امروز  شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱
ضرورت احیای ادبیات نقد اسلامی
گفتگو با دكتر علي فلاح رفيع
سه شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۱۵
 
عمده ترين آسيب ها و اشکالات در زمينه نظريه پردازي در جامعه ما به ضعف نظام آموزشي بر مي گردد. عدم يک نظام جامع آموزشي از دوران ابتدايي تا متوسطه و عالي، نبود نظام جامع پژوهشي در دانشگاهها و مراکز پژوهشي و خلاء نظام جامع تربيتي، عدم درک درست از ضرورت ها در برخي مديران از مهمترين ضعف ها در نظام آموزشي ما بوده است.

سرویس اندیشه جهان - نظريه پردازي در علوم انساني يکي از مطالبات اساسي مقام معظم رهبري طي سالهاي اخير از طيف نخبگان و دانشگاهيان بوده است. 

به زعم بسياري از صاحب نظران و کارشناسان براي دستيابي به الگوي توسعه اي اسلامي و تربيت جامعه بر طبق موازين ديني. تظريه پردازي مبتني بر موازين اسلام بسيار ضروري است با اين حال جايگاه نظام هاي آموزشي در اين اثنا بسيا مهم و حياتي است.
 
حجت الاسلام والمسلمين دكتر علي فلاح رفيع استاد دانشگاه و رئيس مرکز هم انديشي استادان و نخبگان دانشگاهي کشور در گفتگویی با اشاره به ضرورت نظريه پردازي در علوم انساني می گوید: اساس همه تحولات حتي پيشرفت هاي صنعتي ـ مهندسي و علوم پزشکي علوم انسانی است، هرچند در کشور ما اهمیت اندکی برای آن قائلیم.

متن کامل این گفتگو را در ادامه بخوانید:

جناب دکتر فلاح رفيع، به نظر شما در زمينه علوم انساني وضعيت ما چگونه است؟ شما مهمترين ضعف را در اين حوزه چه مي دانيد و چه بايد بکنيم تا اين ضعف برطرف شود؟
به نظر من ضعف نظريه پردازي در حوزه علوم انساني متأثر از موانع و آسيب هايي است. اما در اينجا مسئله حياتي تر است علوم انساني به فرهنگ، هويت و شخصيت يک ملت مرتبط است. علوم انساني علي‌رغم اهميت اندکي که در کشور ما براي آن قائليم جايگاه حساس و مبنايي دارد؛ چرا که اساس همه تحولات حتي پيشرفت هاي صنعتي ـ مهندسي و علوم پزشکي و غيره است.

اما اين پرسش که آسيب شناسي در حوزه نظريه پردازي در علوم انساني چيست؟ بايد عرض کنم مبنايي ترين آسيب درباره علوم انساني ترجمه اي بودن آن است. ترجمه شايد در علوم صنعتي و مهندسي جواب بدهد اما در علوم انساني جواب نمي دهد. هر جامعه اي نياز به علوم انساني مربوط به خود دارد. نمي خواهم مشترکات را در سطح کلان و فرهنگ عمومي در جوامع ملل منکر شوم اما با لحاظ آن مشترکات بدون شک هر جامعه اي در کنار نگاه کلي به انسان داراي فرهنگ، آداب و رسوم و باورها و رفتارهاي خاص خود است که علوم انساني آن ملت مي بايست منطبق بر آن باورها و آداب و رسوم شکل بگيرد. لذا علوم انساني ترجمه شده از جامعه ديگر بويژه جامعه اي که علاوه بر تفاوت فرهنگي از نظر اعتقادي و ديني نيز با ديگران متفاوت است نه تنها مشکل گشا نيست بلکه بعضاً مشکل‌زاست. 

براي نظريه پردازي در علوم انساني نيز ما ابتدا بايد به تعريف انسان از ديدگاه فرهنگي ـ ديني خود رجوع کنيم و با آن تعريف و بر همان مبنا نظريه پردازي کنيم. به عنوان مثال يکي از فيلسوفان ديني معاصر در مغرب زمين «پل تيليش» متکلم آلماني است. وي يکي از برجسته ترين الهي دانان مسيحي است که در کنار کساني چون «کارل بارت» و «رودلف بولتمان» از بنيانگذاران الهيات معاصر پروتستان و در زمره اگزيستانسياليست هاي الهي محسوب مي‌شود. وي در زمينه الهيات مسيحي اعم از ملکوت، عيسي مسيح، تثليث، فديه و تجسد، نظريه پردازي هاي زيادي کرده است. تلاش او براي تطبيق مقولات ديني ـ فرهنگي با نياز روزگار ما، حکايت از ظرفيت بالاي متون ديني نسبت به نظريه هاي جديد است. 

