همسرش آمد و نشست بالا سر پیکر و شروع کرد حرف زدن و همه را آتش زد. اصلاً نمیفهمید چه میگوید و چه میکند. به موهای کاظم شانه میزد و همینطوری درد و دل میکرد.
نکته بعد خودسازی بود. خودش را پیدا کرده بود. مخصوصاً در جوانی. مراعات می کرد و تقوا داشت. عبادت هایش خالصانه بود. کارها و رفتارش روی حساب و کتاب بود. برای همین زود به نتیجه رسید و انتخاب شد و از بین ما رفت. این رمزش بود.
تا رفتم داخل چشمم افتاد به کاظم. سر گذاشته بود به سجده و داشت ناله میزد! نگو این صدای کاظم بود. تا دیدمش آرام آرام آمدم بیرون و راه خودم را پیش گرفتم ولی خیلی برایم عجیب بود.
یک بار توی خواب بهش گفتند دارند به حرف های تو گوش میکنند. تا فهمید برای چند روز حالش اصلا خوب نبود. چون فهمیده بود می نشینیم بالا سرش و به حرف هایش گوش می کنیم. اما بعد نه؛ باهاش مشکلی نداشت.
ما خیلی وقت ها کلاه نظامی استفاده نمی کردیم؛ ولی او اینطور نبود؛ همه جا به سر می گذاشت. هر وقت با او شوخی میکردیم میگفت من از کس دیگری فرمان میگیرم.
کاظم یک لحظه در همان حالت خلسه ای که داشت از این رو به آن رو میشود و شروع میکند به نجوا کردن با حضرت و می گوید: «آقا جان قربونت برم. بیام جلو ببینمت...»
در همان حال خلسه نام کوچک تک تک اعضای خانواده را گفت و وصیتی که برایشان داشت را بیان کرد. در حالی که هیچکدام ما، نام آن ها را خبر نداشتیم، یعنی در همان حال خلسه و ارتباط با شهید، وصیت نامه نوشته شد!