امروز  شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱
بهشت را به بها دهند نه بهانه
علیرضا زاکانی
شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۳۶
 
از دانشگاه انسان‎ساز دفاع مقدس بیاموزیم

هفته دفاع مقدس همه‎ساله یادآور خاطرات پرافتخاری است که ملت رشید ایران اسلامی در نهایت مظلومیت اما در اوج ایمان، خودباوری و عزت خلق کرد و به‎عنوان ذخیره‎ای تمام ناشدنی از فرهنگ بندگی و اخلاص، معرفت و بصیرت، قیام و استقامت، ایثار و شجاعت، خلاقیت و تدبیر و... برای همه نسل‎‎ها در عصر‎های متمادی به یادگار گذاشت.

این دانشگاه انسان‎ساز با نفس مسیحایی روح خدا مملو از بزرگان و ستارگانی به‎نام شهدا، آزادگان و جانبازان است و با توجه به زوایای آشکار و تا حد مقدور پنهان آن و تمسک به سیره و روش شهدا به‎عنوان قبول شدگان این عرصه از تاریخ پرحماسه و عزت‎آفرین انقلاب اسلامی، ما را در طی طریق در عرصه‎‎های حساس و سرنوشت‎ساز پیش‎رو مددرسان خواهد بود. برای درک بهتر فضای آن روز و بزرگی شهدا ذکر چند نکته از زندگی یک شهید، درس‎آموز و عبرت‎انگیز است.

شهید علی فیلسوف‎زاده زمانی به جرگه اطلاعات و عملیات پیوست که قبل از آن عملیات‎‎های متعددی را تجربه کرده بود. اولین تجربه او در گشت شناسایی خطوط عراقی‎‎ها در منطقه عمومی بانه در سال ۱۳۶۵ رقم خورد و در ادامه با حضور در ارتفاعات کوه تخت اورامانات - مشرف به شهر نوسود - اقدام به شناسایی خط بعثیون در ارتفاعاتی به نام اشغله جانباز کرد و در اثنای کار، با سر و صدای کمین عراقی‎‎ها مواجه شد و در هنگام عبور از میدان مین، روی مین رفت و پاشنه پای راست خود را از دست داد.

انتقال وی با توجه به کوهستانی بودن منطقه، دید و تیر عراقی‎ها، حضور گروهک دموکرات و هیکل رشید و تنومندش در کمال زحمت انجام پذیرفت و پس از ۱۴ روز بستری در بیمارستان و تحمل درد و رنج فراوان پای ایشان از زیر زانو قطع شد و به‎جای آن صاحب پروتز موقتی شد که از گچ طبی و چوب ساخته شده بود تا بعد از خوابیدن ورم محل جراحی و فرم پیدا کردن بخش باقی مانده از عضو قطع شده، برایش پای مصنوعی بگذارند.
یک ماه و نیم بعد، وقتی عازم منطقه جنوب برای عملیات کربلای پنج بودم، با همان پای چوبی و موقت درب منزل ما آمد و با مطلع شدن از شرایط جبهه بیان داشت که قصد همراهی برای شرکت در عملیات را دارد و در پاسخ به سؤالم که هنوز دوره نقاهتت تمام نشده و پای مصنوعی نگذاشته‎ای و تازه در منطقه با این وضعیتت چه کاری می‎خواهی انجام دهی؟ گفت در اتاق کالک فعالیت می‎کنم و همین مقدار کمک را که از دستم برمی‎آید انجام خواهم داد.