منظور اين‌است که ما چرا در علوم انساني و اسلامي خود نبايد اين‌گونه تبيين هاي جديد و حتي نظريه پردازي را براساس آموزه هاي قرآني متون اسلامي داشته باشيم. البته ممکن است برخي از نظريه پردازي ها هم اشتباه باشد اشکالي ندارد. اتفاقاً مانع اصلي هم در همين جاست که ما با ترس
علوم انساني آیک ملت مي بايست منطبق بر آن باورها و آداب و رسوم شکل بگيرد. لذا علوم انساني ترجمه شده از جامعه ديگر بويژه جامعه اي که علاوه بر تفاوت فرهنگي از نظر اعتقادي و ديني نيز با ديگران متفاوت است نه تنها مشکل گشا نيست بلکه بعضاً مشکل‌زاست.
از اينکه نکند اشتباه کنيم و يا ديگران ما را هو کند و يا تکفير کنند، سراغ اين گونه نظريه پردازي نرفته ايم. و من اين آفت ها را بزرگترين موانع در مسير نظريه پردازي در علوم انساني مي دانم. 

اساسا هدف از توليد علم در علوم انساني را چه مي دانيد و استراتژي در اين حوزه چه بايد باشد؟
ببينيد سئوال شما دو بخش دارد يکي هدف و ديگري استراتژي، من خيلي مختصر عرض مي کنم. هدف از توليد علم مشخص است، پيشبرد کاروان علم و گسترش و توسعه ابعاد ذهني و عيني انسان مهمترين هدف مي باشد. با توليد علم، انسان نسبت به خود و جهان آگاهي وسيعتري پيدا مي کند و با اين شناخت به زندگي خود سامان بهتر مي بخشد. پس هدف دوم ساماندهي به ابعاد زندگي است اعم از بُعد مادي و بُعد معنوي؛ البته مسير کمال فرد و جامعه لزوماً با توليد علم به تنهايي طي نمي شود در کنار توليد علم هدف نهايي از علم و تعيين خط مشي صحيح و اصولي بهره گيري از آن نيز لازم است که اين هدف در پرتو باورها و معنويت ديني امکان پذير است. و اما درباره استراتژي، به نظر بنده نگاه استراتژيک در اين حوزه بيش از هر چيزي بايد به زيرساخت‌هاي توليد علم باشد. نبايد عجله کنيم تا فوري به نظريه برسيم. پس از سامان بخشي به زيرساختها ما هم به توليد علم دست مي يابيم و هم به نتايج و روبناهاي آن که تکنولوژي باشد. شما ببينيد در کشور مالزي که سابقه علمي آن اساساً قابل مقايسه با سابقه علمي کشور ما نيست اما ماهاتير محمد ابتدا سراغ بسترها و زيرساخت ها رفت و ديديم که با برنامه ريزي در اندک زمان ممکن موفق هم شد اين مي تواند تجربه خوبي براي ما باشد. 

به نظر شما نظريه پردازي چه پيش شرطهايي بايد داشته باشد؟ اساساً آيا در زمينه نظريه پردازي مي توانيم پيش شرطهايي را تعريف کنيم؟
البته پيش شرط اصطلاح چندان مناسبي نيست، اگر تمهيدات بگوييم بهتر است. عمده ترين تمهيد و مقدمه براي نظريه پردازي علاوه بر برخورداري از قابليت هاي ذاتي و اکتسابي در افراد، تقليد گريزي است. کسي که به مرحله اي از آگاهي و پژوهش رسيده است که مي تواند نظريه اي را ارائه دهد بايد قيد تقليد را از گردن خود رها کند. البته عرض کردم اين به معناي ناشيانه رفتار کردن و بي توجهي به پيشينه‌ علم و بي حرمتي به پيشگامان عرصه معرفتي نيست و نبايد باشد. علاوه بر پيش شرط مذکور که معمولاً در نظريه پرداز بايد وجود داشته باشد، فرهنگ جامعه نيز بايد از ظرفيت کافي برخوردار باشد، به اين معني که با نظريه هاي جديد تعامل منطقي و به‌دور از اتهام ورزي برقرار کند و حتي در يک فضاي سالم علمي به نقد و بررسي آن بپردازد.
 
