رهبرانقلاب شاخص ترین مفسر خط امام هستند
گفتگو با محمد عطریانفر
۱۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۲۶
من با نگاه فارغ از حب و بغض هاي رفتارهاي سياسي موجود، دريافته ام بخش هاي ممتازي از سخناني که مقام معظم رهبري در طول زمامداري خود تاکنون بيان داشته اند، در مقام تبيين خط امام بوده است و در واقع ايشان در مقام فعليت، شاخص ترين مفسّر خط امام هستند. البته اين کافي نيست و موجب سلب تکليف از نخبگان براي انجام وظيفه اي که توضيح دادم نمي شود.
موضوع «انقلاب اسلامي» و «رمزماندگاري آن» آنچنان پرکشش است که محمد عطريانفر دراولين تماس براي گفتگو با گشاده رويي آن را مي پذيرد. براي آن دو ساعت وقت مي گذارد و جانانه از خميني شناسي و مکتب و خط امام سخن مي گويد.
با عضو شوراي مرکزي حزب کارگزاران در دفترکارش به گفتگو نشستيم؛ ساده و صميمي.
او در اين گفتگو با اشاره به گذشت ۳۲ سال از پيروزي انقلاب اسلامي معتقد است رمز ماندگاري اين انقلاب همچنان باقي است و آن رمز«حقيقت و گوهر خلوص مردم است که به امام خود و ديدگاه هاي امام وفادار بوده و مي باشند». عطريانفر همچنين در بخش دیگری از این گفتگو با بيان اينکه نبايد امام را به نفع جريان خاصي مصادره کرد، به صراحت مي گويد: «خط امام را بايد از گرفتاري منازعات سياسي نجات دهيم و به جايگاه وزين ارزشي فلسفي اجتهادي خود ببريم و باب اجتهاد روي سيره امام و اجتهاد در حوزه امام شناسي را باز کنيم تا اگر جواني امام را درک نکرده و صحابه و تابعين امام را هم درک نکرده باشد بتواند به يک نهاد معتبر، ممتاز، صالح و روشنگر و هوشمندي مراجعه کند.»
وي در ادامه و توضيح شاخص هاي شناخت خط امام به بيانات رهبر معظم انقلاب اشاره کرد و در اين زمينه گفت: «من با نگاه فارغ از حب و بغض هاي رفتارهاي سياسي موجود، دريافته ام بخش هاي ممتازي از سخناني که مقام معظم رهبري در طول زمامداري خود تاکنون بيان داشته اند، در مقام تبيين خط امام بوده است و در واقع ايشان در مقام فعليت، شاخص ترين مفسّر خط امام هستند. البته اين کافي نيست و موجب سلب تکليف از نخبگان براي انجام وظيفه اي که توضيح دادم نمي شود.»
عضو شوراي مرکزي حزب کارگزاران سازندگي حتي به گذشته نيز نقبي زد و از چگونگي برخورد امام با آيت الله منتظري گفت: «امام در زمان مقتضي تعيين تکليف کردند، درست مثل يک طبيب حاذقي که بايد در زمان خود معضلي را علاج کند و ديگر هيچ راهي جز آن وجود نداشته تصميم گرفت و وارد عمل شد.»
با عطريانفر همچنين به علت يابي ريزش عده اي از نخبگان و انحرافات فکري گروه هايي چون مجاهدين خلق در ابتداي انقلاب و ... پرداختيم.
متن کامل گفتگوی محمد عطریانفر با «نداي انقلاب» را در ادامه بخوانید:
علل ريزش برخي از نخبگان در اوايل انقلاب كه براي بسياري غيرقابل باور بود، از ديدگاه شما چطور تبيين و تحليل مي شود؟
سخنم را با ذكر مطلبي از كتاب روح القوانين مونتسكيو آغاز مي كنم؛ ايشان در اين كتاب عبارتي دارد به اين مضمون: «زوال حكومت ها با زوال اصولي كه بنيان هاي حكومت بر آن اصول بنا شده آغاز مي شود.» از اين جهت اگر بخواهيم حكومتي كه مبتني بر فلسفه سياسي مشخص شكل مي گيرد، ماندگار و پايدار باشد طبعا بايد اصول و مباني فلسفه سياسي آن حكومت پايدار بماند و هيچ گاه مورد تخطي قرار نگيرد. نظام جمهوري اسلامي ايران بر پايه نظرياتي كه حضرت امام (ره) مطرح و مباني آن را تفسير كردند متناسب با آن مباني، شكل گرفت و شايد بيش از هر كس ايشان روي صيانت از آن اصول و حفاظت از مباني آن تاكيد داشتند. معيارهايي كه نظام نوپاي اسلامي بر اساس آن شكل گرفته در صحبت هاي امام همواره موج مي زند. بگونه اي كه برخي از آنها در قالب موازيني همچون اصل نظام جمهوري اسلامي و استقرار قانون اساسي و سازواره هايي كه براي اداره زندگي مردم در اين نظام نوسازي شده لازم بود، به طور دقيق بنيان گذاري شدند. اما مهمتر از جنبه هاي ساختاري و فيزيكي نظام، مضموني ارزشي و الهي است كه در قانون اساسي وجود دارد و آن جوهره و ذات اين نظام است. در كنار موازين حقوقي و ساختار نظام البته بيان حقايقي را هم از زبان حضرت امام در طول عمر پربركتشان شاهد هستيم.