برای بنده که شاهد درد طاقت فرسایش در بیمارستان بودم و سختی وی را از نزدیک مشاهده کرده بودم، اسباب تأمل بود که با این وضعیت، این عزیز خواهان حضور مجدد در جبهه است اما به ناگاه یادم آمد که در هنگام به هوش آمدن و در هنگام خروج از اتاق عمل و در بی‎حالی بعد از عمل با دیدن تأثر پدرش که شاهد قطع عضو پسرش بود، به ناگاه لب به سخن گشود که پدر گریه نکنی، مبادا دشمن خوشحال شود! بعد از ظهر همان روز با هم، راهی جبهه شدیم ولی نزدیک شهر مقدس قم پای مصنوعی موقت ایشان شکست و باعث شد که از عوارضی قم برگردد. ۶۰ روز گذشت و بعد از مرحله اول عملیات کربلای پنج، مرحله دوم عملیات از سمت نهر عرایض آغاز شد و در کشاکش عملیات به ناگاه علی را دیدم که در دژ کانال ماهی لنگان لنگان جلو می‎آید و در پاسخ سؤالم که این‎جا چه می‎کنی، جواب داد که پا گذاشتم! در فروردین سال ۶۶ در گرماگرم عملیات کربلای هشت در منطقه شلمچه وی را با شرایط جسمی بدی دیدم اما او صحنه را ترک نکرده و از مسئولیت‎‎های زندگی مجاهدانه شانه خالی نکرد.

سال ۶۶ به همین منوال گذشت و وضعیت عمومی علی نیز بهتر شد. در پایان سال و در ایام عملیات والفجر ۱۰ که ما خود را برای رفتن به غرب آماده می‎کردیم، ایشان راهی جبهه شد ولی متفاوت از گذشته. در بدو حرکت به بنده گفت من در این عملیات شهید می‎شوم. علت را جویا شدم و با او مزاح کردم، اما با صراحت بیان داشت که چند روزی است گه‎گاه در خواب مصطفی - شهید مصطفی عرب سرخی، سومین شهید خانواده‎ای که سه پسر بیشتر نداشت - را می‎بینم که هر بار با چهره بشاش و لبخند زیبایی، آیات ۱۶۹ تا ۱۷۱ سوره آل‎عمران را به من نشان می‎دهد. آیاتی که ترجمه آن عبارت است از «(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی‎که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‎اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‎شوند. آن‎ها به‎خاطر نعمت‎های فراوانی که خداوند از فضل خود به ایشان بخشیده است، خوشحالند؛ و به‎خاطر کسانی‎که هنوز به آن‎ها ملحق نشده‎اند (مجاهدان و شهیدان آینده)، خوشوقتند؛ (زیرا مقامات برجسته آن‎ها را در آن جهان می‎بینند؛ و می‎دانند) که نه ترسی بر آن‎هاست، و نه غمی خواهند داشت.

و از نعمت خدا و فضل او (نسبت به خودشان نیز) مسرورند؛ و (می‎بینند که) خداوند، پاداش مؤمنان را ضایع نمی‎کند؛ (نه پاداش شهیدان، و نه پاداش مجاهدانی که شهید نشدند).» و دیری نپایید که در ارتفاع تیمورژنان در بمباران مقر لشگر ۲۷ حضرت رسول (صلی‎الله‎علیه‎وآله‎وسلم) به درجه رفیع شهادت نائل آمد و خاطره بدرقه آخرین لحظات زندگی فانی‎اش را با نگاه‎هایم و گرفتن سرش بر زانویم و دیدن لبان خشکیده‎اش که تلذی می‎نمود، برای همیشه در سینه‎ام ثبت کرد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد. ان‎شاءالله.

حالا سؤال این‎جاست که امروز در دوره جهاد اکبر انقلاب اسلامی که شرایط بسیار سخت‎تر از دوره جهاد اصغر و جنگ تحمیلی است، آیا ما ذره‎ای از تعهد شهدا در حفظ و حراست از اسلام و انقلاب و پیروی از رهبر معظم انقلاب را داریم؟ آیا ما صاحب فهم درست، اقدام به‎جا و قیام و استقامتیم یا مثل مهمان بر سر خوان انقلاب به فکر خویشیم و از هیچ فرصت‎طلبی‎ای ابا نداریم؟ و یا...، اما اگر خواستار رستگاری و سعادتیم به هر حال باید فراموش نکنیم که به تعبیر زیبای شهید بهشتی، بهشت را به بها دهند نه بهانه

منبع: پنجره
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 188744