همواره اين سئوال مطرح بوده است که نظام آموزشي ما در اينجا چه نقشي دارد؟ آيا لازم نيست اين نظام اصلاح شود. نظر شما در اين باره چيست؟
ضعف نظام آموزشي بويژه قبل از دانشگاه به نظر بنده بسيار مهم و اساسي است. عمده ترين آسيب ها و اشکالات در زمينه نظريه پردازي در جامعه ما به ضعف نظام آموزشي بر مي گردد. عدم يک نظام جامع آموزشي از دوران ابتدايي تا متوسطه و عالي، نبود نظام جامع پژوهشي در دانشگاهها و مراکز پژوهشي و خلاء نظام جامع تربيتي، عدم درک درست از ضرورت ها در برخي مديران از مهمترين ضعف ها در نظام آموزشي ما بوده است. هر چند در سالهاي اخير قدم هاي خوبي در اين مسير برداشته شده است اما به علت برخورداري از آفت هايي همچون عدم مديريت واحد، سوء مديريت ها، موازي کاري، نبود روحيه همکاري در نظريه ها و کارهاي پژوهشي، و متأسفانه برخي انگيزه هاي سوء اخلاقي و نفساني نتوانسته ايم چندان در اين مسير موفق باشيم. اميد است بتوانيم با رفع و يا کاهش اين نواقص بزودي شاهد تحول در سطح نظام آموزشي خود باشيم. علاوه بر اين نواقص و آسيب ها بنده مهمترين عامل را نبود جسارت و جرأت صف شکني در تحول نظام آموزشي بويژه نظام قبل از دانشگاه مي دانم.
 
نگاهي هم به معيارها و ملاکها داشته باشيم؛ نظر شما راجع به معيارها و ملاکها براي دخالت ندادن سلايق
عمده ترين تمهيد و مقدمه براي نظريه پردازي علاوه بر برخورداري از قابليت هاي ذاتي و اکتسابي در افراد، تقليد گريزي است.
در مباحث علمي چيست؟ اساساً آيا مي توان سلايق و علايق را در اين زمينه ها دخالت نداد؟
البته ما معيارها و ملاک هاي علمي خاصي براي تفکر و انديشه درست داريم. با ملاحظه روش شناسي و متدلوژي علمي هر علم مي توان داوري نسبتاً واقعي نسبت به نظريه ها و افکار داشت. منطق علمي اقتضاء مي کند در برخورد با افکار و انديشه ها از سليقه محوري بويژه سلايق فردي و و روان شناختي پرهيز کرد. هر چند تعيين يک مرز دقيق بين تفکر و سليقه کار مشکلي است اگرچه ما همچون نيچه معتقد به اين نيستيم که حقيقت تابع مصلحت است اما بدون شک سليقه و مصالح شخصي و روان شناختي مانع شناخت افکار صحيح از ناصحيح مي شود. لذا يکي از مهمترين آفات شناخت خواسته ها و سلايق شخصي است. براي پرهيز از اين خلط و آسيب مهلک در راه علم مي بايست دو امر را همواره مدنظر و عمل قرار داد: يکي مشي بر مبناي ملاکهاي علمي و ديگري در معرض داوري ديگران قراردادن افکار خود و تعاطي آراء و نظرات در محيط هاي سالم علمي.
 
