وقتی خبر آوردن حسن به شهادت رسیده با چشمانی گریان دستان را به سمت آسمان بلند کردم و گفتم: «خدایا حسن مرد خدا بود و شایسته شهادت. این هدیه کوچک را از من قبول کن.»
شهید محمد کساییان متولد اول تیرماه سال ۱۳۴۸ تهران بود. فرزند پنجم خانواده ۹ نفریشان بود. قبل از شروع دوره ابتدایی به همراه خانواده به دامغان مهاجرت کرد. پدرش از کسبه بازار بود. انسانی شریف و زحمتکش که به رزق حلال اهمیت زیادی میداد.
سید علی ۱۲ سال داشت که مبارزات انقلابی مردم به اوج خود رسیده بود و ایشان همراه برادران و دوستانش در تظاهرات و فعالیتهای انقلابی شرکت میکرد. در یکی از روزهای ملتهب انقلاب، گوشش با اصابت تیر مأموران شاه زخمی شد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی سید علی که شور شهادتطلبی را در خانواده از پدر و برادرانش آموخته بود با وجود سن کم راهی شد. در آن زمان سید علی تحصیلاتش را تا سوم دبیرستان گذرانده بود. بعد از شهادت سیدابوالفضل برادرسید علی اولین شهید خانواده ابوالفضل، خانواده از او خواستند تا به فکر ادامه تحصیلش باشد، در پاسخ به آنها گفته بود: «امام خمینی فرمودند به جبهه برویم.»
شانزدهم فروردین ماه سال ۱۳۴۷ بود که محمود برادر بزرگتر شهید احمد مطهرینژاد با دوچرخه از روستای سیدآباد به روستای کبوترخان رفت و ماما آورد. خانواده مطهرینژاد ابتدا در تهران زندگی میکردند، اما به علت مشکلات مالی و مسکن به دامغان مهاجرت کردند و در روستای سیدآباد ساکن شدند. محمود بعد از به دنیا آمدن احمد او را در آغوش گرفت و به نزد پدر رفت و از او خواست تا نامی برای نوزاد انتخاب کند. پدر گفت: «نام خودت محمود است، اسم او را احمد بگذاریم.»
اسماعیل در اولین روز از اردیبهشت ماه ۱۳۴۴ مصادف با عید قربان به دنیا آمد. نامش را اسماعیل گذاشتند. پنجمین فرزند خانواده بود. پدرش معمار ساختمان بود و از این راه کسب درآمد میکرد. اسماعیل تا اول دبیرستان درس خواند سپس تحصیل را رها کرد و همراه پدر به کار مشغول شد. چند سال بعد ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد. در زمان جنگ تحمیلی او نیز مانند بسیاری از جوانان غیور و دلاور ایران اسلامی تصمیم گرفت به صف مبارزان علیه رژیم بعثی عراق بپیوندد و از کشور و انقلاب نوپایش دفاع کند. به همین دلیل به عضویت بسیج تهران درآمد و از این طریق به سوی جبهههای نبرد حق علیه باطل شتافت. او عضو فعال بسیج منطقه یک تیپ محمد رسول الله (ص) بود و در این مجموعه با تمام توان در مقابل دشمن اشغالگر میجنگید.
از آنجایی که پدر محمدرضا نگهبان اداره مخابرات بود، توانست زندگی خوبی را برای همسر و فرزندانش فراهم کند. محمدرضا با شروع زمزمههای انقلاب اسلامی، خود را به شکل فعال در این حرکتها وارد کرد. سوم راهنمایی بود که حال و هوای جنگ باعث شد درس را رها کند و از طریق بسیج راهی جبهه شود.
هادی اولین فرزند خانواده و اولین نوه پسری بود که با آمدنش شور و شعف را برای همه بستگان به همراه آورد.