شنبه ۸ بهمن ۱۴۰۱ - 28 Jan 2023
 
۳

ماجرای اطمینان شهید باکری از کربلایی شدنش

چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱ ساعت ۰۸:۲۹
کد مطلب: 826908
انشا‌الله جنگ تموم میشه و به سلامتی می رویم کربلا. گفت: من میرم کربلا ولی شما نمی تونید.
ماجرای اطمینان شهید باکری از کربلایی شدنش
گروه فرهنگی جهان نيوز: بعد از آماده سازی که برای عملیات خیبر داشتیم همه ی فرماندهان را برای زیارت امام رضا(ع)به مشهد بردند.

قسمت نشد که من در آن سفر با آقا مهدی باشم.

بعد از اینکه ایشان برگشت. برای اولین بار یک جانماز برایم سوغاتی آورد و مقداری نمک و قند هم از آشپزخانه امام رضا آورده بود و گفت: این رو برای شما آوردم داخل غذا بریز.

توی پد ۵ بودیم. نزدیک غروب بود. به آقا مهدی گفتم: آقا مهدی زیارت قبول. چرا منو خجالت دادین؟ دست شما درد نکنه.

گفت:قابل شما رو نداشت.

پرسیدم: می تونم یه سوال ازتون بکنم؟

گفت:بفرمایین.

پرسیدم: وقتی به زیارت امام رضا رفتین از آقا چی خواستین؟

کمی مکث کردم وادامه دادم: پیروزی رزمندگان. سلامتی امام. نابودی کفار؟

چیزی نگفت و جوابم را نداد.

دوباره گفتم: تو رو به خدا. تو رو به جون امام بگین چی خواستین؟

بدون مقدمه گفت: شهادت. شهادتم رو خواستم.

این اولین باری بود که آقا مهدی صحبت از شهادت و شهید شدن می کرد.

قبل از آن هیچ موقع آرزوی شهادت نمی کرد و همیشه می گفت: دعا کنین پیروز بشیم. برای چی شهید بشیم.

البته اگر در رسیدن به هدف شهید بشیم خیلی خوبه ولی صرف این که دعا کنیم شهید بشیم یعنی چی؟

گفتم: خدانکنه ان‌شاءالله جنگ تموم میشه و به سلامتی می رویم کربلا.

گفت: من میرم کربلا ولی شما نمی تونید. آن موقع معنی حرفش را نفهمیدم اما وقتی به شهادت رسید و کربلایی شد به او غبطه و حسرت خوردم.

برگرفته از کتاب نمی‌توانست زنده بماند/ خاطراتی از شهید مهدی باکری
راوی: مصطفی مولوی

بیشتر بخوانید:
ماجرای قناعت شهید باکری برای رسیدن به خدا
قدرت نفوذ کلام آقا مهدی باکری این طوری بود
ماجرای چلو برگی که شهید باکری به آن لب نزد
https://jahannews.com/vdcawinaa49nuo1.k5k4.html
jahannews.com/vdcawinaa49nuo1.k5k4.html
نام شما

آدرس ايميل شما
برای ارتقای فرهنگ نقد و انتقاد و کمک به پیشرفت فرهنگ و اخلاق جامعه، تلاش کنیم به جای توهین و تمسخر دیگران، نظرات و استدلال هایمان را در رد یا قبول مطالب عنوان کنیم.
نظر شما *