من اگر بخواهم بر دو نكته اساسي موردنظر امام تاكيد كنم، يكي حقيقت و مضمون الهي و معنويت نظام است و ديگري مردم؛ مردمي كه صادقانه به صحنه آمدند و بر اساس اعتماد به امام اين نظام را شكل دادند و نظام ديكتاتوري پهلوي را سرنگون كرده و در اين راه جان خود را فدا كردند. شايد از اين دو اصل كليدي تر در مضمون فرمايشات امام، واژه اي پررنگ تر نبينيم. آنچه كه در سوال شما مدنظر است اين است كه البته طبع هر انقلابي واجد رويش و ريزش است. در ابتدا زحمات زيادي براي شكل گيري نظام كشيده مي شود و به طور طاقت فرسا ظرفيت هايي هزينه مي شود اما بنا به عرف عقلا پذيرفته شده است كه مهمتر از تحقق انقلاب، نگهداري انقلاب است. در اين ارتباط بايد پرسيد نخبگان براي حفاظت و صيانت از انقلاب چه نقش هايي را مي توانند بر عهده داشته باشند؟ برخي بر اين نظريه هستند كه صرف ارتباط رهبري و مردم براي ماندگاري نظام كفايت مي كند و همين كه رهبري و مردم را داريم نيازي به عوامل ديگر نيست و نخبگان نيز همچون آحاد مردم به صورت متعارف زندگي مي كنند و تابع حركت عمومي مردم هستند. اين جزء البته جزو جنبه هاي لازم و ضروري فلسفه سياسي يك نظام است. اما اگر قرار بر اين باشد كه مجموعه و منظومه سياسي حاكم چشم اندازها را خوب ببيند و در زمان خودش به درستي نقش ايفا كند و بتواند روزافزون بر اهميت و عزت خود بيفزايد طبعا در اين زمينه نخبگان نقش كليدي پيدا مي كنند. اولا نخبگان نقشي ايفا مي كنند فيمابين رهبري و ايدئولوژي نظام و طبقات عمومي جامعه كه مردم هستند. در واقع آنها دستي هستند فيمابين راس هرم قدرت سياسي، معنوي و اعتقادي نظام و قاعده هرم كه مردم هستند. در چنين وضعيتي نقش مفسر و روشنگري را ايفا مي كنند و متقابلا نقش جمع آوري ديدگاه ها و مشكلات مردم را پيدا كرده و بعد از تئوريزه كردن آن در سطوح بالا براي ساماندهي نيازها منتقل مي كنند.
اساس هر انقلابي اين است كه نيروهاي كارآمد خود را به بهترين وجه حفظ كند و در قالب "نقش نخبگاني" از آنها بهترين استفاده را بنمايد و سعي كند از سرمايه هاي ارزشمند نخبگان به بهترين وجه استفاده كند و بتواند روز به روز بر رويش و زايش خود بيفزايد. لاجرم پيش مي آيد كه هر انقلابي ريزش هايي را هم داشته باشد. اما هنر ما و هنر رهبران ما و هنر «رفتار نخبگاني» ما اين بايد باشد كه در حد توان رويش ها را افزايش دهيم و اجازه دهيم هر ظرفيتي در هر سطحي بارور شود و در راستاي آرمان هاي انقلابي نظام بكار آيد و از ريزش ها جلوگيري كنيم. البته در عالم واقع هم نمي توان صرفا آرماني فكر كرد و اتفاق مي افتد كه ريزش هايي هم رخ دهد. در حوزه رويش نگاه، نگاه حداكثري است و ما بايد سخاوتمندانه در جهت گسترش استعدادها در راستاي منويات نظام كوشا باشيم. اما در حوزه ريزش نگاهمان بايد بسيار حداقلي باشد؛ در مقام ريزش بايد به شدت خست به خرج داد و به ازاي هر اختلاف سليقه و اختلاف نظري نمي توان شمشير برنده تفكيك و انقطاع و جدايي را به كار بريم. في الواقع وقتي هيچ راه برون رفتي براي اصلاح و بازگشت نباشد و هيچ امكاني براي بازسازي نباشد بناچار مانند يك جراح حاذق كه از سر اضطرار و ناچاري ممكن است براي سلامت يك هويت زنده انساني دست به قطع عضوي بزند، با تاثر بسيار ممكن است چنين اتفاقي رخ دهد. لذاست كه داستان رويش ها و زايش ها و داستان ريزش ها و حذف ها يك داستان تاريخي است و در همه انقلاب ها و تمام حوزه هاي فعاليت هاي اجتماعي رخ مي دهد اما چيزي كه ادبيات ديني و ديدگاه هاي سياسي نظام به ما توصيه نموده و نسبت به آن هدايت مي شويم اين است که در مقام رويش ها و خيزش ها و توليدات مكرر مبناي ما بايد مبناي حداكثري باشد و هر ظرفيتي كه حس مي كنيم در تقويت مباني و توسعه نظام موثر است به خوبي بايد آن را به كار گيريم و در نقطه مقابل در مقام ريزش ها با ترديد و احتياط گام برداريم و به عنوان آخرين راهكار كه احيانا اگر اقدام نشود به اساس نظام لطمه مي خورد با آن رويكرد مواجه شويم.
اين صحبت شما خيلي دقيق و متين و كاملا صحيح هم بود كه در واقع گونه اي از همان بحث جذب حداكثري و دفع حداقلي بود. اما به نظرم آمد كه شما در صحبت هايتان بخشي از ريزش ها در اوايل انقلاب را تقصير نظام و حاكميت مي دانيد. آيا اين نكته را درست متوجه شده ام يا خير؟
ببينيد من در مقام ثبوت سخن گفتم نه در مقام اثبات. من تعريف و تبيين كردم پايداري نظامي را كه بر پايه يك فلسفه سياسي استوار مي شود و نسبت به بقاي خود چگونه بايد عمل كند و در اين مسير چه استعدادهايي را بايد جذب كند تا سهم خود را در دنيا بيشتر و نقش مهمتري ايفا كند. در مقام ريزش هم گفتم كه حتي المقدور اجازه نبايد داد كه با اندك اختلاف يا اشكالي ريزش داشته باشيم. در مقام توضيح بيشتر عرض كردم اين سخن خيلي آرماني است و چون پاي در زمين داريم و در عالم واقع سخن مي گوييم بناچار ريزش هم رخ مي دهد. ما دفع حداقلي و جذب حداكثري را از جمله كلمات قصاري مي دانيم كه براي اولين بار از زبان رهبري شنيده شد و آن را ملاك عمل سياسي و انقلابي خود قرار مي دهيم.
