از شوق دیدار تا سوگ وداع؛ در همان مصلی که روزی چشمها به قامت استوار رهبر دوخته میشد، امروز سیل اشک و بغض، پیوند بیقید و شرط ملت با رهبر شهیدشان را در آخرین نماز بیهمتا رقم زد.
گروه فرهنگوهنر جهاننیوز - محمدعلی پورنیا: از شب گذشته، اطراف مصلی حال و هوای دیگری داشت. انگار هیچکس دلش نمیآمد از آنجا دور شود. هر کس به امید لحظهای ایستاده بود که درها باز شود؛ لحظهای که میدانست سختترین دیدار عمر در انتظار اوست.
هوا هنوز بوی سحر میداد که درهای مصلی گشوده شد. سیل جمعیت آرام و بیصدا به راه افتاد. نه ازدحامی برای جلو زدن بود و نه هیاهویی برای رسیدن؛ همه فقط میخواستند خودشان را به آخرین قرار برسانند.
بیاختیار یاد نماز عید فطر افتادم.
همین مصلی…
همین مسیر…
همین جمعیت…
اما آن روز، همه با شوق آمده بودند؛ با لبخند، با امید، با اشتیاق دیدن رهبر.
و امروز…
این آخرین بار است که به «دیدار آقا» میرویم.
اما این بار، با همه دفعات قبل فرق دارد.
آن روز، چشمها به قامت استوار رهبر بود؛ امروز، چشمها به پیکری با صلابت که قرار است برای همیشه بدرقهاش کنیم.
باور این حقیقت آسان نبود. آدم دلش میخواست کسی بگوید همه اینها یک خواب تلخ است؛ خوابی که تا چند دقیقه دیگر تمام میشود.
تلاوت قرآن که آغاز شد، غمی سنگین روی دلها نشست. انگار زمان از حرکت ایستاد. صدای آیات در فضای مصلی میپیچید و اشک، بیاجازه از چشمها جاری میشد. سکوت مردم، از هر فریادی بلندتر بود.
مجری با صدایی که بغض، آن را میشکست گفت:
«برای رهبر فاتحهای قرائت کنید…»
و همان یک جمله، بغض هزاران نفر را شکست.
کسی باورش نمیشد که روزی برسد که برای او فاتحه بخواند. لبها میلرزید. بعضی دستشان را روی صورتشان گذاشته بودند و فقط گریه میکردند. بعضی زیر لب سوره حمد را زمزمه میکردند، اما صدایشان میان هقهق گم میشد.
همه آمده بودند…
پیرمردی که قامتش زیر بار سالها خم شده بود، اما دلش هنوز استوار بود. عصایش را محکم گرفته بود و قدمبهقدم خودش را به مصلی رسانده بود؛ گویی نمیخواست آخرین وداع را از دست بدهد.
پیرزنی که زیر لب صلوات میفرستاد و اشک، بیوقفه روی گونههایش میلغزید. هر از گاهی به تابوت نگاه میکرد و آرام زمزمه میکرد: «خدا نگهدارت باشد…»
جوانانی که روزی با شور و امید، پای سخنان رهبر میایستادند، امروز با چشمانی سرخ و بغضی که راه نفسشان را بسته بود، فقط اشک میریختند. بعضی سر بر شانه دوستشان گذاشته بودند و بعضی بیصدا به نقطهای خیره مانده بودند؛ انگار هنوز منتظر بودند صدای آشنایش را دوباره بشنوند.
مادرانی که کودکانشان را در آغوش گرفته بودند؛ کودکانی که شاید معنای شهادت را نمیدانستند، اما از اشکهای مادر و پدرشان فهمیده بودند که امروز، روزِ اندوه یک ملت است.
پدرانی که دست فرزندانشان را گرفته بودند تا سالها بعد، وقتی از آن روز میپرسند، بگویند: «ما آن روز اینجا بودیم؛ روزی که یک ملت، با رهبر شهیدش وداع کرد.
جوانی که اشک را پنهان نمیکرد و بیاختیار زار میزد.
مادری که کودکش را در آغوش گرفته بود و خودش آرام نمیشد.
کودکی که شاید هنوز معنای شهادت را نمیدانست، اما از اشکهای پدر و مادرش فهمیده بود که امروز، روزِ غریبی است.
و گریه…
گریه فقط از چشمها جاری نبود؛ از عمق جان مردم میآمد. گریهای که سالها دلدادگی، ارادت و محبت را یکجا فریاد میزد. صدای هقهقها در هم آمیخته بود و هر گوشه مصلی، روایت دلی بود که شکسته بود.
امروز، مصلی فقط میزبان یک مراسم وداع نبود؛ مصلی، خانه داغ یک ملت بود. ملتی که آمدند تا با رهبر شهیدشان، برای آخرین بار، سلامی از جنس اشک و وداعی از جنس وفاداری داشته باشند.
شاید سالها بعد، هر کس از آن روز بپرسد، هیچکس نتواند همه آنچه گذشت را با واژهها توصیف کند؛ فقط خواهد گفت:
ما آن روز، با چشمانی اشکبار، آخرین نمازِ آقا را بدرقه کردیم؛ نمازی که این بار، قامتش بر دوش مردم بود، نه بر سجاده امامت