نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » مقاله » اندیشه

بازخوانی کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب/ قسمت 4:

بهشت زميني

اثر شهید سیّدمرتضی آوینی

۲۶ تير ۱۳۸۹ ساعت ۱۹:۱۲

چرا توسعه‌يافتگي اوتوپياي انسان امروز قرار گرفته است؟ البته بهتر بود مي‌گفتيم توسعه‌يافتگي يكي از وجوه اوتوپياي آرمانيِ بشر غربي است، چرا كه اين آرمان در وجوه ديگري نيز تجلي دارد؛ في‌المثل تمايل عمومي بشر امروز به جانب دموكراسي نيز از همين آرمان اوتوپياييِ واحد بر مي‌آيد، با اين تفاوت كه دموكراسي بيان‌كننده صورت سياسي آن است. توسعه‌يافتگي و دموكراسي دو وجه از يك ايده‌آل واحد است. اما اينكه چرا بشر علت غاييِ حركت خويش را در اين صورت ايده‌آل مي‌بيند، سؤالي است كه قرآن مجيد و روايات ما به‌روشني به آن پاسخ گفته‌اند. ولي پيش از تحقيق در اين پاسخ، لازم است يك‌بار ديگر ضرورت آن مورد تأكيد قرار گيرد.
اگر نبود كه انسان ميزان و معيار خويش را از آرمان و علت غايي حركت خويش اخذ مي‌كند، پرداختن به اين مباحث هيچ ضرورت نداشت. در فطرت عالم اين اصل نهفته است كه وقتي انسان هدفي را برمي‌گزيند، از آن پس، رد يا قبول هر چه به او ارائه مي‌شود، به مطابقت يا عدم تطابق با آن صورت ذهني كه از هدفش در درون خويش ساخته است بازگشت دارد. اگر مطابق بود مي‌پذيرد، وگرنه رد مي‌كند.
ارمغاني كه انسان از بهشت با خود به عالم دنيا آورده، جاذبه‌اي فطري است كه او را از درون به سوي بهشت و آنچه بهشتي است مي‌كشاند. اما مع‌الاسف انسان دچار نسيان است و مادام كه ايمان نياورده و استمرار در عمل صالح نداشته باشد، بهشت واقعي را تشخيص نمي‌دهد. انسان فطرتآ در جست‌وجوي بهشت است ـ همان بهشتي كه از آنجا هبوط كرده است ـ و جاذبه‌هاي دروني او به سوي عالمي متعادل، زيبا و جاودانه از همين‌جا ناشي مي‌شود. علامه طباطبايي(ره) در تفسير آيات مربوط به آفرينش انسان و هبوط او در سوره «طه»، آن بهشت را بهشت اعتدال مي‌خوانند و مي‌فرمايند:
...اين داستان... حال بني‌نوع آدم را بر حسب طبع زميني و زندگي مادي‌اش تمثيل مي‌كند و مجسم مي‌سازد، زيرا خدا او را در بهترين قوام خلق كرده، و در نعمتهايي بي‌شمار غرق ساخته، و در بهشت اعتدالش منزل داده، و از تعدي و خروج به يك‌سوي افراط و تفريط كه ناشي از پيروي هواي نفس و تعلق به سراب دنيا، و در نتيجه فراموشي جانب ربّالعزّه است تهديد فرمود...


و با اين معنا، زندگي آدم (ع) در اين بهشت برزخي، تمثيل وضعيت تعادل انسان است كه مي‌توان مشخصات آن را از همين سوره مباركه «طه» استخراج كرد:
آنگاه گفتيم: اي آدم، محققاً اين شيطان با تو و جفت تو دشمن است. مبادا شما را از بهشت بيرون آرد و از آن پس به شقاوت گرفتار شويد. آنجا نه هرگز گرسنه شوي و نه برهنه ماني. و نه هرگز به تشنگي و گرماي آفتاب آزار بيني.