البته اين صحبت هاي شما خيلي كلي و نظري بود كه در واقع يك تعريفي از اصول نظام و بايدها و نبايدها بود. اما اگر بخواهيم كمي ريزتر شويم و مسائل را با تيزبيني بنگريم و دقيق تر وارد بحث شويم، در مورد همين انقلاب اسلامي خودمان اگر بخواهيم سخن بگوييم دو بحث به وجود مي آيد كه در بحث ريزش نخبگان، چه مقدار مقامات و مسئولين و در مجموع نظام جمهوري اسلامي مقصر بوده است و چه مقدار خود آن اشخاص و نخبگان مقصر بوده اند؟ مثلا در بحث آقاي منتظري اشتباه حكومت بود كه منجر به عزل وي از قائم مقامي رهبري شد يا خطاهاي آن شخص، تاريخ را آنگونه رقم زد؟ موضوع ديگر اينكه لطفا نظر خود را در اين باره بفرماييد که جمهوري اسلامي از اول انقلاب تاكنون چه مقدار بر اين اصل «جذب حداكثري و دفع حداقلي» پايبند بوده و در عمل به كار گرفته است؟
من در اين گفت و گو در مقام سخن در حوزه مصاديق نيستم و بيشتر از جنبه مفهومي بحث مي كنم. وقتي در مقام استقرار همه جانبه نظام سياسي و افزايش توانمندي ها و جذب حداكثري و رويش هاي بيشتر قرار داريم چقدر قوي عمل مي كنيم؟ و يا اينكه در برابر ريزش ها چقدر حاكميت نقش خود را درست ايفا مي كند؟ و كساني كه حول و حوش حاكميت تاثيرگذار هستند و مجموعه كارها توسط رفتار و كردار و اعمال سياسي آنها به شايستگي سامان مي يابد يا به نابساماني گرفتار مي شود، آنها چقدر ماجورند و يا ماخوذ و يا اينكه اين قصور و تقصيرها به كجا برمي گردد، نسبت به هر سوژه و مقوله اي مي توان سرفصلي را باز كرد و ببينيم كجاها چه كساني با چه قدرتي و با چه حوزه تاثيرگذاري واجد نقش بوده و يا نبوده اند. اما موارد ديگري هم وجود دارد كه خارج از اراده حاكمان است و آن شرايطي است كه حوادث در آن رخ مي دهد. من بر اين باور هستم كه اگر تاريخ سه دهه انقلاب ايران را حداقل به چهار دوره تقسيم كنيم و درباره هر كدام از اين دوره ها به تناسب اقتضائات خودش سخن بگوييم و اشكالات و قصور و تقصيرات را بررسي كنيم، شايد در مقام واقع، سخن گفته باشيم. اما اينكه صرفا با يك نگاه عمومي تاريخ ۳۲ ساله انقلاب را مرور كنيم و بخواهيم يك حكم واحد را بر آن انطباق دهيم به نظر من تحليل شايسته اي صورت نداده ايم. چهار دوره، يك دوره به استقرار نظام مربوط مي شود، حدفاصل وقوع انقلاب ۵۷ است تا بركناري اولين رئيس جمهور ايران. يك مقطعي هم به حدفاصل سال ۶۰ از حادثه عزل اولين رئيس جمهوري و پيامد آن رفتار خشن و ضد انقلابي سازماني كه به دروغ خود را همراه انقلاب نشان داد و در آن زمان نام مجاهدين خلق داشتند كه بعد از حوادث تروريستي سال ۶۰ از آنان با عنوان منافقين نام مي بريم، آغاز مي شود؛ دوره اي كه نظام موفق شد فتنه گري ها را دفع كند. از آن تاريخ دوره دوم شروع مي شود و تا پايان جنگ كه متاسفانه با رحلت حضرت امام رقم خورد، ادامه يافت. دوره سومي هم بعد از رحلت حضرت امام آغاز مي شود كه تا حوادث انتخابات اخير ادامه داشت و دوره نسبتا طولاني را به خود اختصاص مي دهد. اين دوره ۲۰ ساله خود به سه دوره قابل تقسيم است كه بايد مورد بررسي قرار گيرد. و دوره چهارم هم از سال ۸۸ به بعد است كه شرايط خاصي در كشور حادث شده است (پيامد موضوع انتخابات) كه فعلا مورد بحث ما نيست.
يعني حوادث در اين چهار دوره کاملا مجزا از هم بوده و مثلا حوادث دوره دوم هيچ پيوستگي با دوره اول نداشته يا شاخه هايي از حوادث در دوره چهارم مرتبط با وقايع دوره دوم انقلاب نيست؟
اگر ما به عنوان نظريه پرداز سياسي بخواهيم تمام اين چهار دوره و يا به تعبيري شش دوره را با يك نگاه، برآورد كرده و ارزيابي كنيم به نظرم اقدام درستي انجام نداده ايم. اخيرا شاهد هستيم در برخي از تحليل ها درباره حوادث بعد از انتخابات ۸۸ موارد و افرادي را با عناصري از اوايل انقلاب كنار هم مي نشانند و يك تحليل بر روي آن قرار مي دهند كه به نظر من امر به صوابي نيست. آن دوره تفسير خاص خود را دارد كه بايد مورد نقد و بررسي قرار گيرد و حوادث بعد از انتخابات هم با توجه به اقتضائات روز و در چارچوب مباني نظام و نظريات رهبري بايد نقد شود. از اين جهت همان بصيرتي كه امروز بسيار از آن سخن گفته مي شود، به ما مي آموزد تا با بصيرت تحليل كنيم و ظاهربين نباشيم. همان نگاه روشن بينانه به ما حكم مي كند تا حوادث تلخ و شيرين روزگار متناسب با ظرفيت هاي زماني خودش مورد تحليل قرار گيرد. يك حكم كلي، بسيط و ساده را نمي توان درباره همه حوادث تعميم دهيم و به نوعي مساله را ساده سازي كنيم. چرا بر اين نکته تاكيد مي كنم؟ چون امروز اگر ما غلط تحليل كنيم اينها مي ماند و فردا و فرداها فرزندان ما و نسل هاي آينده مي آيند و درباره تاريخ گذشته خودشان قضاوت مي كنند. چه بسا اگر ما دچار انحراف در تحليل شويم و يك تلقي ناصواب و خارج از استراتژي نظام را القا كنيم تا در شرايط فعلي حرف خود را بر كرسي بنشانيم، نوعي بدآموزي سياسي و بدآموزي در حوزه تحليل را به وجود مي آورد كه در شان نظام و اصول آن نيست كه آدرس غلط بدهيم. البته امر غلط، غلط است ولي به تناسب شرايط زماني خودش بايد مورد نقد و بررسي قرار گيرد و امر درست نيز همينطور. اگر از منظر نگاه ديني هم بخواهيد به اين قضيه توجه كنيد بايد گفت اساسا فلسفه احكامي كه در حوزه ناسخ و منسوخ در فقه ما تاكيد مي شود و برخي آيات قرآن نيز بر آن دلالت دارد و رسول اكرم (ص) نيز تبيين فرموده اند ناشي از همين امر است كه ما به تناسب ظرفيت هاي زماني و شرايط كه يك امر در آن واقع شده بايد موضوعات را مورد بررسي قرار دهيم. چرا؟ چون براي پيشرفت و ارتقاء و کمال ذهنمان معطوف به هدف است و نمي توانيم اقتضائي تصميم بگيريم. يعني در زمان و يک لحظه هر آنچه که به چشممان و دستمان مي رسد بخواهيم يک تصميم تاريخي بگيريم در حالي که براي فعاليت هايي كه در حوزه راهبردي تعريف مي شود بايد حتما عمق حوادث را ببينيم و آينده را در عالي ترين سويداي نگاه و در عمق نفوذ نگاه تاريخي يك ملت مورد بررسي قرار دهيم و اگر اقتضائي و درجا بخواهيم داوري کنيم و تصميم بگيريم ممكن است فرداها تصميمات متخذه را به هم بزنيم و شايد اصلا روز سوم جهت گيري روز دوم را به هم بزنيم. به همين دليل است كه بايد افق نگاه را گسترده تر كرد و از موضع وسيع تر و بالاتر نگاه كرد و ضرورت قضاوت صائب آيندگان را هم در نظر گيريم.
درباره اشتباه افراد در تطبيق شرايط فعلي با تاريخ اوايل انقلاب و حتي صدر اسلام، يك نظري است كه مي گويد تاريخ تكرار مي شود و تاريخ همواره در حال تكرار است. اكنون وقتي تاريخ انقلاب را مرور مي كنيم مي بينيم كه سرآغاز انحراف گروه هايي مثل مجاهدين خلق و فرقان و ... بسيار شبيه اتفاقاتي است كه از سال گذشته تاكنون در حال وقوع است. اين موارد را وقتي كنار هم بچينيم احساس مي شود كه كليدواژه ها و كليد افكار از يك دريچه است و يك باب الابواب درگاه خروجي همه اين انحرافات است. بنابراين شايد تطبيق شرايط فعلي با تاريخ اوايل انقلاب درست باشد و اگرچه بايد اقتضائات روز را هم در نظر گرفت اما تطبيق تاريخي وقايع و تكرار تاريخ هم قابل انكار نيست. اما سوال اين است كه نقاط انحراف برخي از گروه ها كه در ابتدا با ديد انقلابي شكل گرفت و بعدا منحرف شد مثلا انحرافات فكري و عملي گروه مجاهدين خلق، از كجا نشات مي گرفت؟ به طوري كه هنوز دو الي سه سال از انقلاب نگذشته بود كه برخي از افراد اين گروه ها علنا در مقابل انقلاب ايستادند و بعضا به يكديگر مژده پايان كار انقلاب را هم مي دادند.
اين بحث خيلي مي تواند كش دار باشد. در خصوص بخش نخست سوال بايد عرض كنم كه چرخش روزگار و چرخش تاريخ نمونه هايي از گذشته را روزآمد مي كند و نمونه هاي امروزين را ممكن است در آينده تكرار كند اما آنچه كه بيشتر بايد مورد تاكيد قرار گيرد اين است كه چرخش تاريخ در سطح كلان ممكن است رخ دهد ولي در جزئيات هيچ گاه تکرار اتفاق نمي افتد. چون هر قطعه اي از زمان و روزگار يك بار بيشتر روي نمي دهد و در دوره بعد هر چيز به تناسب زمان خودش وضعيتي را بروز مي دهد. اما اينكه بر اين باور باشيم اگر امر قبيحي در گذشته رخ دهد مي تواند عينا مشابه آن با تمام اجزا و ابعاد در آينده نيز تكرار شود، خير اينطور نبوده و نيست. بله در سطح كلان و كليات يك معبر و مسيري از گذشته ممكن است در چرخه تاريخ تكرار شود. اما مهمتر از آنچه كه روي جزئيات بايستيم، نتيجه گيري از فلسفه اين چرخش روزگار مهم تر است. اگر درست در ذهنم مانده باشد اميرالمومنين (ع) هنگامي که در كوفه به حكومت رسيدند و زمام امور مسلمين را در دست گرفتند فرمايشات بسيار روشنگري در آن مقطع دارند. حضرت توصيفي را در همين خصوص ارائه فرموده اند كه مضمون آن چنين است «كسي كه عبرت هاي تاريخ براي او روشن و تصريح شده باشد، عبرت اندوزي و روشن ضميري در حوادث روزگار به او يك حس پرهيز مي دهد تا در فراز و فرودها و تغييرات تاريخ روح بازدارندگي تقواي او را صيانت کند تا در جريان اتفاقات روزگار آنچنان دقت كند كه پايش در چاه نرود و مشابه آنچه كه شما اشاره مي كنيد برايش تكرار نشود.» اگر پدران ما در حادثه اي از روزگار، در يك بحران و فتنه اي گرفتار شدند و ما از آن عبرت گرفتيم بديهي است، روشن ضميري اين هوشمندي را مي دهد كه جلوي تكرار مشابه آن را بگيريم. اين ويژگي براي ما مهم است و درسي است كه بايد از تاريخ و حرکت ديني مان كه اتفاقا فلسفه حكومتمان هم بر