درِ دیگری از حیاط به اندرون (منزل منتظری) باز شد. نزدیک در که رسیدم، دیدم شیخی از داخل با ابرو به محافظین اشاره کرد که «فلانی را بگردید». حالا من وزیر کشور، یعنی مسؤول امنیت کشور بودم؛ اما وقتی دیدم که او با ابرو اشاره میکند، شخصی هم جلو آمد تا مرا بازدید کند، او را کنار زدم و با عصبانیت و تندی دفتر ایشان را ترک کردم.
همین آقایانی که امروز طرفدار لطافت و گفتوگو هستند، آن روز خشونتطلبی آنها چنان گل کرده بود که در مسجد را بستند تا ما حرف نزنیم، اما امروز واقعاً انسان تعجب میکند که چطور یک دفعه خود اینها و جامعه دچار فراموشی میشوند. سرانجام من مصلحت دیدم که سخنرانی نکنم...