تفسير و توجيه گرايش‌هاي فطري انسان به جانب زيبايي و جاودانگي، تعادل و حتي رفاه، در همين آيات مباركه مشهود است و به تعبير ديگر، فطريات انسان تمامآ از كشش دروني او براي رسيدن به اين وضعيت تعادلي اوليه نتيجه مي‌شود و تكامل انسان نيز معنايي جز اين ندارد.
اما از جانب ديگر، همين فطرت و گرايش‌هاي دروني زمينه انحراف و هلاكت بني‌آدم هستند و از همين آيات مباركه نيز برمي‌آيد كه شيطان انسان را در جهت تمايلات فطري‌اش فريب مي‌دهد. شيطان با سوء استفاده از گرايش‌هاي ذاتي انسان به جاودانگي و خلود و قدرت و مالكيت لايزال، او را اغوا مي‌كند و مي‌گويد:
...اي آدم، آيا تو را به درخت خلود و جاودانگي و سلطنتي كه كهنه نمي‌شود راهنمايي كنم؟

و نيز از ادامه داستان كه فريفته شدن آدم و هبوط اوست برمي‌آيد كه اين فطريات هر چند روي به جانب حق دارند، اما بسيار محتمل است كه دچار اشتباه شوند و غايات خويش را در جاي ديگري بجز حق جست‌وجو كنند. يكي از رايج‌ترينِ اين اشتباهات، آنچنان كه از تعبيرات قرآن مجيد بر مي‌آيد، اين است كه آدمي‌زاد دچار اِخلاد الي الارض گردد و در همين كره خاكي به
جست‌وجوي جاودانگي برآيد. در سوره «همزه» آمده است:
واي بر هر هرزه‌گوي بدزباني كه ثروت‌اندوزي مي‌كند و آن را مي‌شمرد و حساب مي‌كند. مي‌انگارد كه مالش او را جاودانگي خواهد بخشيد.

زمينه اين اشتباه هر چند در فطرت انسان موجود است، اما اين خود اوست كه با گناهانش چاهي اينچنين بر سر راه خويش حفر مي‌كند.
آيا «اوتوپيا» رؤياي رهايي انسان از تنگناي حيرت و ترس از طريق متوقف ساختن زمان و صيرورت، و زندگي فارغ از هرگونه درد و احساس نياز و فقر، در زمان حال است؟ آيا رؤياي بهشت ازدست‌رفته و آرزوي رسيدن به اليزه است كه به توصيف هُمِر در

آنجا پهلوانان و يَلان پس از مرگ در صلح و هماهنگي و آرامش به سر مي‌برند؟

يكي از حكماي گران‌قدر معاصر در بحث از اوتوپيا و ريشه‌هاي فلسفي آن در وجود انسان، بعد از طرح اين سؤال‌ها بالاخره جواب مي‌دهد:
اوتوپيا رؤياي باز يافتن نظام ثابت گذشته و آسايش و آرامش قبل از افتادن در عالم و ولادت است.

يعني جست‌وجوي بهشت قبل از هبوط. ايشان مي‌فرمايد:
غرب در طول تاريخ دوهزار و پانصدساله خود، تخفيف همه دردها و رخ‌زردي‌ها را در رؤياي استقرار ضرورت عقلي و حكومت عقل جست‌وجو كرده و خواسته است رؤياي بهشت را در زمين، در ميان اقيانوس‌ها و حتي در فضا بر مبناي قانون عقل متحقّق سازد.