آن استوار هست فرا بگيريم؛ اين هوشياري است كه به آن دعوت شده ايم. در خصوص علت انحرافات فكري در اوايل انقلاب بايد بگويم كه وقتي سخن از انحراف به ميان آيد حداقل بايد سه ركن را در حوزه انحراف مورد دقت قرار دهيم. اول آنكه اساسا خود انحراف بايد تعريف شود، براي اينكه انحراف تعريف شود بايد شاخص هائي داشته باشيم. مثل قوانين راهنمايي و رانندگي كه اگر نباشد در خياباني كه حالت يك طرفه داشته باشد اگر از دو طرف دو خودرو وارد شود نمي توان تشخيص داد كدام طرف راه صحيح مي رود؛ در اين شرايط هر كدام از رانندگان، آن ديگري را منحرف و خلافكار مي داند. بنابراين در حوزه مباحث سياسي و فرهنگي پيش از آنكه چوب انحراف و تكفير را عليه رقيب برداريم يا كساني عليه ما بردارند بايد ببينيم خود انحراف چگونه تعريف مي شود و براي اين موضوع هم نيازمند معيار هستيم تا به اتکاء آن بتوان انحراف را تشخيص داد. پس از آنكه اصول را در اختيار داشتيم نياز به مفسري داريم كه بتواند موضوع انحراف را تفسير و تطبيق كند. حتي در فهم مهمترين، اصلي ترين و عظيم ترين شاخص و ميزان زندگي معنوي و مادي ما قرآن قطعا نيازمند مفسريم. مگر از همين قرآن بواسطه مستکبرين و ظالمان در تاريخ تفسيرهاي غلط و سوءاستفاده نشده است؟ پس علاوه بر وجود مباني و اصول، ما مفسر و مبيّن معتمد هم نياز داريم. اين مفهومي است كه در موازين ديني ما هم تاكيد مي شود؛ «كتاب الله و عترتي» از اين حيث است كه عترت، مفسر و مبيّن كتاب است. بنابراين در كنار ضوابط و مباني به مفسران آن هم نيازمنديم. در مرحله سوم بحث نحوه مقابله با انحراف است. در اين مواجهه بايد بحث هاي دقيقي صورت گيرد و نمي توان همه را به صورت كلي ديد. خصوصا اينکه در مباحث سياسي موضوع انحراف سريعا تبديل به انگي مي شود و افراد به راحتي چوب تكفير را عليه يكديگر برمي دارند. در اين حوزه نبايد اجازه داد کسي از عناصر محوري و مسئول در نظام پيشي بگيرد. عبارتي در دعاي جامعه کبيره است خطاب به ائمه معصومين مي گويد «اگر مردم از شما پيشي بگيرند اشتباه رفته اند و اگر از شما عقب بيافتند باز هم خطا رفته اند و بايد ملازم شما باشند تا به شما ملحق شوند.» در شرايطي كه بحراني در جامعه رخ مي دهد و مشكلاتي به وجود مي آيد نبايد از رهبران فكري و معنوي و سياسي خود پيشي بگيريم. در همين حوادث اخير رقباي سياسي ميداني را پيدا كردند و سخن بي محابا گفتند عليه تمام افرادي كه در حوزه اصلاحات فعاليت مي كردند، تاجايي که رهبري آمدند اصلاح كردند و مواضعي را مطرح فرمودند كه ديگران نبايد از آن پيشي گيرند. اين تلقي ناصواب كه برخي خود را از تبعيت رهبري فارغ مي بينند و معتقدند که رهبري نكته اي را مي گويند اما ما بايد وظيفه خود را عمل كنيم ولو اينکه رهبري نگفته باشند، تلقي غلطي است؛ اين حرفي است كه معمولا ما را به انحراف مي برد و عملا تخلف از موازين نظام به حساب مي آيد. نكته ديگري كه بايد تاكيد كنيم موضوع اعتقاد در حوزه دين و معنويتي است كه در سياست مطرح مي شود. ما در حوزه عقايد فقط با وجدان و آگاهي و معرفت بخشي است كه مي توانيم جلوي انحرافات را بگيريم، هرچند در حوزه سياست هم بايد با اين ابزار كار كرد اما در حوزه اعتقادات بايد دانست كه باورمندي امر فرآيندي و طولاني است و به صرف يك سخن و برخورد، كسي نمي تواند ديگري را از مسير احتمالي انحراف برگرداند.

اين موضوع را اگر مي شود کمي بيشتر توضيح دهيد.
در بحث سياسي ما موضوع التزام را داريم، فرض كنيد كسي از نظر ما فرد منحرفي است. من مدعي كه او را منحرف مي دانم اولا بايد مشخص كنم كه اين نسبت انحراف در حق او درست به كار رفته و ثانيا آيا مفسر و مبيّن تشخيص اين انحراف شخصيت معتمد و معتقدي است كه بتوان به او اعتماد كرد يا من در مقام مخالفت با او انحراف را به او انتساب مي دهم. ثالثا تا زماني كه به نظم حاكم و نظم مستقر، طرف تمكين داشته باشد و تبعيت كند و به معناي حقوقي التزام کامل داشته باشد در مرحله مقدمات امر، کفايت مي کند تا با روش هاي اقناعي و تبليغي انحراف سياسي افراد را مرتفع کرد. ولي به صرف داشتن يک عقيده سياسي متفاوت نمي توان کسي را منحرف خواند. از اين حيث اتفاقات زيادي رخ مي دهد که ممکن است حکومت هم دچار افراط و تفريط شود. نمونه بارز اين افراط وقوع حادثه معروفي است که در زندان کهريزک رخ داد. مگر غير از اين بود که مسئولان به صورت قانوني مي خواستند اغتشاشات را جمع کنند پس چرا متصديان امر عملي را مرتکب شدند که رهبري انقلاب در برابر آنان موضع گرفتند و چرا به نقطه اي رسيدند که خون هاي بي گناهي ريخته شد؟ اينها همه ناشي از آن تشخيص غلط و پيشي گرفتن از رهبري است.
