| ولادت هفتمین ستاره هدایت مبارک باد؛ |
| امام كاظم(ع) وارث علوم و دانشهاى پدر/ داستان وسوسه کنیزک |
| يکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۳۶ |
امام كاظم (عليه السلام ) هفتمين امام از سلاله پاك رسول خدا در روزهفتم صفر سال ۱۲۸ هجرى در منزلي بنام ابواء بين مكه و مدينه چشم به جهان گشودند. اسم شريف آن حضرت موسي و كنيه مشهور ايشان ابوالحسن است. زندگاني ايشان مقارن بود با ايام حكومت عباسيان كه ظلم و ستم فراواني به ان حضرت روا داشته و سالهای زيادی ايشان را در حبس و شكنجه نگاه داشتند.
سرویس فرهنگی جهان- موسى بن جعفر (عليه السلام ) نه تنها از نظر علمى تمام دانشمندان و رجال علمى آن روز را تحت الشعاع قرار داده بود، بلكه از نظر فضائل اخلاقى و صفات برجسته انسانى نيز زبانزد خاص و عام بود، به طورى كه تمام دانشمندانى كه با زندگى پرافتخار آن حضرت آشنايى دارند در برابر عظمت شخصيت اخلاقى وى سر تعظيم فرود آورده اند.
" ابن حجر هيثمى"، دانشمند و محدث مشهور جهان تسنن، مى نويسد:
موسى كاظم وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و كمال او بود. وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوقالعاده اى كه (در رفتار با مردم نادان)از خود نشان داد، كاظم لقب يافت، و در زمان او هيچكس در معارف الهى و دانش و بخشش به پايه او نمی رسيد(۱).
شيخ صدوق (ره) درکتاب التوحيد صفحه۲۷۱ از قول هشام بن حكم [شاگرد برجسته امام صادق و امام کاظم(ع) و از متکلمين مشهور عصر خود] روايت كردهاند، يكي از دانشمندان و روحانيون بزرگ مسيحيان به نام «بُرَيهَه»، هفتاد سال در آئين مسيحيان بود. او در جستجوي اسلام و جوياي حقّ و اسلام بود و در ميان هر فرقه و گروهي وارد ميشد، گفتار و عقائد آنها را بررسي مينمود، ولي چيزي از حقّ به دست نميآورد، به آنها ميگفت: «اگر رهبران شما بر حق باشند، لازم بود كه مقداري از حقّ نزد شما وجود داشته باشد.»
تا اينكه او در اين راه جستجو، اوصاف شيعه و آوازة «هشام بن حكم» را شنيد و پيش هشام رفت و با او به مناظره پرداخت. سپس به هشام گفت: «اي هشام! آيا تو كسي را سراغ داري كه رأي او را الگو قرار داده و از او پيروي كني؟ و اطاعت او را دين خود بداني». هشام گفت: «آري اي بُرَيهَه». هشام، اوصاف امام صادق (ع) را براي بُرَيهَه، بيان كرد و بُرَيهَه به امام (ع) اشتياق پيدا كرد و همراه هشام، از عراق به مدينه مسافرت كردند، آنها تصميم داشتند به حضور امام (ع) برسند، ولي در دالان خانة امام صادق (عليه السّلام )، با موسيبن جعفر (عليه السّلام) ديدار نمودند. هشام بر او سلام كرد، بُرَيهَه نيز سلام كرد، سپس آنها علّت شرفيابي خود را به حضور امام، بيان كردند. امام كاظم (عليه السّلام) در آن هنگام، كودك بود و هشام داستان بُرَيهَه را براي حضرت كاظم(ع) نقل کرد.
امام كاظم فرمودند: اي بُرَيهَه! تا چه اندازه به كتاب خودت (انجيل) آگاهي داري؟
بُرَيهَه: من به كتاب خود آگاهي دارم.
امام كاظم: تا چه اندازه به تأويل (تفسير) آن اعتماد داري؟
بُرَيهَه: همان اندازه ای كه از آن مي دانم به آن اعتماد دارم.
در اين هنگام، امام كاظم (ع ) خواندن آياتي از انجيل را، آغاز كرد.
بُرَيهَه (آنچنان مرعوب قرائت امام شد كه) گفت: «حضرت مسيح (عليه السّلام) انجيل را اين چنين كه شما ميخوانيد، تلاوت ميكرد، اين گونه قرائت را جز حضرت مسيح (ع)، هيچكس نميخواند»، آنگاه بُرَيهَه به امام كاظم عرض كرد: «مدّت پنجاه سال بود كه در جستجوي تو يا مثل تو بودم». بُرَيهَه، همان دم مسلمان شد، زن خدمتكار او نيز مسلمان گرديد، سپس هشام همراه بُرَيهَه و آن زن، به محضر امام صادق (عليه السّلام) رسيدند، و هشام ماجراي گفتگوي حضرت كاظم (عليه السّلام) و بُرَيهَه، و مسلمان شدن بُرَيهَه و زن خدمتكار را به عرض امام صادق (ع) رسانيد.
