بعضی وقتها به او اعتراض می کردم که تو بر چه اساسی پولت را می دی؟ او میخندید و میگفت: "شما کاری نداشته باش، خدا هست." میگفتم: "برای خودت هم نیاز است!
یا امام رضا(ع) از اعماق وجودم میخواهم که خودت شفای بچه من را بدهی: «گفتم من نمیتوانم تحمل کنم که ابراهیم بعدها بخواد بیرون برود و بازی کند ولی توان نداشته باشد! نمیتوانم کمربند را هم ببندم. خودت به او کمک کن. من به شما ایمان دارم و شفای بچهام را از شما میخوام.
عکس گرفتن من با مسئولان و فرماندهان چه فایده ای داره؟ اگه کار برای خداست دیگه عکس گرفتن برای چیه؟ اگه آدم برای خدا کار کنه، خدا عکسش رو میگیره و برای همه بنده هاش می فرسته!
نمی توانستنم در این مواقع گریه نکنم. ناخودآگاه دلم از معصومیت و اخلاص دردانه ام می لرزید. اولین بار که قصد داشت به سوریه برود، خانه برایم شده بود بیت الاحزان.
هنگامی که این جمله را گفت انگار که یک پارچ آب یخ روی سرم خالی کردند. ابراهیم به کوچک ترین چیزهایی که می توانست مانع شهادتش شود فکر می کرد و هرگز مال شبهه ناکی در زندگی اش راه نداد.
هنگامی که داخل اتاق شد، خیلی آرام در گوشه اتاق سجاده اش را پهن کرد و نشسته نماز شبش را خواند. قبل از اینکه اذان صبح شروع شود، به روی تختش بازگشت، گویی که اصلاً از خواب بیدار نشده.
هرکس با هر تیپ و ظاهری در حلقه های صالحین ابراهیم پیدا میشد تمرکزش را بر دو چیز گذاشته بود تأمین پذیرایی خوب که پولش را یا خودش میداد یا از پدرش میگرفت، و ارائه محتوای جذاب همراه با ایجاد رفاقت.