و البته در اينجا منظور ايشان از عقل همان عقل جزوي است كه خود اروپايي‌ها آن را reason مي‌گويند، اگرچه تفسير ما مسلمانان از عقل چيز ديگري است كه بعدها ان شاء الله از آن سخن خواهد رفت.
«علم» ـ به معناي امروزي آن ـ وسيله مطلقِ نجات از مرگ و بيماري و ترس است و اين توهّم در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم به قدري غلبه داشت كه وقتي از يك هنرپيشه سي‌ساله پرسيدند كه «پير مي‌شوي؟»، جواب داد: «هرگز پير نخواهم شد، زيرا علم در آينده نزديك و قبل از آنكه من به پيري برسم مسئله پيري را حل خواهد كرد.»
از آن روز كه علمâ مرگ را نوعي بيماري مي‌دانست كه بر اعضا عارض مي‌شود و معتقد بود كه مي‌تواند در آينده بر آن فائق آيد، اين توهّم به ضعف گراييده و از اعتبار و اطلاق افتاده است، اما صورت آرمانيِ آن هنوز باقي است و توسعه‌يافتگي يكي از وجوه آن است. خوب به حرف‌هاي اين روشنفكر آمريكايي ـ برژينسكي ـ توجه كنيد:
بررسي‌هايي كه تا كنون در اين رشته انجام پذيرفته است، حاكي از آن است كه انسان‌هاي دنياي پيشرفته، ظرف چند دهه‌يي كه در پيش است، جهشي عظيم را تجربه خواهند كرد جهشي كه بالقوه معادل است با تمامي تحول متدرجِ بشر از مرحله حيواني به مرحله انساني. فقط تفاوت جهش آينده در اين است كه چرخ آن، سريع‌تر حركت مي‌كند و زمان را پشت سرمي‌گذارد، و به اين ترتيب، اثر سرسام‌آور تغيير، عميق‌تر احساس خواهد شد. انسان، بتدريج و به طرز فزاينده، توانايي آن را خواهد يافت كه در مورد جنسيت فرزندانش، خود تصميم بگيرد، به بركت داروها، ميدان برد هوشي انسان‌ها را وسعت دهد و شخصيت آنها را دگوگون سازد يا مهار كند. مغز انسان، از نيروهاي بي‌حسابي برخوردار خواهد شد و به همان گونه كه اتومبيل، تحرك و جنبش بشر را افزون و آسان ساخت. «شمارگر»، تعقل او را بسط خواهد داد. قدرت بدني بشر، عمق و گسترش خواهد يافت و پايداري و دوام آن، به اختيار او در خواهد آمد. برخي از آينده‌نگران برآورد مي‌كنند كه طي قرن آينده، متوسطِ عمر انسان، به تقريب، به â12 سال خواهد رسيد... «سيبرنتيك» و «خودكاري» (اتوماسيون) ، آداب كار كردن را زير و رو خواهد كرد. فراغت بصورت كار روزمره در خواهد آمد و كار عملي، در عدادِ مستثنيات قرار خواهد گرفت، و آن‌گاه، جامعه‌ي كار، جاي خود را به جامعه‌ي تفريح و تفنن خواهد بخشيد.

البته همه اين روشنفكران غربي اين قدر غفلت‌زده نيستند كه بويي از واقعيت به مشامشان نرسيده باشد. بسياري از آنها مثل «آلفرد سووي» اكنون در بنيان‌هاي رشد تمدن خويش شك كرده‌اند:
رشد با ابعاد بزرگ كنوني‌اش، محيطي هر چه بيشتر مصنوعي، و هر چه بيشتر تكنيكي، ساخته است. آيا انسان متوسط خواهد توانست با اين محيط تكنيكي، سازگار شود؟

بعضي از عاقل‌ترهايشان مثل «رنه دومن» حتي با اطمينان بيشتري مي‌گويند:
همه‌ي نشانه‌ها، به فروريزيِ كامل و برگشت‌ناپذير اين تمدن در قرن بيست و يكم اشاره مي‌كند، مگر آن‌كه بي‌درنگ، روش‌هاي‌مان را دگرگون سازيم.

