مریم برزویی نویسنده کتاب در روایتی با عنوان «درس انفاق آقا معلم» به خاطرهای از رهبر شهید انقلاب پرداخته است.
به گزارش جهان نیوز، مریم برزویی نویسنده کتاب خاطرهای از رهبر شهید انقلاب را اینگونه نقل میکند:
روزهای آخر ماه رمضان بود و چوبخطم داشت پر میشد. چند روز بیشتر از فرصت تبلیغم توی روستا باقی نمانده بود و من هنوز نتوانسته بودم راهی پیدا کنم. هر بار چهرهی زن و بچههایی که با ذوق و شوق میدویدند طرف کیسهی کتابها جلوی چشمم میآمد، بیشتر کلافه میشدم که چرا کاری از دستم برنمیآید. کلی چرتکه انداخته بودم اما حسابوکتابهایم جور درنمیآمد. با هفت، هشت جلد کتاب هم که نمیشد کتابخانه راه انداخت. دلم با رو زدن به دهیار و آقای فلانی و خانم بهمانی هم همراه نبود. میخواستم هرچه هست بیمنت مال خود مردم باشد.
یک شب همینطور که داشتم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم، یکدفعه چشمم روی چند عبارتش متوقف شد. انگار «آقا» درست روبهرویم نشسته بود و داشت گرههای ذهنم را یکییکی باز میکرد: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...» کلمات جان گرفتند و دویدند جلوتر: «تا حالا چقدر از حیثیت، از آبرو، از مال و از داراییات انفاق کردهای؟» گوشم به صحبتهای آقا بود و چشمم میدوید سمت قفسههای کتابخانهام؛ پی کتابهایی که بند دلم به آنها وصل بود و از جانم عزیزتر بودند. اما این بار آقا مثل یک معلم ایستاده بود بالای سرم و داشت آدرس اصلی را نشانم میداد؛ نه آن آدرسی که در خانهی این و آن میجستم.
صبح اول وقت معطل نکردم و دلم را زدم به دریا. کارتن آوردم و پنجاه جلد کتاب کودک، نوجوان و بزرگسال سوا کردم. ماشین گرفتم و یکراست رفتم سمت روستا. مسجد را مرتب کردم و آن قفسهی بیروح جان گرفت و شد یک کتابخانهی نقلی.
حالا آن روستا کتابخانهای دارد که من درس «آقا معلم» را با خط خودم روی صفحه اول تمام کتابهایش نوشتهام: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...»مریم برزویی نویسنده کتاب خاطرهای از رهبر شهید انقلاب را اینگونه نقل میکند:
روزهای آخر ماه رمضان بود و چوبخطم داشت پر میشد. چند روز بیشتر از فرصت تبلیغم توی روستا باقی نمانده بود و من هنوز نتوانسته بودم راهی پیدا کنم. هر بار چهرهی زن و بچههایی که با ذوق و شوق میدویدند طرف کیسهی کتابها جلوی چشمم میآمد، بیشتر کلافه میشدم که چرا کاری از دستم برنمیآید. کلی چرتکه انداخته بودم اما حسابوکتابهایم جور درنمیآمد. با هفت، هشت جلد کتاب هم که نمیشد کتابخانه راه انداخت. دلم با رو زدن به دهیار و آقای فلانی و خانم بهمانی هم همراه نبود. میخواستم هرچه هست بیمنت مال خود مردم باشد.
یک شب همینطور که داشتم کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» را میخواندم، یکدفعه چشمم روی چند عبارتش متوقف شد. انگار «آقا» درست روبهرویم نشسته بود و داشت گرههای ذهنم را یکییکی باز میکرد: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...» کلمات جان گرفتند و دویدند جلوتر: «تا حالا چقدر از حیثیت، از آبرو، از مال و از داراییات انفاق کردهای؟» گوشم به صحبتهای آقا بود و چشمم میدوید سمت قفسههای کتابخانهام؛ پی کتابهایی که بند دلم به آنها وصل بود و از جانم عزیزتر بودند. اما این بار آقا مثل یک معلم ایستاده بود بالای سرم و داشت آدرس اصلی را نشانم میداد؛ نه آن آدرسی که در خانهی این و آن میجستم.
صبح اول وقت معطل نکردم و دلم را زدم به دریا. کارتن آوردم و پنجاه جلد کتاب کودک، نوجوان و بزرگسال سوا کردم. ماشین گرفتم و یکراست رفتم سمت روستا. مسجد را مرتب کردم و آن قفسهی بیروح جان گرفت و شد یک کتابخانهی نقلی.
حالا آن روستا کتابخانهای دارد که من درس «آقا معلم» را با خط خودم روی صفحه اول تمام کتابهایش نوشتهام: «انفاق آن است که خلائی را پر کنی...»