امام صادق ( عليه السّلام ) فرمود: ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِن بَعْضٍ وَاللهُ سَميِعُ عَليِمُ: «آنها فرزنداني بودند كه (از نظر پاكي و كمال) بعضي، از بعضي ديگر گرفته شدهاند و خداوند شنوا و دانا است» (سوره آلعمران ـ آية ۳۴).
كنیزك چی میخواست و چی شد!
جلوى آینه دور خودش چرخید. موهاى سیاه و بلندش هم چرخیدند. از توى آینه پنجره و درخت انار پشت پنجره پیدا بود. شانه چوبى را انداخت روى طاقچه، یقه لباسش را صاف و مرتب كرد و قبل از این كه از جلوى آینه كنار برود زیر لب گفت:
«بهتر از این دیگر نمی شود، زودتر بروم ببینم هارون الرشید با من چكار دارد!» دستى به موهایش كه روى پیشانی اش ریخته بود كشید و با یك حركت تند و سریع عقبشان زد و از اتاق آمد بیرون. سؤالهاى گوناگون به مغزش فشار می آورد. چرا هارون گفت: بهترین لباسم را بپوشم؟ براى چه گفت: به بهترین شكل خودم را آرایش كنم؟
سعى كرد دیگر به این مسائل فكر نكند در عوض لبهایش را غنچه كرد و دوباره از آن لبخندهاى آرام زد.
شكوفه هاى كوچك انار هم از روى شاخه به او لبخند زدند.
زندانبان درِ سیاه و چوبى زندان را پشت سر او بست. زندان تاریك و نمناك بود. فقط از روزنه گرد سقف گنبدى شكل زندان نور كمرنگ و بی جانى به داخل می تابید. یكى از دستهایش را به دیوار گرفت. مواظب بود ناخنهاى بلندش به دیوار نخورد و خراشیده نشود.
دست ظریفش روى دیوار سیاه و چرك زندان از سفیدى می درخشید.
سعى كرد آرام جلو برود. زمین زندان نمناك بود و كف دمپایی هاى زرد رنگ و سبكش به زمین نمناك زندان می چسبید.
خلخالهاى درشت و طلایى كه به مچ پاهایش بسته بود، جرینگ جرینگ صدا می كرد. با خودش گفت: زندانى هر كه باشد حتما شیفته ام می شود.
چشمهایش را باز و بسته كرد تا به تاریكى زندان عادت كند. با نگاهش دنبال زندانى گشت. زندانى درست گوشه زندان بود.
آرام آرام رفت طرفش. خلخال پاهایش جرینگ جرینگ صدا می كرد.
"بل انتم بهدیتكم تفرحون." این شما هستید كه به هدیهتان خوشحال هستید؛ مرا احتیاج به خدمت نیست و نه امثال این خدمتگزاران.
سر جایش میخكوب شد. پاهایش طاقت جلو رفتن نداشت.
این آیه را زندانى می خواند. صدایش تا عمق روح كنیزك اثر كرد.
عجب صداى خوشى داشت. پاهاى كنیزك بی اختیار برگشت سمت در زندان.
هیكل غلام سیاه خم شده بود رو به در چوبى زندان؛ اگر كسى یك دفعه او را می دید فكر می كرد از وسط تایش زده اند. یكى از چشمهایش را گذاشته بود روى سوراخ گرد و كوچكى كه بغل قفل در بود. می خواست هر چه كه می بیند فورا به هارون گزارش بدهد.
كنیزك را دوباره فرستاده بودند توى زندان، تا زندانى را وسوسه كند نمی دانست چرا كنیزك به سمت زندانى نمی رود.
چشمش را از روى سوراخ برداشت.
قامت لاغر و درازش را صاف كرد. دستى به كمرش كشید و زیر لب با عصبانیت گفت: از بس تاریك است نمی شود چیزى دید.
چشمهایش را مالید و آرام تف كرد روى زمین و دوباره خم شد و چشمش را گذاشت روى سوراخ. از آنچه دید خشكش زد، شاید خواب می دید، اما نه، بیدار بود.
كنیزك به سجده افتاده بود. موهاى سیاه و بلندش كه گویى با تاریكى زندان گره خورده بود، پخش شده بود روى زمین. صورتش پیدا نبود موها صورتش را پوشانده بودند. گریه می كرد و می گفت: قدوس، قدوس، سبحانك، سبحانك.
هارون نشسته بود روى تختش و آرام و قرار نداشت. با كف دستش می زد روى پیشانى اش و لب پایینى اش را تند و تند گاز مى گرفت. صدایش در تالار قصر پیچید: به خدا قسم! او را سحر كرده است! آرى موسى بن جعفر(علیه السلام) او را سحر كرده است. با صداى بلند و خشمگین پرده هاى حریر و سبك كه به دیوار و پنجره هاى گرد و بیضى شكل تالار آویزان بود، لرزید. غلام هم دست به سینه ایستاده بود. آنقدر سر پا ایستاده بود كه دوست داشت برود یك جاى دنج و آرام، بنشیند و تكیه بدهد به دیوار.
