مردها تکتک از کمپرسی پائین میپریدند. حاج احمد از دور ایستاده بود و نگاه میکرد. صدیقه و مریم منتظر بودند همه مردها بپرند پائین و بعد بپرند. یکدفعه قسمت کمپرسی که دخترها نشسته بودند، به سمت بالا رفت. مثل زمانی که میخواهد خاک را تخلیه کند. بالا و بالاتر و یکدفعه دخترها پرت شدند روی زمین.
من آنموقع ۱۷ سال داشتم و دوستم که پدرش با رفتن او به جبهه مخالف بود، ۱۸ سال داشت. دوستم اگر درسش را تمام میکرد باید به خدمت سربازی میرفت؛ لذا به پدرش گفته بود، اگر اجازه ندهی به صورت بسیجی به جبهه بروم، مجبور میشوی با خدمت سربازیام موافقت کنی
مقابل مسجدها کرور کرور آدم معمولی صف میکشند برای اعزام به جبهه. سوار اتوبوسها که میشوند معمولیاند، پیاده که میشوند، اما عارفان و سالکانی الیالله هستند که یکشبه ره صدساله پیمودهاند.
شهید مفقودالاثر«مجتبی دقیقی کاشانیان» سومین شهید این خانواده است. او در زمان شهادت ۱۶ ساله بود و با اینکه هنوز چهلم شهادت برادر بزرگترش نرسیده بود، رفت تا جلودار گردان زهیر باشد. او شهید شد و پیکرش تا امروز مفقود است.
بعضی شبها دلش هوای شعر و شاعری میکرد. رزمندهها را دور خودش جمع میکرد، بلندگو را دستش میگرفت و شروع میکرد به خواندن شعرهای کج و معوج. شبی یکی از فرماندهان از سروصدای آنها عصبانی شد و ...
یکی از نیروهای واحد اطلاعات عملیات لشکر ۱۷ علیابن ابیطالب(ع) میگوید: برای شناسایی به منطقهای در اطراف حلبچه اعزام شدیم. به ما یک گونی سیبزمینی و مقداری نان و رب گوجهفرنگی دادند. آشپز هم برای ناهار و شام خلاقیت بخرج میداد.
خواهر یکی از شهدای نوجوان دفاع مقدس تعریف میکند: «عملیات سختی در راه داشتند و فرمانده قصد اعزام برادرم را نداشت. برادرم تا موضوع را فهمید به او گفت: «اگر من را نبرید، روز قیامت شکایت میکنم.»
یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس تعریف میکند: «در جبهه اذان گفتن و برنامهریزی برپایی نماز جماعت را بر عهده من گذاشته بودند؛ اما من ساعت اذان به افق آن منطقه را نمیدانستم. برای همین یک ساعت زودتر بیدار شدم و شروع به اذان کردم که ناگهان شیئی خورد پس گردنم!»
پرچم را کنار زدم، چند تکه استخوان و قدری خاک، سفارش کرده بود جایی که تیر خورده را ببوسم اما تکه استخوانها معلوم نمیکرد چه بر پسرم گذشته، پسر رعنایم شده بود چند تکه استخوان سرم را روی خاک و استخوانهای داخل تابوت گذاشتم و گفتم: امان از دل زینب.
۲ ماه از رفتنش به جبهه گذشته بود که مادر به خیال اینکه حالا که پدر به مرخصی آمده حتما پسر هم از راه میرسد، تمام حیاط و کوچه را آب و جارو کرد. عدس پُلو را بار گذاشته بود و بوی اسپند و نان تازه خانه را برداشته بود. صدای در که به گوشش رسید از جا کَنده شد و چادر به سرش انداخت و به سمت در پرواز کرد حتما محسن است...
یکی از همرزمان شهید فوتبالیست «احمد هوشنگی» میگوید: احمدآقا وقتی به جبهه آمد، برنامه فوتبال را در لشکر ۱۷ راه انداخت. در مسابقات فینال از وسط زمین شوت زد و گل شد، بعد فریاد زد گُل، گُل.
شهید فصیحی، خیلی مهربان و دلسوز بود. در آن دوران، واقعاً به من محبت میکرد. بدون اینکه دلم خوراکی یا میوهای بخواهد، خودش میخرید که مباد من دلم از این چیزها بخواهد.
خیلی ریزه میزه و تر و فرز بود. مثل بچهها یک لحظه آرام نداشت. مورچه میگرفت دعوا میانداخت. بند پوتین بچهها را یواشکی به هم گره میرد. شب میرفت بیرون سنگر صدای حیوانات درنده را از خودش در میآورد.