در حوزه سياسي هم تاکيد کردم ما بايد بدانيم اگر مجموعه سياست هايي را در کنار هم داشته باشيم از جمله جذب حداکثري و دفع حداقلي به صورت فزاينده مي توانيم گام هاي موثري را به جلو برداريم. البته شرايط هم موثر است. مثلا در آن دوره بعد از عزل بني صدر تا پايان جنگ برخي از مشکلات ما ناشي از شرايطي بود که جنگ بر ما تحميل کرد و اجازه نمي داد که از ظرفيت هايي که داريم به طور کامل استفاده کنيم. در ماجراي برکناري آيت الله منتظري از قائم مقامي حضرت امام (ره) هم اگر گريه هاي امام را و غصه اي که امام از اين حادثه خوردند را ببينيم و بررسي کنيم حداقل نکته اي را به ما مي آموزد که اي کاش هم رويکرد آيت الله منتظري را در حق امام و مجموعه نظام و هم احتمالا برخي رفتارهاي متقابل را اصلاح مي کرديم. ولي خب حالا نشد؛ امام هم در زمان مقتضي تعيين تکليف کردند، درست مثل يک طبيب حاذقي که بايد در زمان خود معضلي را علاج کند و ديگر هيچ راهي جز آن وجود نداشته تصميم گرفت و وارد عمل شد. در حوادث فعلي هم ما بايد منطقي عمل کنيم. البته دشمن شناسي شرط است و اي کاش که دشمنان ما از ميان احمق ها و از عناصر مستکبر خبيث و آمريکاي جهانخواري باشند که ساليان سال در عناد با جمهوري اسلامي حرفه اي هستند؛ اما نمي توان اين موضوع را به داخل کشور و ملت هم سرايت داد و گفت که اقشار وسيعي از مردم به دليل تفاوت نگاه در مسائل متعارف دشمن هستند، خير اين ها ملت هستند که ممکن است تفاوت ديدگاه با اکثريت حاکم داشته باشند و شايد انحرافي هم داشته باشند که بايد انحراف را تصحيح کرد. اين رويکردي است که قطعا مورد تاييد مقام معظم رهبري و موازين ديني ماست و منطبق با اصولي است که در ابتداي سخنم به آن اشاره کردم.
اين بحث ها به نظر مقداري کلي، تئوريک و نظري بود. اگر مايل باشيد يک حدودي هم مصداقي صحبت کنيم. چون در انحراف مجاهدين خلق شکي نيست لذا با اين يقين علت انحراف عناصر آن گروه را اگر ممکن است توضيح بفرماييد.
مجاهدين خلق گروهي بود که در سال ۴۴ شکل گرفت و بنيانگذارانش باورشان اين بود که رژيم سلطنتي پهلوي رژيم غاصب و ستمگر است و بر اين باور استوار شده بودند که بايد با ضربه به حکومت نقش براندازي خود را ايفا کنند. اما در تشخيص اين مسير دچار دو مشکل بودند يکي از لحاظ حرکت سياسي و يکي هم به جهت مباني اعتقادي. آنطوري که صاحبنظران و شخصيت هاي انديشمند ما شهادت مي دهند مباني فکري مجاهدين خلق چندان استوار نبود و دچار نوعي از التقاط بود. آنها در بحث فرآيند و رفتار سياسي هم دچار اشتباه بودند و نمي فهميدند که براندازي حکومتي که تا دندان مسلح است صرفا با يک عمليات چريکي امکان پذير نيست. ادبياتي که در حوزه سياست امام (ره) براي براندازي عليه رژيم سلطنتي به کار مي رفت يک ادبيات فراگير و در تلاش براي ايجاد معرفت عمومي بود. چريک هاي مجاهدين خلق حتي قبل از پيروزي انقلاب قدرت ابراز وجود در محيط هاي عمومي را هم نداشتند؛ اگر اتفاقي مي افتاد مردم نمي توانستند پناهشان دهند و از آنها فاصله مي گرفتند و آنها نمي توانستند پناهگاهي در ميان مردم پيدا کنند. چون مردم توجيه نبودند که اينها چه کساني هستند. اين گشت در واقع يک خطاي بزرگ در حوزه رفتار سياسي آنها به حساب مي آيد. آنچه که آنها به طور پراکنده صورت دادند تحرکاتي بود محدود و ضعيف، اما بعدا به اين نتيجه رسيدند که مشي چريکي جواب نمي دهد. در حيطه فکري نيز تنها کسي که به صورت شفاف و صريح از حوزه مسئولانه انحراف آنها را تشخيص داد شخص حضرت امام بود که دوستانشان را از اين گروه پرهيز دادند. اما پس از اين داستان ها، رويکرد صادقانه و صميمانه امام را ببينيد که وقتي رجوي و برخي دوستانش در اوايل انقلاب با امام ملاقات مي کنند، امام توصيه شان اين است که بپيونديد به درياي ملت. ولي آنها دچار نوعي کنش قدرت طلبانه شدند که حتي با مباني اوليه خودشان هم سازگار نبود. پس موضوع مجاهدين خلق يا منافقين که عنوان کاملا درست نفاق بر آنها انطباق پيدا کرد را بايد از دو زاويه مورد تحليل قرار داد، يکي آنچه قبل از انقلاب رخ داد و ديگري پس از انقلاب و بخصوص از سال ۶۰ که رفتند به سمت خشونت و تروريسم عليه ملت و نظام و يک نوع قدرت طلبي که در اين مسير دستشان به خون ملت آغشته شد. اين جماعت اگر گروه سياسي هم بوده تا سال ۵۷ بوده است ولي از سال ۵۹ به بعد ديگر آنها يک مجموعه تروريستي شدند که براي حاکم شدن بر مقدرات مردم و سهم خواهي نامشروع، مردم و مسئولان مردمي نظام را ترور کردند و کشتند.
در بحث انحراف و استانداردهايي که شما براي تشخيص انحراف لازم و ضروري دانستيد، قطعا خط امام يکي از اين استانداردهاست. شاخص هاي اين خط را از نظر خود بيان کنيد و توضيح دهيد چگونه است که هر کس از هر جناح و حزب سياسي يک جور شاخصه هايي براي خط امام مي شمارد و حزب ديگر کاملا متفاوت به طوري که هر کدام معيارهاي طرف مقابل را خدشه اي بر خط واقعي امام راحل مي دانند.
