مادر شهید دانشگر می گوید: پسرم در آخرین تماس به من گفت: «یادتان است، هنگام آمدن به من گفتید اگر شهید شدی شفاعتم کن؟» جواب دادم :«من گفتم اما همه دعا میکنند که شما سالم برگردی. ما منتظریم .» خندید و گفت: «مادر! شاید دعای شما برعکس مستجاب شود! »
روزهای اول بحث سر این بود که از کجا شروع کنیم. دو سه ساعت از جلسه می گذشت اما به هیچ نتیجه ای نمی رسیدیم. بعد از تشکیل جلسات متعدد، تصمیم گرفتیم فیلم را از لحظه حضور شهید در سوریه شروع کنیم.
هیچی کم ندارم؛ فقط یه چیزو کم دارم؛ عزت نفس و خودباوری! احترام به خود، یک حالت درونی رو به وجود می آره که آدم از هیچ چیز نمی ترسه! از هیچ چیز خجالت نمی کشه!
در دو ماه نامزدی مان بیشتر وقتها که به خانه مان میآمد برایم گل میخرید و خوشحالم میکرد. شبی که صیغه موقت خوانده شد با یک دسته گل وارد اتاق شد. کمی که گذشت...