در فرانسه، اربابان صنايع مي‌گويند: رفاه، آمارِ خود را دارد: صد سال پيش، در 1874، يك كارگر فرانسوي از 12 سالگي تا لحظه مرگ كار مي‌كرد: روزي دوازده ساعت، شش روز در هفته، هفتاد و دو هفته در سال. او از گهواره تا گور، رويهمرفته â22 هزار
ساعت كار مي‌كرد.
در 1976 همين كارگر، تنها از 16 تا 65 سالگي كار مي‌كند: هشت ساعت در روز، پنج روز در هفته، چهل و هشت هفته در سال. جمع ساعات كار او در اين مدت 94 هزار است، 55 درصد كمتر از يك قرن پيش.

اما اين واقعيت‌هاي ابتدايي اربابان صنايع، به هيچ روي واقعي نيست. نخست از آن روي كه هنوز بينواياني در جامعه صنعتي غرب، روزانه ده تا دوازده ساعت كار مي‌كنند و بالاخص از آن روي كه كميت كار يك چيزي است و كيفيت آن چيز ديگري، اما ماشين‌ها بار جسمي و عضلاني انسان را سبك ساخته‌اند. در عوض، بار رواني او را سنگين كرده‌اند.
بعضي از آنها حتي دريافته‌اند كه امكان توسعه اقتصادي هرگز براي همه زمين قابل دست‌يابي نيست و اين نيمه فقير مستقيمآ تاوان آن نيمه سير و پر است، و كشورهاي توانگر كه 29 درصد جمعيت جهان را در خود دارند، هشتاد درصد سوخت و منابع مواد خام را، مصرف، و بهتر بگويم، نابود مي‌كنند... كشورهاي فقيرتر هم هرگز به عصر «خيز» اقتصادي نخواهند رسيد: در زماني كه آن‌ها به عصر «خيز» برسند، بهترين مواد خام موجود مصرف شده است.

... اما هنوز هيچ‌يك از آنها به عمق مسئله آنچنان كه بايد دست نيافته‌اند و نبايد هم دست بيابند. همه اشتباه در اينجاست كه غرب بهشت زمين را بَدَل از بهشت آسماني گرفته است و در خيال اوتوپيايي است كه در آن بيماري، مرگ و پيري علاج شده است و انسان مي‌تواند فارغ از گذشت زمان جاودانه مركوب مرادش را همان‌گونه كه نفس امّاره‌اش مي‌خواهد به جولان دربياورد و اين‌سوي و آن‌سوي بتازد و از همه لذايذ ممكن متمتّع شود.
به‌راستي هيچ فكر كرده‌ايد كه چرا بشر غربي توسعه و رشد خود را با افزايش ساعات اوقات فراغت و تفنن خويش مي‌سنجد؟ يكي از بارزترين مشخصات جامعه ايده‌آلِ توسعه‌يافته اين است كه در آن، كار تا حداقلّ ممكن كاهش يافته و متقابلاً ساعات فراغت به حداكثر رسيده باشد. اين از خصوصيات ركنيِ آن بهشت زميني است كه انسان امروز در جست‌وجوي آن است. وقتي معيار رشد، كار كمتر باشد مسلّماً بهشت جايي است كه در آن اصلا كار نباشد. يك نظر به كتاب‌هاي اقتصادي غرب كه در زمينه توسعه نگاشته شده است كافي است كه اين معنا را به انسان بفهماند كه اگر مي‌خواهيد ببينيد جامعه‌اي توسعه‌يافته است يا نه، ساعات كار كارگران را نگاه كنيد؛ كار كمتر مساوي است با رشد بيشتر.
استقبال غرب از اتوماسيون با اين اشتباه ملازمه دارد كه آنها مي‌پندارند خودكاري يا اتوماسيون ساعات فراغت انسان را افزايش مي‌بخشد. و البته حتي اگر فراغت را به مثابه ارزشي مسلّم تلقي كنيم، باز هم گسترش اتوماسيون توفيقي در اين زمينه نداشته است، چرا كه بجز اربابان و حكمرانان امپراتوري ماشيني، همه زندگي انسان‌ها وقف گسترش اتوماسيون شده است.
در صورت نهايي و آرماني زندگي ماشيني، گذشته از آنكه تفكر انسان ـ يعني ارزشمندترين نقطه وجود او ـ صرف حفظ و نگهداري و توسعه ماشيني مي‌شود، باز هم كار به تمام معنا حذف نمي‌شود. «آلدوس هاكسلي» در كتاب «دنياي متهور نو» به‌خوبي متوجه شده است كه جامعه آينده به قشري از انسان‌ها نيازمند است كه برده‌وار آن دسته از «كارهاي سياه» را كه لازمه فراغت اقشار ديگر است بر عهده گيرند. دنياي متهور نو يك جامعه برده‌داري است، اما برده‌ها نيز خوشبختند، چرا كه علوم آزمايشگاهي تا بدانجا پيش رفته است كه بچه‌ها خارج از رحمِ مادران، در لوله‌هاي آزمايشي پرورش پيدا مي‌كنند و اينچنين، در شرايط آزمايشگاهيِ متفاوت مي‌توان انسان‌هاي متفاوتي، دقيقآ متناسب با جدول طبقه‌بندي مشاغل تربيت كرد، به‌گونه‌اي كه همه آنها از كار خود راضي باشند.
مرض و پيري وجود ندارد... چرخ‌هاي توليدي بسرعت مي‌چرخد. دولت همه را و حتي نوع رفتار آدم‌ها را تحت كنترل دارد. چرا كه وسايلي ابداع شده است كه... بچه‌ها را در لوله آزمايش درست مي‌كنند. و از هر نطفه هر چند عدد آدم كه بخواهند مي‌سازند. اگر يك كارخانه به تعداد معيني كارگر احتياج داشته باشد سفارش مي‌دهد. و در ظرف مدت كوتاهي آنها را كه يك جور و يك شكل‌اند، تحويل مي‌گيرد. اختلاف طبقاتي از بين رفته است، زيرا همه افراد به قسمي تحت عمل قرار گرفته‌اند، كه موضع اجتماعي خود را با جان و دل مي‌پذيرند.



