صفهای بازدیدکنندهها کنار صندوقها برای طی کردن آخرین مرحله خرید، این حس خوب را به آدم میدهد که خدا کند صفهای خرید کتاب و کالای فرهنگی در این آب و خاک، هر روز طویلتر از قبل باشد.
سرویس فرهنگی جهاننیوز*: هوا کمی دَم دارد؛ هرچه نباشد خرداد است؛ ماهی که بیشتر از آنکه بهاری باشد؛ دلدادهی تابستان است.
اینجا جمعیت پرشور بازدیدکنندهها، باغ کتاب تهران را قُرق کردهاند. اینجا هم نمایشگاه کتاب است، هم جشنواره دورهمی اعضای خانواده بزرگ شهرداری تهران.
باغ کتاب تهران، این روزها میزبان حضور گرم شهروندان است که برای خرید کتاب و اقلام فرهنگی مرتبط با کتاب در رویداد «اردیبهشت کتاب» به این محفل بزرگ و زیبا قدم میگذارند.
از همان ابتدای ورود، غرفههای ادارهکل رفاه به چشم میآیند که بر سردرشان نوشته شده:«همکاران شهرداری تهران»؛ غرفههایی برای تحویل کارتهای اعتباری به مبلغ ۱۰ میلیون ریال برای هر نفر با اختصاص به کل اعضای خانواده همکاران.
همکاران با خانواده، قدمزنان از راهروهای پرنشاطی که عطر قهوه و کتاب را ترکیب کردهاند، به سمت نمایشگاه کتاب، کالاهای فرهنگی و لوازمالتحریر میروند. در جوار نمایشگاه، استیج اجرای برنامه ویژه بازدیدکنندگان برپاست و کمی جلوتر، یک نشست تخصصی با حضور کارشناسان و چهرههای صاحبنظر با موضوع «ایران مقتدر» برگزار شده است.
وروجکبازی و شیرینکاریهای بچههای دلبند قد و نیمقد همکاران، دیدن دارد. دختر حدوداً چهارسالهی موفرفری شیرین ادایی را میبینم که مادرش از همکاران شهرداری است. با صدایی دلبرانه به مادرش میگوید:«اگه دختر خوبی باشم به وسایل دست نزنم از این کتاب آبیا برام میخری؟»
مادرش در حالی که صورتش غرق لبخند میشود، میگوید:«الهی دورت بگردم همین الان از این آبیا برات میخرم».
کمی آنورتر یکی از بازدیدکنندگان با همسرش، کتاب «آینده در قلمرو اسلام» تألیف رهبر شهید آیتالله سیدعلی خامنهای (قدس سرّه) را برداشته و تورّق میکند و با نگاهی پرحسرت به تصویر نویسنده، آن را در سبد خرید کتابهایشان میگذارد.
در بخش ادبیات خارجی، پسر جوان یکی از همکاران با پدرش دنبال کتاب «مسخ» نوشته “فرانتس کافکا” میگردد و وقتی پیدایش میکند، چشمهایش میدرخشد و میگوید:«بابا همون ترجمهایه که میخواستم! چقدم سبکه، فکر کنم کاغذش بالکه».
پدرش به او توصیه میکند که کتاب رمان «اَبَر ابله» نوشته “ارلند لو” را هم بخرد.
صفهای بازدیدکنندهها کنار صندوقها برای طی کردن آخرین مرحله خرید، این حس خوب را به آدم میدهد که خدا کند صفهای خرید کتاب و کالای فرهنگی در این آب و خاک، هر روز طویلتر از قبل باشد.
یکی از خانمهای صندوقدار در حالی که دارد بارکد قیمت کتابها را اسکن میکند به خریدار میگوید:«ماشالّا شهرداری چقد کارمند داره! چند روزه اینجا پر از بچههای شهرداریه!»
یک دختر جوان دبیرستانی در حالی که دستش را توی دست پدرش گذاشته، از او به خاطر خرید کتابهای کمک آموزشی کنکور تشکر میکند. پدر که موهایش در حال جوگندمی شدن است، لبخندی میزند و برای دخترش آرزوی موفقیّت میکند.
هوا تاریک شده و انگار نه انگار که چهار ساعت از حضورم در نمایشگاه گذشته! عجب طلسمی دارد این کتاب! غرقش که میشوی زمان از حرکت میایستد. عجب عطری دارد کتاب! کاش همهی در و دیوارهای شهر را میشد با کتاب بسازیم تا کل شهر را عطر کتاب بردارد…