براي تبيين شاخص هاي خط امام گاهي مي خواهيم به تفصيل سخن بگوييم و گاهي هم به اجمال. اگر در مقام اجمال باشيم که در اين مصاحبه بيشتر از يک توضيح اجمالي نمي توان داد، اشاره کردم در نگاه کلان موج و حيات انديشه الهي در رفتار مسئولان و مردم يکي از آن ملاک هاست. دومين معيار در اين زمينه قدر مردم را شناختن است؛ مردمي که با سخاوتمندي، با نجابت و بي مزد و منت نظام اسلامي را به وجود آوردند بايد قدر و قيمت شان محفوظ بماند. در حوزه جنبه هاي تدبير عملي هم امام منظومه و نهادي را شکل دادند به نام نظام جمهوري اسلامي که اين منظومه درون خود ارزش هايي را تثبيت کرده است. قانون، نهادهاي قانون، جايگاه رهبري و حفظ حريم همه انسان ها در اين نظام و عدالت اجتماعي، حمايت از محرومان و عدم مداخله در زندگي خصوصي افراد و قس علي هذا که برخي از آنها در فرمان هشت ماده اي امام روشن شده است. اينها کلياتي است که در يک معرفت اجمالي از خط امام مي توان به دست داد. اما اگر بخواهيم ريزتر شويم نکات فراواني است که مي توان از متون و فرمايشات امام استخراج کرد. امام منشوري چندجانبه و شخصيت فراگيري است؛ جوهره اي است که رنگين کمان هاي مختلفي را از خود در طول ۱۰ سال بعد از انقلاب بروز داده است و در طول ۱۰ سال با يک چنين نگاهي کشور را مديريت کردند. حالا وقتي مي خواهيم خط امام را تعريف و تثبيت کنيم حتما و حتما و حتما حق نداريم نگاه جزئي نگري داشته باشيم. جزئي نگر نمي توانيم باشيم. چون امام منشوري است ذوابعاد که در مقاطع مختلف سخن هاي مختلفي گفته است؛ درست به مثابه پيروي و الگوبرداري که امام امت از معصومين داشته اند. وقتي به سخنان معصوم هم مراجعه مي کنيم مي بينيم رواياتي که از آنان نقل شده در زمان هاي مختلف ابعادي مختلف داشته است که در کنار هم تعريف مي شوند. متاسفانه به دليل مصادره به مطلوب کردن هاي حزبي و جناحي، گروه هاي چپ و راست مي آيند براي آنکه خودشان را اثبات کنند و موقعيت فعلي خودشان را به رخ رقيب بکشند و خود را در جامعه جا بيندازند، به آن ارزش مطلقي که اسمش هست حضرت امام و نظريات و تئوري هاي امام، تمسک مي جويند و بخشي از منويات و نظريات امام را مطابق با سليقه خود مطرح مي کنند. خب طبيعي است وقتي يک گروه اين کار را انجام دهد گروه مقابل هم وارد چنين رفتار متقابلي مي شود. ما حقيقتا فارغ از اينکه گروه هاي سياسي در چنين اقداماتي چقدر درست يا غلط حرکت مي کنند بايد به ضرس قاطع تاکيد کنيم اقدامات هر گروه سياسي خواه اصولگرا و خواه اصلاح طلب اگر امام را با چشم جزئي نگر نگاه کرد اولين ظلمي که مي کند در حق حضرت امام روا داشته است. نبايد در حق امام اين ظلم را بپسنديم و امام را يک بعدي تعريف کنيم. هر آنچه که تدبير سياسي امام را در دوران ۱۰ ساله نشان مي دهد و مجموعه عقايد و افکار سياسي امام در طول نيم قرن که منظومه خط امام را تشکيل مي دهد همه بايد در کنار هم ديده شود و اين حقيقت جزء مسلمات فلسفه سياسي تاريخ معاصر ماست.
البته با اين توصيفي که شما از چندبعدي بودن خط امام و جنبه منشوري آن دارید، هر کسي با هر انحرافي مي تواند خود را به خط امام بچسباند و ادعا کند که من در اين نقطه از منظومه خط امام مي گنجم. به نظر مي رسد که شاخص هاي خط امام پيدا باشد و با آن تعريف چند جانبه اي که شما مي گوييد بعيد نيست منافقيني هم ادعا کنند که فلان عمل و حرف ما با اين گفته امام در آن سال همخواني دارد! احساس مي شود که اين چندجانبه گرايي منجر به چنين حالاتي شود که هر حزب و گروهي فعاليت هاي خود را بنابر تفاسير و تاويلات خويش در قالب يک وجه خيالي از خط امام بگنجاند و طرف حق را رد کند. بنابراين چطور مي شود آن شاخصه هاي واقعي و پيداي خط امام را ابراز کرد تا هر کسي نتواند خود را با هر عمل غلطي پيرو خط امام معرفي کند؟ در واقع وقتي امروز يک جوان نسل سومي در وسط تعريفات متفاوت خط امام از گروه هاي اصلاح طلب و اصولگرا قرار مي گيرد چطور مي تواند و بايد خط واقعي امام را بشناسد؟
هر انسان علاقه مندي که بخواهد امام شناسي کند و خميني شناسي کند بايد ابتدا به خود يک پرهيز بدهد و تقوايي را سرلوحه رفتار و کردار و اظهارات خود قرار دهد که امام را از دريچه تک بعدي ننگرد و امام را به نفع خود مصادره نکند. امام تا زماني که در قيد حيات بودند همه گروه هاي سياسي خود را منتسب به ايشان مي دانستند و مي خواستند زير چتر حمايت ايشان باشند. امام که رحلت کردند، متاسفانه روح قدرت طلبي برخي گروه هاي سياسي آنها را هدايت کرد که بروند و امام را در گروه بندي خود منحصر کنند و بگويند که امام متعلق به من اصولگراست يا امام متعلق به من اصلاح طلب است، در حالي که امام فقط متعلق به اصلاح طلب و اصولگرا نيست. امام اول متعلق به جامعه و تعهدات ديني است و دوم متعلق به عموم مردم و مستضعفيني است که به امام عشق مي ورزند. سوم متعلق به حقيقت عدالت خواه و معناگراي موجود در جهان و جامعه است. بنابراين امام شناسي و خميني شناسي بايد از معبر نهادهاي اجتهادي فلسفي که اسير توهمات سياسي نباشند مورد شناسايي و تفسير قرار بگيرد. شماي جوان و من طالب خط امام اگر بخواهم امام را به ماهو امام با تمام ابعادش بشناسم بايد اول درک کنم که آن نهاد بافضيلتي که به آن مراجعه مي کنم کجاست. لذا بر اين باورم موضوع خميني شناسي و مکتب و خط امام را بايد از گرفتاري منازعات سياسي نجات دهيم و به جايگاه وزين ارزشي فلسفي اجتهادي خود ببريم و باب اجتهاد روي سيره امام و اجتهاد در حوزه امام شناسي را باز کنيم تا اگر جواني امام را درک نکرده و صحابه و تابعين امام را هم درک نکرده باشد بتواند به يک نهاد معتبر، ممتاز، صالح و روشنگر و هوشمندي مراجعه کند. از اين حيث من بر اين باورم به خاطر آنکه آن ظلم بزرگ در حق امام روا داشته نشود بايد تلاش کنيم هر کسي که دلبسته امام است خودش را از حصارهاي حزب و گروهي رها کند و کمک کند تا اين ظلم در حق امام روا داشته نشود و امام را يک بعدي تقسيم نکند و مطابق با اميال حزبي خودشان تعريف نکنند و امام را ببرند در مرجعيت اعتقادي سياسي فکري واقعي خودش. آنجايي که بايد باب اجتهاد در حوزه امام شناسي و خط امام شناسي باز شود.