درباره ادبيات نقد و فرهنگ سازي در زمينه نظريه پردازي و توليد علم جامعه علمي چه بايد بکنيم؟ آيا ما بايد ادبيات جديدي را ابداع کنيم؟ 

درباره ادبيات نقد و مناظره بايد عرض کنم ما با توجه به پشتوانه غني در فرهنگ ديني خود و آموزه هاي موجود در متون اسلامي چندان نياز به توليد در اين زمينه نداريم. بلکه صرفاً با دقت کافي مي بايست به بازخواني و بازتوليد آن بپردازيم و در عمل پياده کنيم. مشکل ما نبود ادبيات نقد نيست مشکل اولاً بازشناخت است و مهمتر از آن اجراء و اعمال آنهاست. و اما بخش فرهنگ سازي به عمل و تبديل آن داشته هاي فرهنگي و ادبيات غني ديني به رويّه وسنّت اجتماعي است. با مراجعه به تاريخ ائمه(عليهم السلام) و حتي علماي شيعه ما به خوبي فرهنگ نقد و ادبيات آن را مشاهده مي کنيم. مناظرات علمي از زمان امام باقر و امام صادق (عليهم السلام) تا زمان امام رضا(عليه السلام) و ديگر ائمه (عليهم السلام) براي ما امروزه باقي مانده است. امام رضا(عليه السلام) جلسات مناظره حتي با مسيحيان و يهوديان با استفاده از متون ديني آنان داشتند. آن مناظرات بر مبناي دلايل منطقي، عقلاني و باورهاي مشترک بين آنها و مسلمين در يک فضاي سالم، بسيار آموزنده و راهگشا بود. فضاي آزادانديشي در بين علماي شيعه نيز به تبع سيره ائمه(عليهم السلام) آن قدر گسترده بود که شخصيتي همچون سيد رضي (گردآورنده نهج البلاغه) در رثاي يک عالم صائبي شعر مي سرايد و او را مي ستايد و با بياني اعجاب انگيز درباره وي گويد: «تاکنون من باور نمي کردم زمين بتواند کوهها را در خود جاي دهد اما امروز که تو دفن شدي من اين را باور کردم». يعني او را از نظر عظمت علمي تشبيه مي کند به کوه علم و دانش. اين فرهنگ از همان سده هاي اول اسلامي بين علماء ما رواج داشت؛ امروز ما بايد به همان ادبيات، البته به زبان روز و با توجه به شرايط زمان خود برگرديم. 

آيا آموزش عالي به نقش واقعي خود در زمينه نظريه پردازي و توليد علم عمل کرده است يا نه؟ اساساً سهم آموزش عالي در زمينه نظريه پردازي چه ميزان است؟ اگر آسيب ها و موانعي هست شما آنها را در کجا مي بينيد و چه بايد کرد تا آن آسيب ها برطرف شود؟
شما چندين سئوال را يکباره با هم مطرح کرديد و البته اين سئوالات هم خيلي مهم و مبنايي است. به‌طور خلاصه عرض مي کنم. هر چند توليد علم منحصر به دانشگاه ها و حتي نظام آموزش عالي نيست اما ترديدي نيست که توليد علم به طور عمده مي بايست در دانشگاه ها صورت گيرد. البته لازم است دانشگاه ها را براساس وظايف و کارکردهاي تعريف شده آنها تفکيک کنيم. از برخي دانشگاه ها مثل دانشگاه علمي ـ کاربردي و دانشگاههاي
به علت برخورداري از آفت هايي همچون عدم مديريت واحد، سوء مديريت ها، موازي کاري، نبود روحيه همکاري در نظريه ها و کارهاي پژوهشي، و متأسفانه برخي انگيزه هاي سوء اخلاقي و نفساني نتوانسته ايم چندان در مسیر نظریه پردازی موفق باشيم.
مقاطع پايين تر يعني قبل از کارشناسي چندان انتظار توليد علم نمي رود. اما از مقاطع بالا مثل کارشناسي ارشد و دکترا اين انتظار مي رود و کاملاً نيز بجاست. دانشجويان اين مقاطع نيز بايد به گونه اي تربيت شوند که بتوانند يک بناي هر چند کوچک در مسير توليد علم داشته باشند. در اين مقاطع توجه جدي به پايان نامه ها و نظارت دقيق بر آنها از مرحله تهيه پروپوزال تا مراحل جمع آوري منابع و پژوهش و دفاع استادان راهنما و مشاورين مي بايست دقت بالايي داشته باشند که ضمن تکراري نبودن موضوعات، ريز بودن، کاربردي بودن آنها، کپي نبودن آنها، هر پايان نامه حداقل يک آجر به بناي علمي کشور اضافه کند تا اندک اندک کاخ بلند علم شکل بگيرد. 

