در سفرهای استانی از برنامهای به برنامه دیگر و از شهری بلافاصله به شهر بعدی میرفتند. در خارج از کشور هم برنامهها بسیار فشرده طراحی میشد و با پایان اجلاس و ملاقاتها بدون فوت وقت از همان محل راهی فرودگاه میشدند.
شما خوراک زیادی برای تفکر به من دادید. من در زمان طرح پرونده آمیا مسئولیتی در کشورم، آرژانتین، داشتم و برای حل این پرونده پیگیری های دیپلماتیکی انجام دادم.
در مذاکرات اولیه به مسئولان تشریفات ایران گفته شد که همه اعضای هیئت ایرانی، از جمله رئیس جمهور، در بدو ورود به مسکو باید تست بدهند و به زعم خودشان این ساده گرفتن در مقایسه با برخی مقامات دیگر، از جمله رئیس جمهور یاد شده، نشان از همراهی و نزدیکی با ایران بود.
تقریباً دو ماه بعد و هم زمان با روز اسرا و آزادگان (۲۶ مرداد) دکتر رئیسی در یک صبح جمعه به منزل اسدی رفتند. ما، اواخر شب قبل، از دیدار مطلع شده بودیم. همان ابتدای ورود عذرخواهی کردند که صبح جمعه مزاحمشان شده اند و گفتند: « زمان دیگری برایم مقدور نبود.»
چهارشنبهی قبل از شهادت و پس از آخرین حضورشان در هیئت دولت، ساعتی در حیاط ساختمان دولت زیر آفتاب ایستادند و به طور جداگانه با چند نفر از اعضای دولت صحبت کردند.
دختر نوجوان خانواده تلاش کرد با رئیسجمهور دست بدهد. شهید رئیسی سؤال کردند: «او چندساله است؟» پدرش گفتند: «سیزدهساله.» حاج آقا با او احوالپرسی گرمی کردند؛ اما با او دست ندادند.
صدای اذان می آمد. همزمان حاج آقا هم به مسجد رسیدند می دانستم که در آن روزِ تعطیل سیزده بدر، جلسه ای اقتصادی داشته و از آنجا مستقیم به مسجد آمده اند و احتمالا از حادثه بی خبرند. سراغ سید مهدی موسوی( فرمانده یگان حفاظت) رفتم و ماجرا را گفتم، مبهوت شد و اسمی یکی از رفقایش را گفت که آیا میان شهدا بوده یا خیر؟
همکاران از اذان صبح در محل حاضر شدند و مقدمات کار را فراهم کردند کمی از طلوع آفتاب گذشته بود که حاج آقا به دفتر آمدند و اتفاقا در محل فعالیت ما حاضر شدند.حجم نور، پرده و برخی از تجهیزات دیگر را که دیدند پرسیدند چرا اینقدر خودتان را به زحمت انداختید؟ حتما چند ساعت است که مشغول کارید.