ما الان چنين نهادي را در کشورمان داريم؟
متاسفانه نداريم. اين جزو تکاليف حوزه هاي ديني و سياسي و ملي ماست.
به طور مشخص کجا بايد متولي اين امر باشد؟
يک وقت است حاکميت و نظام مستقر مي خواهد در اين باره قدمي بردارد و يک وقت است که خود مردم و علاقه مندان به امام. ولي به طور مشخص معتقدم حوزه انديشه ورزي و انديشمندي اين وظيفه را بايد بر عهده بگيرد. خيلي صريح عرض کنم در اين زمينه فاقد هستيم و بايد گامهاي بلندي را برداريم؛ البته نقش ولي فقيه و نقش رهبري در اينجا خيلي شاخص بوده است. من با نگاه فارغ از حب و بغض هاي رفتارهاي سياسي موجود، دريافته ام بخش هاي ممتازي از سخناني که مقام معظم رهبري در طول زمامداري خود تاکنون بيان داشته اند، در مقام تبيين خط امام بوده است و در واقع ايشان در مقام فعليت، شاخص ترين مفسّر خط امام هستند. البته اين کافي نيست و موجب سلب تکليف از نخبگان براي انجام وظيفه اي که توضيح دادم نمي شود.
اين انقلاب که الان ۳۲ سال از آن گذشته با وجود تمام سختي ها و مسائل داخلي و خارجي که با آن مواجه بوده و البته گاهي اوقات هم بسيار مرموزانه عليه اين انقلاب اقدام شده است، اما همچنان قوي و محکم ايستاده است. به نظر شما رمز بقاي اين انقلاب چيست و سوال ديگر اينکه به عقيده شما اين انقلاب مستمر و باقي خواهد ماند يا خير؟
خوشبختانه رمز ماندگاري انقلاب همچنان باقي است و آن حقيقت و گوهر خلوص مردم است که به امام خود و ديدگاه هاي امام وفادار بودند؛ مردمي که به هيچ مکتب و دانشگاه امام شناسي هم نرفتند اما از سويداي قلبشان نفوذ ايمان خود را در چشمان امامشان حس کردند و اين پيوند عميقي که بين قلب امام و قلب امت جاري بود همچنان جاري است و براي امضاي چنين سندي که سال ۵۷ صادر شد و تا سال ۶۸ و تا به امروز هم ادامه دارد يک مهر خونين هم زده شده است و اين چند صد هزار شهيدي که در جنگ تحميلي و به دست منافقين به شهادت رسيدند اين رمز حقيقت را ماندگار کرده است و به حول قوه الهي اين ميراث همچنان باقي است. اين در هم تنيدگي بزرگترين رمزي است که علي رغم اختلاف سليقه گروه هاي سياسي که مي خواهند امام را به نفع خودشان در حوزه راست و چپ مصادره کنند، انقلاب را صيانت مي کند. امام فراتر از اين ابرهاي فتنه مي درخشد. اگر ما رقابت هاي حزبي خودمعيار را به ابرهاي فتنه تشبيه کنيم نور وجود انديشه امام فراتر از اين ابرها به صورت خورشيدي فروزان همچنان مي درخشد و با گرماي نور او مردم ما روح و تن و ايمان و عقيده خود را در آسايش قرار مي دهند. اما اينکه آيا انقلاب اسلامي ايران باقي مي ماند؟ واقع بيني به ما حکم مي کند بگوييم تا زماني که اين روح و جوهره باقي است بله که باقي مي ماند. اما اينکه ميل ما چيست؟ قطعا از خدا مي خواهيم که همچنان الي الابد باقي بماند. ولي آيا به صرف اين خواسته و تمايل قلبي، تکليف از ما ساقط مي شود؟ خير. سخن اين است که نقش نخبگاني ما به عنوان قشري که علي القاعده بايد از مردم کوچه و بازار بيشتر بفهمد و اين ادعا را داريم که بيشتر مي فهميم در تقويت اين جوهره چيست و در مرتفع کردن ابرهاي بحران و فتنه چيست؟ اين نقش را ما بايد بشناسيم و براي خود و نظام جدي بگيريم تا کمکي در بقا و استمرار انقلاب کرده باشيم. اين انديشه و تکليف مهمتر از اين است که ما صرفا در مقام تعريف باشيم و يا مثلا ابراز اميدواري و يا آرزوي خود را در اين زمينه مطرح کنيم. در اين رابطه به خصوص رسانه ها، نخبگان، دانشگاهيان، انديشمندان و نسلي که براي خود دستي در گذشته انقلاب مي بيند، يک وظيفه و تکليف بزرگي بر دوش دارند که با اجراي آن مي توانند براي نسل هاي آينده، تداوم انقلاب را تضمين کنند.