بچه‌ها از همان آغاز زندگي در لوله‌هاي آزمايش، موسيقي‌هاي خاص و روش‌هاي دقيق تربيتي، ظرفيت‌هاي بدني، فكري و رواني خاصي متناسب با جدول طبقه‌بندي مشاغل پيدا مي‌كنند.

گردانندگان «آلفا» هستند. و آنها كه كار سياه مي‌كنند «اُمِگا»... هيچ كس از خود اراده‌اي ندارد و هر گاه شرايط يك‌نواخت خورد و خواب و شهوت كسي را كسل كند كافي است كه يك حب سوما بخورد و تمام غم و غصه او تبديل به شادي و سرور شود.

تنها انسان‌هايي كه هنوز در شرايط فلاكت‌بار تمدن كهنه بشر زندگي مي‌كنند، باقي‌مانده سرخپوستان هستند كه در جايي محصور همچون باغ وحش، با زنده‌زايي و بيماري و فقر و عواطف انساني دست به گريبان هستند و...

تصويري كه آلدوس هاكسلي هوشيارانه از جامعه متهور آينده ساخته است ايده‌آل تمدن آمريكايي است؛ جامعه‌اي كه پيشرفت علوم آزمايشگاهي همه مشكلات آن را حل كرده است: كار، عدالت اجتماعي، امراض نفساني و ناهنجاري‌هاي رواني، عواطف رقيق بشري، زنده‌زايي و بيماري و فقر... همه مسائل در آزمايشگاه حل مي‌شود. اُمِگاها برده‌هايي هستند با نيروي جسمانيِ حداكثر، اما منهاي عصيان و اعتراض و اعتصاب؛ و به فرض محال اگر اعتصابي هم ـ به دلايل فني و آزمايشگاهي ـ اتفاق بيفتد، فورآ مأموران دولتي سر مي‌رسند و به جاي گاز اشك‌آور و آب داغ و گلوله، گردِ سوما مي‌پاشند. گردِ سوما داراي مجموعه خواصّ هرويين و حشيش و ال.اس.دي... است و مشكلات غم و غصه و عواطف بشري را خيلي فوري به روش آمريكايي حل مي‌كند و بعد ناگهان اُمگاها را مي‌بيني كه خوشحال و دست‌افشان به رقص و پايكوبي پرداخته‌اند و دسته‌جمعي سرود استانداردي را كه در لوله آزمايش بدانها آموخته‌اند، زمزمه مي‌كنند.