متأسفانه امروزه پايان نامه ها و رساله هاي ارشد و دکتراي ما چندان نظارت نمي شود و لذا معمولاً به يک ايده و نظري جديدي منتهي نمي شود و ما به‌ندرت ايده جديد و نويي در آنها مي يابيم و با کمال تأسف از اين مقدار اندک هم چندان استقبال نمي شود و بزودي به گوشه کتابخانه ها رفته و بر اثر مرور زمان به فراموشي سپرده مي شود. لذا به نظر مي رسد ساختاري در کل نظام آموزش عالي نياز است تا در زمينه پايان نامه ها و رساله ها از آغاز تا پايان با تفکيک رشته ها و علوم نظارت دقيق صورت گيرد و حتي پس از پايان و اتمام در نحوه بهره برداري و استفاده درست از آنها تدابيري انجام شود.
اين نظارت ها در سطح پايان نامه هاي دانشجويي در همه رشته ها از جمله علوم انساني کمک شاياني به توليد علم خواهد کرد. 

گذشته از اين نکته لازم مي دانم در پايان به اين نکته اشاره کنم که نظريه پردازي و توليد علم علي‌رغم اينکه دستوري نيست و بلکه اغلب به‌صورت خودجوش و پيش بيني نشده به انجام مي رسد اما برنامه ريزي و ساختارمند کردن آن در سطح دانشگاه ها و نظام آموزش عالي مي تواند به روند تسريع آن و جلوگيري از اتلاف هزينه هاي گوناگون کمک کند. در زمينه علوم انساني نيز بيش از عرصه هاي ديگر به اين توجه ساختاري و اهتمام نظام مند در نظام آموزش عالي نياز داريم. به فرموده رهبر معظم انقلاب از سه ميليون و پانصد دانشجو در دانشگاه ها ما امروزه بيش از دو ميليون دانشجو در رشته هاي علوم انساني داريم. در حالي که به جرأت مي توانم بگويم به عدد انگشتان دست نظريه هاي مبني بر انسان شناسي ديني ـ اسلامي و متکي به فرهنگ خودي در همه اين رشته ها با همه تنوع آن نداريم. و اين فاجعه بزرگي است. دانشجويان در شرايطي با نظريه هاي انسان شناسانه وارداتي مواجهه مي شوند که کمترين آگاهي را به آموزه‌هاي خود دارند. و اين کمترين ها هم متکي به مباني نيست. لذا چه انتظار از دانشجوي جوان داريم وقتي با نظريات جامعه شناسان غربي و روان شناسان مواجهه مي شود. در اينجا دانشجو مقصر نيست بلکه مقصر نظام آموزش عالي ماست مقصر ما هستيم که ذهن اين دانشجويان را در عنفوان جواني بدون مجهز کردن به سلاح دفاعي و تمرين و آمادگي خاص در معرض نظريات و انديشه‌هاي مردافکن انديشمندان غربي قرار مي‌دهيم. نظريه‌هايي که سنگ بناي آنها بر مبناي تعريف اومانيستي و سکولاريستي از انسان شکل گرفته است و نه انسان با وجهه خليفه اللهي. مسئوليت نظام آموزش عالي در اينجا صرفاً پذيرش دانشجو و پرکردن کلاس ها نيست. مهمتر از اين کار فراهم کردن متون درسي بر مبناي بنيان هاي فکر ديني ـ اسلامي است. مقدم و مهمتر از اين کار تربيت استادان بر مبناي فرهنگ ايراني ـ اسلامي است. درغير اين صورت ما انسانهايي تربيت مي کنيم که به ظاهر در کشور ما و در دانشگاه ها و کلاس هاي درس ما هستند، اما در معنا و باطن مربيان، استادان و کلاسهاي آنها از آن ما نيست. چون اين نظريه ها بر مباني هستي شناسي و معرفت شناسي ديني شکل نگرفته است، هستي شناسي آن ماترياليستي و معرفت شناسي آن اومانيستي است. با هستي شناسي ماترياليستي و معرفت شناسي اومانيستي که نتيجه آن نسبيت گرائي و شکاکيت است، انتظار تربيت دانشجويان که پاسخگوي نيازهاي جامعه خود باشند خيال خام است و ره به جايي نمي برد.

منبع: رسالت
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 151753