داشت به موسى بن جعفر(علیه السلام) فكرمى كرد و تاثیرى كه بر روى كنیزك گذاشته بود.
به كنیزك نگاه كرد كه گوشه اى كنار كنیزان دیگر ایستاده بود.
داشت زیر لب چیزى زمزمه مى كرد.
حتما مى گفت: قدوس، قدوس، سبحانك، سبحانك. صداى فریاد هارون باز در تالار پیچید این بار، با كنیزك بود: بگو ببینم یك دفعه چه ات شد؟ او با تو چه كرد كه به این وضعیت افتادى؟ لبهاى كنیزك آرام آرام به هم مى خورد. همه چشمها به لبهاى او گره خورده بود. كنیزك نگاهش را در تالار گردانید: دیوارهاى سفید با حاشیهكاریهاى بنفش و آبى، پنجره هاى چوبى مشبك كه از پشت پرده هاى نازك پیدا بود، زمین سنگى و درخشان تالار همه و همه جلوى چشمهایش مى رقصیدند. در خیالش تالار قصر با آنچه كه او دیده بود، از زمین تا آسمان فرق مى كرد؛ اصلا قابل مقایسه نبود.
صداى هارون الرشید او را به خودش آورد: پس چرا ساكتى؟ كنیزك! زود باش! سریع!
هارون دستش را گذاشته بود روى سیبهاى سرخ و آبدارى كه توى ظرف بلورین رو به رویش بود. حتما دلش مى خواست كلكشان را بكند، اما اشتهایش كور شده بود، بى صبرانه به لبهاى كنیزك چشم دوخته بود.
كنیزك دیگر آن كنیزك قبلى نبود، از این رو به آن رو شده بود. دیگر چشمهاى سیاه و درشتش را خمار نمى كرد و تند و تند مژه هاى بلند و تابدارش را به هم نمى زد. كنیزك به حرف آمد:
من توى زندان كنار او بودم. مرتب جلوى او راه مى رفتم و به هر طریقى سعى مى كردم توجه او را به خود جلب كنم اما او اصلا به من محل نمى گذاشت. انگار كه مرا نمى دید.
همه اش مشغول نماز بود. بعد از نماز هم دائما ذكر مى گفت: یك بار از او پرسیدم:
آقاى من! آیا نیازى دارى كه من بتوانم آن را انجام دهم؟ گفت: نیازم به تو چیست؟
گفتم: مرا فرستاده اند كه به حاجات شما رسیدگى كنم. یك دفعه با انگشتانش به نقطه اى اشاره كرد و گفت:
پس اینها براى كیست؟
كنیزك ایستاده بود كنار كنیزكان و غلامان دیگر و هر چه را برایش پیش آمده بود، براى هارون الرشید تعریف مى كرد: دوست داشت دوباره برود توى آن باغ بزرگ و پردرخت. همان باغى كه زیر درختهایش پر از گل لاله بود.
همان باغى كه یك عالم درخت انار داشت و شكوفه هاى انار مثل ستاره مى درخشیدند.
یاد تختهاى بزرگى افتاد كه دور تا دور باغ چیده شده بود. روى تختها را با فرشهاى ابریشمى پوشانده بودند.
كنیزكان خوش اندام و خوش قیافهاى در تكاپو بودند.
توى باغ غلامان و لباسهایشان از حریر سبز بود. حریر سبزى درست مثل برگ درخت انار، توى دستشان هم ظرفهاى بلورینى بود از آب و خوراكى. كنیزك هر چه در خاطرش بود به زبان جارى كرد.
پرده هاى دور تا دور تالار آرام آرام تكان مى خورد. دلش مى خواست یكى از آن كنیزكان سبزپوش را گیر بیاورد و از او آب بخواهد، دلش مى خواست توى زندان باشد و باز امام با انگشتانش به نقطه اى اشاره كند؛ اشك از چشمانش سرازیر شد و زیر لب گفت: قدوس سبحانك سبحانك(۲).
منبع:
۱- الصواعقالمحرقة، قاهره، مكتبةالقاهره، ص۲۰۳
۲- برداشت آزاد از كتاب مناقب آل ابى طالب، ج ۴، ص ۲۹۷.
۱۳۹۰-۱۰-۱۲ ۱۴:۵۵:۵۵ |
| |
| صلي الله عليک يا موسي بن جعفر ايها الکاظم یابن رسول الله (ص) |
۱۳۹۰-۱۰-۱۱ ۱۵:۳۸:۲۷ |
| |
خداوندا ما را از پيروان راستين واز شيعيان مخلص ائمه اطهار (ع) قرار بده.
آمین |
۱۳۹۰-۱۰-۱۱ ۱۴:۰۶:۲۴ |
| |
| اللهم صل علی الامین المؤتمن، الامام الکاظم (ع) ... |
۱۳۹۰-۱۰-۱۱ ۱۲:۵۵:۵۳ |
| |
السلام علیک یا موسی بن جعفر (ع) ادرکنی
اقا جان دریاب ما را |