نبايد پنداشت كه اين تصورات آلدوس هاكسلي تخيلاتي محض و بدون ريشه است؛ ريشه‌هاي دنياي متهور نو را بايد در نظرگاه غير واقعي غرب به انسان و جهان جست‌وجو كرد. آمريكا براي آنكه سربازان خويش را در جبهه‌هاي جنگ ويتنام نگه دارد، علنآ و بدون پرده‌پوشي، از هرويين و كوكايين و ساير موادّ مخدر و محرك استفاده مي‌كرد. اگر درست دقت كنيم، همين واقعيت است كه در اوتوپياي آلدوس هاكسلي به صورت حَبّ سوما جلوه مي‌كند. وقتي انگيزه‌هاي دروني نباشد، كار همچون شرّي تلقي مي‌شود كه بايد از آن خلاص شد. شوماخر نويسنده كتاب «كوچك زيباست» بسيار خوب از عهده بيان اين معنا برآمده است:
در اين زمينه، اقتصاددان جديد با اين طرز تفكر بار آمده كه «كار» را همچون چيزي تلقي كند كه اندكي بيشتر از يك شرّ واجب است. از ديدگاه يك كارفرما، كار در هر مورد فقط يكي از اقلام قيمت تمام‌شده است، كه اگر نتوان آن را فرضآ از طريق خودكاري (automation) بكلي حذف كرد باري بايد به حداقل تقليلش داد. از ديدگاه كارگر، كار يك امر مصدع است؛ كار كردن يعني فدا كردن فراغت و آسايش، و دستمزد عبارت است از جبراني براي اين فداكاري.

