نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » وبلاگ » اقتصادی

خبرنگاری که فرمانده شد!

سخن دل

۱۹ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۸:۰۳

محمد ذوقی در وبلاگ سخن دل نوشت:

سرلشکر ستاد عبدالحمید محمود الخطاب رئیس دفتر صدام حسین که از همراهان او در ماجرا بود، در خاطراتش آورده است: «در عملیاتی که ایرانی ها نام فتح المبین را روی آن گذاشته بودند، نیروهای ایرانی به منطقه استقرار سپاه چهارم و مواضع ستادی این سپاه رسیدند. آقای رئیس جمهور (صدام حسین) هم در همین منطقه بود.

ژنرال عدنان خیرالله طلفاح -وزیر دفاع- هم بود. فهمیدیم که نیروهای ایرانی، ما را دور زده اند. احساس همه ما این بود که به زودی به اسارت در خواهیم آمد. آقای رئیس جمهور مضطرب از ژنرال عدنان خیرالله پرسید: عدنان، بگو چه باید بکنیم؟ عدنان خیرالله جواب داد: سرورم، جای دیگری برای فرار و پنهان شدن پیدا می کنم. دوباره آقای رئیس جمهور پرسید: سلاح و مهماتی هم به همراه دارید؟ من جواب دادم: فقط یک قبضه تفنگ داریم.

ایشان با خشم و غضب گفت: اگر ایرانی ها مرا پیدا کنند، می دانید چه می شود؟ افراد همگی سعی می کردند آقای رئیس جمهور را آرام کنند. او در حالی که به تانک های ما که در آتش می سوخت، نگاه می کرد، دائم زیر لب می گفت: لعنت بر آن ها، ما را در ورطه جنگ گرفتار کردند. او اسم کسی را نمی آورد. فقط به لعنت کردن اکتفا می کرد؛ اما من می دانستم که منظورش آمریکا و بعضی از کشورهای عربی همسایه مان هستند. آن روز ما برای چند ساعتی در محاصره بودیم اما ناگهان یک دستگاه خودرو را که حامل افراد مجروح بود، پیدا کردیم. افراد زخمی را بیرون کشیده و خودمان سوار شدیم. رئیس جمهور وقتی سر جایش نشست، گفت: زخمی ها مداوا خواهند شد اما اگر ما اسیر ایرانی ها شویم، چه باید بکنیم؟! (السفیر، ۲۹ ژانویه ۱۹۹۶)

* این عملیات در ابتدای سال ۱۳۶۱ در غرب دزفول انجام گرفت، قرارگاه نصر به فرماندهی حسن باقری مهمترین اهداف عراق یعنی توپخانه سپاه چهارم و ارتفاعات رادار را به تصرف درآورد. آن جا اولین و آخرین باری بود که صدام حسین تا آستانه اسارت پیش رفت.

چند ماه از انتشار روزنامه جمهوری اسلامی گذشته بود که آمد. چیزی نگذشت که خودش را نشان داد و دبیر سرویس خبر شد. معروف شد که آدم قابلی است. بچه ها را سریع دنبال خبر می فرستاد و سازماندهی می کرد: تو برو نماز جمعه، تو برو از تظاهرات منافقین خبر بیاور، تو برو فلان جا و ... اصلا مدیریت تو وجودش بود. (اسماعیل علوی یگانه - روزنامه نگار)


             

دیشب متأسفانه وضو گرفتم و آمدم روی تخت خوابیدم. دقیقه ای به وقت مانده بود که رفتم زیر آنکارد که وقت بشود، وضو بگیرم که خاک عالم بر سرم، خوابم برد. جداً از لطف امام عصر (عج) به دور شدم. حالا در اثر چیست، خدا می داند. ولی این جا حفظ پاکی بسیار مشکل است و خیلی قاطی می شود. وقتی از لحاظ روحی انسان خراب شد، از توجه امام عصر (عج) هم دور می شود دیگر! وقتی از خواب بیدار شدم که یک ربع به پنج صبح مانده بود. نماز مغرب را ما فی الذمه و نماز عشاء را ادا به جا آوردم و قدری صبر کردم تا صبح شود.

پس از اذان، نماز صبح را خواندم. این جا اذان صبح ساعت پنج است. امروز خیلی ناراحت کننده بود. یک دلخوشی داشتم که این جا نمازم قضا نشده است، البته چه نمازی! یک مشت الفاظ را خواندن. نمازهایم اصلا روح ندارد و فقط ناراحت از نخواندن آن هستم. حالا یا روی عادت یا روی وجوب آن. برای تنبه خودم، صبح تا ظهر آب نخوردم. خیلی عصبانی بودم، ولی چه فایده. با این همه دبدبه و کبکبه نماز مغرب و عشاء دیروز را نخواندم. جداً ای کاش نیامده بودم سربازی و چنین نمی شد. ولی امید به بخشش حی متعال دارم. (دست نوشته شهید حسن باقری، اسفند ۱۳۵۶، دوره آموزش خدمت سربازی ایلام)

پی نوشت۱: لازم نیست چیزی گفت! فقط وقتی شهید می گوید چرا من نگویم که: خاک عالم بر سرم!