من این عکسها را داخل پاکتی گذاشتم و روی آن نوشتم برسد به خدمت ریاست محترم سازمان امنیت بازار، لطفاً شش قطعه عکس اینجانب را تحویل گرفته و رسید مرحمت فرمایید و آن را دادم دست پسر صاحب خانه ام و گفتم ببرد به ساواک بارار
گروه تاریخ جهان نیوز: در بخشی از کتاب خاطرات عزت شاهی، مبارز انقلابی امده است:
شیخ جعفری (امام جماعت مسجد بازار در دوران ستم شاهی و یکی مبارزان آن دوران) بدون هیچ ترس و واهمه ای با ظرافت و نکته سنجی، تمام عليه شاه حکمی(کافر حربی) داد. به هر روی او الگوی خوبی از شجاعت و شهامت و ایمان برای من بود و من در زندگی و در مبارزه از او بسیار تاثیر گرفتم و به خاطر شرکت در برنامه ها و سخنرانیهای او چند بار به ساواک و کلانتری احضار شدم یک بار در مغازه بودم که تلفن زنگ خورد.
استادم حسین مصدقی گوشی را برداشت با دستپاچگی و ناراحتی حرف میزد پرسیدم کیست؟ چه کار دارد؟ گفت ساواک بازار است. از تو عکس میخواهد گفتم حالا که من ندارم بگو بعداً می فرستم پشت خط، سرهنگ افضلی بود؛ رئیس ساواک بازار. حداکثر دو روز مهلت داده بود تا شش قطعه عکس بفرستم. من هم گوش نکردم تا اینکه چهار پنج روز بعد آمدند و از در مغازه دستگیرم کردند و به ساواک بازار بردند. آنجا فهمیدم که درباره رفتن به مسجد شیخ غلامحسین جعفری است.
به غیر از من افراد دیگری را نیز برده بودند، چرا که حریف خودش نمیشدند. می خواستند با تهدید و زور و فشار پشت سر ایشان را خالی کنند. به من گفتند: تو چرا به مسجد میروی؟ گفتم مگر جای بدی میروم؟ خب آنجا نماز میخوانم با مسائل دینی میشوم و ... گفتند: این همه مسجد چرا جای دیگری نمیروی؟ گفتم من ایشان (آقای جعفری) را قبول دارم جای دیگر را قبول ندارم... بعد از کلی نصیحت و موعظه از من تعهد گرفتند به آن مسجد نروم و ٢٤ ساعت مهلت دادند تا شش قطعه عکس بیرم. سر به سر آنها گذاشتم. گفتم: باشد میآورم ولی نمی خواهید پولش را بدهید؟ من یک کارگر هستم روزی دو سه تومان مردم است. خرج خودم را ندارم آن وقت باید پول عکس برای شما بدهم؟ سرهنگ افضلی همانجا دو تا سیلی آبدار زیر گوشم زد و گفت: این هم پولش زود برو گمشو. اگر تا فردا عکسها را نیاوری میگیرمت و میاندازمت زندان.
از ساواک که آمدم بیرون گفتم باید ثابت کنیم که از آنها نترسیدم و توجهی به تهدیدشان نکردم. لذا تصمیم گرفتم تا دوباره سراغم نیامدند عکسها را نبرم. البته همان روز رفتم به ساختمان پلاسکو و عکس فوری گرفتم و گذاشم داخل جیبم که اگر مرا گرفتند بگویم که می خواستم بیاورم ولی وقت نشد.
حدود دو ماه اینها (ساواکیها) را علاف کردم. مدام زنگ می زدند و تهدید می کردند که پس چه شد این عکسها؟ میگفتم باشد میاورم ولی هنوز پولی جمع نشده است. پول که به دستم رسید اول میروم عکس برای شما می اندارم. اخرالامر روزی با صاحب کارم تماس گرفتند و با کلی فحاشی که اگر تا فردا عکس نیاورد، خودش را با دستبند می آوریم. به صاحب کارم گفتم بپرس با خودش کار دارید با عکسهایش را می خواهید؟ گفته بودند نه عکسهایش را بدهد بیاورند خود پدر سوخته اش را هم بعداً می آوریم.
من این عکسها را داخل پاکتی گذاشتم و روی آن نوشتم برسد به خدمت ریاست محترم سازمان امنیت بازار، لطفاً شش قطعه عکس اینجانب را تحویل گرفته و رسید مرحمت فرمایید و آن را دادم دست پسر صاحب خانه ام و گفتم ببرد به ساواک بارار. این بنده خدا هم از روی سادگی قبول کرد و برد بعد از اینکه عکسها را می گیرند میگویند خب برو او گفته بود نه رسیدش را بدهید آنها گفته بودند نه لازم نیست وی هم از روی سادگی اش اصرار کرده بود که نه این از من رسید می خواهد. دو تا سیلی زیر گوشش میزنند میگویند این هم رسیدا خودش هم از این رسیدها زیاد گرفته است.