حالا اگر اين بينش را با نظرگاه اسلام، يعني كار به مثابه عبادت مقايسه كنيد، به عمق فاجعه‌اي كه براي بشر غربي و غرب‌زده اتفاق افتاده است پي مي‌بريد.
يكي از مهم‌ترين نكاتي كه همواره ما را در مطالعه جوامع سنّتي اسلامي شگفت‌زده مي‌كرد همين بود كه چگونه ـ مثلا در مورد سفالگران ميبدِ يزد ـ كار و زندگي آنها آميخته با يكديگر بوده است. اكنون بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و تجربه باشكوه نهادهاي انقلابي، به‌خوبي اين معيار را دريافته‌ايم كه نظرگاه اسلام درباره كار با آنچه كه امروز در جوامع غربي و غرب‌زده مي‌گذرد ـ و مع‌الاسف هنوز هم آثار آن در تشكيلات اداري و كارگري ما باقي است ـ متفاوت است. وقتي كار خدمت به خلق براي رضاي خدا و همچون وسيله‌اي باشد كه استعدادهاي وجود انسان را در طول زندگيش به فعليت برساند، آن‌گاه كار و زندگي يك انسان مؤمن آنچنان درهم مي‌آميزد كه انفكاكشان از يكديگر ممكن نيست. يكي از وجوه تفاوت نهادهاي انقلابي و تشكيلات اجرايي موروثي كه ارمغان غرب‌زدگي ما هستند، در همين جاست كه كار در نهاد انقلابي به مثابه عبادتي بزرگ تلقي مي‌شود. كساني ممكن است اعتراض كنند كه: «اي آقا!... مگر مي‌شود تشكيلات و سازمان‌بندي اجتماعات را بر انگيزه‌هاي دروني بنا كرد؟ انگيزه‌هاي دروني كه ضمانت اجرا ندارند. اين حرف‌ها حرف‌هاي ايده‌آليست‌هاست. بياييد واقعي فكر كنيم؛ اجتماع نظم مي‌خواهد.»
جواب حقير اين است كه نظم و انگيزه الهي نه تنها منافات ندارند، بلكه با هم ملازمند؛ اوصيüكُما... بِتَقâوَي اللهِ و نَظâمِ اَمâرِكُمâ. چه چيز «جهاد سازندگي» را
قادر ساخت كه با نظمي حيرت‌انگيز طرح «محرم» را چهل و پنج روزه به پايان برساند، حال آنكه مقاطعه‌كارهاي خارجي يك سال وقت و صدها برابر هزينه طلب مي‌كردند؟ كار به مثابه عبادت. اتفاقآ نظام جمهوري اسلامي نيز بايد سعي كند كه تشكيلات اجرايي خويش را در عين حال بر نظم و انگيزه‌هاي دروني بنا كند.
انسان به‌راستي در نظام كارخانه‌اي برده‌اي بيش نيست. تعريف برده چيست؟ انساني كه ناچار است بدون انگيزه‌هاي دروني و فقط براي زنده ماندن، كار بدني مشخصي را تمام عمر صبح تا شب تكرار كند. شاخص انسانيت دو چيز است: تكامل روحي و اراده آزاد ـ كه اين هر دو تنها در عبوديت خدا حاصل مي‌آيد و لاغير. وقتي شما انگيزه الهي را در كار داخل كنيد، بلافاصله كار به وسيله‌اي براي رشد و تعالي انساني تبديل مي‌شود و وجود انگيزه، في‌نفسه كار را تابع اراده و انتخاب انسان مي‌گرداند. بالعكس، انساني كه ناچار باشد بدون انگيزه الهي و صرفآ براي تأمين معاش كار كند، بنده معاش است و بندگي معاش با اراده آزاد منافات دارد. تنها بنده خداست كه از همه تعلقات آزاد است و اراده‌اش را هيچ چيز جز حق محدود نمي‌كند.
مقصودمان هنوز وارد شدن در بحث‌هاي اصولي نيست. سخن از بهشت زمينيِ توسعه‌يافتگي بود و اينكه در اين بهشت، آنچنان كه مفاهيم اقتصادي غرب حكم مي‌كند، كار كردن شرّ مسلّمي است كه بايد هر چه بيشتر از آن خلاص شد. آنان كه دست اندر تهيه سناريوهاي توسعه‌يافتگي دارند، خيلي خوب معني اين حرف را درمي‌يابند، و اما چون مخاطب اين كتاب عموم مردم هستند، چند تابلو از سناريوي پيشنهادي «هرمن كان» را از كتاب «دنيا در سال âââ2» كه خودش آن را «تورات سي سال آخر قرن» ناميده است نقل مي‌كنيم. در پشت جلد كتاب، ايشان را اين‌گونه معرفي كرده‌اند:
اين جناب رئيس موسسه هودسن (آمريكا)... و يكي از پدران آينده‌نگري است. تأليفات او از جمله عبارتند از: جنگ ترمونوكالئرThermonuclear]: ترمونوكلئر ـ و.[؛ و اسكالادو. تنها اين دو كتاب، بيش از ده سال است كه برنامه‌گذاري دفاع ملي آمريكا را هدايت مي‌كند؛ و بر سياست قدرت مركزي آمريكا اثر گذاشته است.

