پدر و مادر آقا مصطفی همیشه به من گفتهاند برایشان حکم دخترشان را دارم. انصافاً هم در پدر و مادری چیزی برایم کم نگذاشتهاند. قبلاً هم به خودشان گفتهام الان پیش شما میگویم. میخواهم پدر و مادری را در حقم تمام کنند.
به گراذش جهان نیوز، فاطمه رایگانی در یادداشتی نوشت:
خانواده شهدا همیشه آدم را غافلگیر میکنند. تا میخواهی جملهای برای دلداری بگویی برگی از معرفت و ایمانشان را رو میکنند که شرمنده خودت و آنها میشوی. پدر شهید مصطفی رحیمی هم از همین جنس خانوادهها بود. تازه شروع کرده بود به خوشآمد گفتن... همان اول کاری گفت: «ما که لایق این توجهها نبودیم. خون مصطفی به ما عزت داد که اینجور مورد لطف شما و دروهمسایه و مردم باشیم و شرمنده اباعبدالله(ع).»
با خودم گفتم شرمندگیاش کجا بود مؤمن؟ پسرت را دادی... سرت باید بالا باشد... که ادامه داد: «این توجهها و لطفها و سرسلامتیها را که میبینم از خودم میپرسم فردای قیامت چطور سرم را پیش امام حسین(ع) بالا بگیرم؟ مگر او پدر شهید نبود؟ بعد از شهادت پسرش جز جفا ندید... این محبتها داغ اباعبدالله(ع) را برایم زنده میکند و احساس شرمندگی وجودم را میگیرد...»
پدر شهید است دیگر؛ اگر آنقدر معرفت نداشت که قربانیاش را اینطور قبول نمیکردند.
همسر شهید وسط حرفهای پدر به جمع اضافه شد. متواضع و آرام خوشآمد گفت و گوشه خانه نشست. پدر آقا مصطفی لابهلای روایت زندگی پسرش برای عروسش سنگ تمام گذاشت. برایم خیلی عجیب بود این توجهش. هر جمله که در تعریف پسرش میگفت یک اشارهای هم به همسرش میکرد... از این که همه این سالها پابهپای مصطفی بوده؛ این که همیشه دلگرمش کرده و هیچ جا جز همراهی با جهاد او رفتار دیگری نشان نداده؛ از این که بعد از شهادت رهبر مثل همسرش زندگی و بچهها را فراموش کرده و ترک موتور مصطفی مثل خود او در خیابانها عزاداری کرده و شبیه اسفند روی آتش آرام و قرار نداشته است.
از این حواسجمعیاش وسط گریه لبخند میآمد روی لبم. از این که همزمان دارد برای عروس داغدیدهاش اینطور باشکوه پدری میکند؛ از این که چه خوب میداند جمله به جمله یک زن و روح کلی رفتارهای او چقدر میتواند در آینده و عاقبتبهخیری خانوادهاش نقش داشته باشد.
پدر شهید است دیگر؛ اگر آنقدر معرفت نداشت که قربانیاش را اینطور قبول نمیکردند.
نوبت به همسر شهید که رسید تازه فهمیدم پدر آقا مصطفی چرا آنقدر از عروسش تعریف میکرد. حرفهایش مثل معلمهای اخلاق بود؛ شبیه اساتید عرفان. میگفت: «شهادت خیلی اتفاق عمیقی است. آدم که از خودش چیزی ندارد. جانش هم مال خداست.
عجیب نیست که خدا مال خودش را از بندهاش بخرد؟ آن هم آنقدر گران؟ من فکر میکنم هرکس باید بالاخره در زندگیاش یک خصلت داشته باشد که آن خصلت جانش را برای خدا خریدنی کند. از من بپرسی که میگویم آن خصلت در مصطفی «گذشت» بود. برایش خیلی راحت بود با همه ناراحتیهایش آدمها را ببخشد و همین خصلت سادهاش آنقدر زلالش کرده بود که گاهی من خودم تعجب میکردم. آخرین بارش همین چند ماه پیش. دو سال قبل یکی از دوستانش مشکلی برایش ایجاد کرد که باعث صدماتی شد.»
اینجا توحیدش یکباره بالا آمد. سریع گفت: «البته که آن اتفاق از حکمت خدا بود. اما بهواسطه آن بنده خدا محقق شد. چند ماه بعد دیدم مصطفی دارد پای تلفن خیلی گرم باکسی حرف میزند. پرسیدم که بود؟ گفت همان بنده خدا! خیلی جا خوردم! گفتم تو چطور میتوانی با کسی که چنین کاری در حقت کرد آنقدر صمیمی صحبت کنی؟ گفت: بگذر خانم. حالا یک کاری کرده. الان که زنگزده احوال بپرسد من که نمیتوانم ترشرویی کنم. عوضش دعا کن خدا ما را همیشه واسطه خیر قرار بدهد نه قطع آن.»
شهید است دیگر. اگر آنقدر دل دریایی نداشت که جانش را نمیخریدند.
هرچه صحبتهای همسر شهید پیش میرفت من بیشتر از حکمت و عمقی که در جملههای سادهاش بیرون میریخت تعجب میکردم. مخصوصاً آنجا که گفت: «پدر و مادر آقا مصطفی همیشه به من گفتهاند برایشان حکم دخترشان را دارم. انصافاً هم در پدر و مادری چیزی برایم کم نگذاشتهاند. قبلاً هم به خودشان گفتهام الان پیش شما میگویم. میخواهم پدر و مادری را در حقم تمام کنند. آقا مصطفی همیشه از پدر و مادرش میخواست برای شهادتش دعا کنند. من حتم دارم همین دعای آنها بود که در حق او مستجاب شد و حاجتش را گرفت. حالا من هم از پدر و مادرش میخواهم آن شهادت را برای من و فرزندانم هم بخواهند! نه این که فکر کنید از دنیا سیر شده باشم! نه! وظیفه دارم تا زندهام با قدرت مقاومت کنم. اما دلم میخواهد خودم و بچههایم قدر سر سوزنی در عالم اثر خیر داشته باشیم و بهواسطه همان اثر جان ما را هم بخرند.»
همسر شهید است دیگر. اگر آنقدر توحید نداشت که در موقعیت حضرت زینب(س) نمینشاندنش.