه خبره. زن‌ها و دختراشون امنیت دارن؟ جرات دارن از خونه‌هاشون بیان بیرون؟» مادر شهید قانع شد. گفت «راست میگی. چه آزادی براشون آورده؟ همه‌اش جنگ و خونریزیه.»


 
تلخ‌ترین قصه قطعه چهل و دو برایتان چه بود؟
نبی‌لو: هنوز آن مرد را یادم نرفته. باورت می‌شود یادش می‌افتم به هم می‌ریزم؟ با اینکه به همه خانواده شهدای دفاع مقدس دوازده روزه دلداری می‌دادم اما فقط این مرد من را به هم ریخت. ماجرایش و دردش خیلی اذیتم می‌کرد. اسمش آقای بهمن‌آبادی بود. همسرش و سه بچه‌اش شهید شده بودند. خودش توی اتاق خواب خوابیده بود که سالم ماند اما آن‌ها توی اتاق پذیرایی خوابیده بودند که همه‌شان شهید شدند. بچه سومش شیرخواره بود. روی سینه مادرش داشت شیر می‌خورد که اسراییل حمله کرد و طوری سوخته بود که نتوانستند از بدن مادر جدایش کنند. این آقای بهمن‌آبادی می‌آمد با چه حالت مظلومانه‌ای می‌نشست کنار قبرهای خانواده‌اش. سه تا قبر. دو تا برای بچه‌ها و یکی برای زنش و بچه نوزادش که چسبیده بود به سینه مادر. داشت شیر می‌خورد که شهید شد و چون بدنش قابل جدا شدن نبود با هم در یک قبر دفنشان کردند.وقتی جلو می‌رفتم که دلداری‌اش بدهم می‌گفت «حاج خانم فقط دعام کن...» بر که می‌گشتم حالم از حال خودش بدتر بود. این مرد، خانه و خانواده‌اش را از دست داد. تنهای تنها بود. حالش خیلی دلم را سوزاند. اینکه یک مرد همه کسش را از دست دهد خیلی درد است اما او فقط می‌نشست کنار قبرها و به یک نقطه خیره می‌شد. قطعه چهل و دو، کربلا بود...
https://jahannews.com/vdciuwa3zt1a5r2.cbct.html
نام شما
آدرس ايميل شما

ایرانی
......