سه تابلو از تابلوهاي آينده‌نگري ايشان را براي سال âââ2 نقل مي‌كنيم:
]تابلوي اول:[
جامعه ماوراء صنعتي كه متوجه استراحت و تنوع است (در حدود ââ11 ساعت كار در سال)
روزِ كار 7 ساعت
هفته كار 4 روز
تعدادِ هفته‌هاي كار در سال 39 هفته
اعياد رسمي â1 روز
تعطيلاتِ آخر هفته سه روز
تعطيلات در سال 13 هفته
كه روي هم مي‌شود 147 روز كار در سال و 218 روزِ آزاد!


]تابلوي دوم:[
در اين جامعه كه متوجه استراحت و تنوع است يك شخص مي‌تواند:
â4% از روزها را صرف يك كار حرفه‌اي كند.
â4% از روزها را صرف كار غيرحرفه‌اي كند.
â2% (بيش از يك روز در هفته) را هيچ كاري نكند.
و تازه اين براي آنهايي است كه كار مي‌كنند والاّ وضع كار در كل جمعيت به قرار زير است:

]تابلوي سوم:[
از â4% نيروي كار كه به طور عادي كار مي‌كنند:
â5% كار عادي مي‌كنند (با شرايطي كه در تابلوهاي قبل ديديم).
â2% كار سياه مي‌كنند (يعني خيلي بهتر از شرايطي كه حالا كارگران مرفّه آمريكائي كار مي‌كنند).
â1% نصف وقت خود را صرف ولگردي مي‌كنند.
5% در جستجوي كارند ليكن به صورت لاابالي.
5% در جستجوي كارند ليكن به صورت نيمه لاابالي.
5% «ماجراجو» انقلابي يا تنبل‌اند.
5% هم بي‌كاران خود خواسته‌اند.

بايد اضافه كرد كه اين تابلوها مربوط به كشورهاي كاملا مافوق صنعتي است كه فقط شامل آمريكا، ژاپن، كانادا، كشورهاي اسكانديناوي، سوييس، فرانسه و آلمان غربي است، اگرنه بقيه جهان و مخصوصآ آفريقا و دنياي عرب و آمريكاي لاتين با فقري كه به مرگ از گرسنگي نيز منجر مي‌شود روبه‌رو هستند.

ناگفته نماند كه خود آقاي هرمن كان لازمه دست‌يابي به اينچنين جامعه‌اي را كه در آن فقط 25 درصد از آدم‌ها â4 درصد از سال را كار مي‌كنند اشاعه فرهنگي خاص مي‌داند كه خود آن را فرهنگ سان‌سات خوانده است. ما در آينده در بيان معناي توسعه از وجوه ديگر به چگونگي پيوند فرهنگ و اقتصاد با يكديگر و تأثيرات متقابل آنها خواهيم پرداخت، اما در اينجا نيز حيف است كه از وضعيت فرهنگي جامعه تنوع و استراحت بي‌خبر بمانيم. آقاي هرمن كان با كمال واقع‌بيني اعلام مي‌دارد كه سير تاريخي جامعه غرب به سوي استقرار فرهنگ سان‌سات مي‌رود و اين لازمه جامعه‌اي ماوراي صنعتي و مافوق توسعه‌يافته است. و بعد، فرهنگ سان‌سات را با اين صفات معرفي مي‌كند:
زميني... تخيلي، روزانه، مشغول‌كننده، جالب، شهري، شيطاني، تازه و نو... مد روز، عالي (از لحاظ فني)، امپرسيونيست، ماترياليست، تجاري، حرفه‌اي.

و البته آقاي هرمن كان مرحله بعد از اين فرهنگ را نيز پيش‌بيني كرده است و اين مشخصاتِ آن است:
جهنمي،... عاصي، پوسيده،... هيجان‌جو، محرك، فاسدشده، ظاهرساز،... عاميانه، زشت، نفرت‌انگيز، نيهيليست، پورونوگرافيك، ساديك.

و مؤلف اظهار خوشحالي مي‌كند كه ديگر جوامع بشري نيز در راه رها كردن فرهنگ خود و گرايش به سوي اين فرهنگ سان‌سات هستند!