امروز  شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱
نعمت بزرگي به نام جلال
گزارشي از زندگي، قلم و خدمات آل احمد به انقلاب
دوشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۰۷
 

«تمام حرف‌هاي دنيا سي و دو تا است. از الف تا ي. از اول بسم‎ا... تا تاي تمت. حالا فهمیديد؟ مي‌خواهم بگويم از آن‌چه خدا گفته و توي كتاب‌هاي آسماني پيغمبرها نوشته‌اند تا حرف‌هايي كه فيلسوفان گفته‌اند و شعرا توي ديوان‌هاشان رديف كرده‌اند، تا آن‌چه شما بچه مكتبي‌ها مي‌خوانيد و من در تمام عمرم براي مشتري‌هايم نوشته‌ام، همه حرف و سخن‌هاي عالم از همين سي و دو تا حرف درست شده. به هر زباني كه بنويسي: تركي يا فارسي يا عربي يا فرنگي. گيرم يكي دو تا بالا و پايين برود. اما اصل قضيه فرقي نمي‌كند. هر چه فحش و بد و بيراه است، هر چه كلام مقدس داريم، حتي اسم اعظم خدا كه اين قلندرها خيال مي‌كنند گيرش آورده‌اند؛ همه‌شان را با همين سي و دو حرف مي‌نويسند. مي‌خواهم بگويم مبادا يك‎وقت اين كوره سوادي كه داري جلوي چشمت را بگيرد و حق را زير پا بگذاري. يادت هم باشد كه ابزار كار شيطان هم همين سي و دو تا حرف است. حكم قتل همه بي‎گناه‌ها و گناهكارها را هم با همين حروف مي‌نويسند. حالا كه اين‌طور است مبادا قلمت به ناحق بگردد و اين حروف در دست تو يا روي كاغذت بشود ابزار كار شيطان.»

اگر روزي روزگاري دست بر قضا مانيفست جريان ادبيات و هنر متعهد نوشته شد، بدون شك يكي از بندهاي آن همين چند خط بالا است كه جلال در كتاب «نون والقلم» گفته. تمام دعواي هنر متعهد با بقيه سر همين موضوع است كه «قلم» ابزار كدام جريان است؟ كه نويسندگان و روشنفكران براي چه كسي يا چه چيزي قلم مي‌زنند؟ البته جلال در جاهاي ديگر هم به اين موضوع اشاره مي‌كند كه هدف او از قلم زدن، نان ‌خوردن نيست. كه هر چه پدرش از راه «كلام» نان‎خورده، بس است. او مي‌گويد: «اين قلم از سال 1323 تا حالا دارد كار مي‌كند. گاهي مرتب و گاهي نه به ترتيبي. گاهي به فشار دروني و الزامي؛ و اغلب بنا به عادت. گاهي گول؛ ولي بيشتر موظف يا به گمان اداي وظيفه‌اي. اما نه هرگز به قصد نان خوردن.»

درباره جلال آل احمد زياد گفته‌اند و نوشته‌اند. از هر دري و از هر زاويه‌اي. اما درباره يك خصيصه‌ او كمتر صحبت شده است. خصوصيتي كه مي‎توان آن را يكي از مهم‌ترين ويژگي‎هاي شخصيتي او دانست و آن روحيه ضد تحجر و واپس‌گرايي آل احمد است. 

جلال از تحجر و انجماد بيزار است و از هر چيزي كه بوي كهنگي و روزمرگي و عادت بدهد؛ حتي دين. «درست است كه يك محيط خانوادگي روحاني جايي مناسب است براي تجربه كردن اصول و زيستن با آن و دفاع از آن. ولي درست در چنين محيط‌هايي است كه سخت‌گيري‌هاي مذهبي و بكن‎نكن‌هاي شرعي، كار را براي فرزندان گاهي چنان سخت مي‌گيرد كه از كوره در بروند و اصول و فروع مذهبي را با هم انكار كنند.»(3) اين موضوع را مي‌توان نقطه‌ افتراق جلال با بيشتر انسان‌ها دانست. انسان‌ها معمولا گرفتار دام عادات و اسير دور تسلسل روزمرگي‌اند. و جلال شخصيتي است كه پيوسته در جريان است و به تعبير خودش «مرده سفر» و اهل تجربه كردن پي‎درپي. همين روحيه‌ ضد تحجر است كه «از يك جوانكي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيده و نزديك به يك متر و هشتاد»، يك مبارز چپ و عضو حزب توده مي‌سازد. او مي‌داند بزرگ‌ترين نيروي تحجرگرايانه‌ عصر خود، چيزي نيست جز نظام بسته‌ سلطنتي. كشش او به سمت حزب توده، نه از سر لامذهبي و «هرهري مسلكي» است كه به‎دليل همين روحيه است. «غلامرضا امامي» در اين‌باره مي‌گويد: «يك زماني از آل احمد جويا شدم كه چگونه شد به حزب توده پيوستي؟ گفت: در روزگار ما دو خط بيشتر نبود؛ يك خط دربار بود و قدرت، و يك خط هم چپ بود و مردم. ما ميان دربار و چپ، چپ را انتخاب كرديم.» بعدها خود جلال هم به اين موضوع و دليل كناره‌گيري‎ا‌ش از حزب توده اشاره مي‌كند: 

«روزگاري بود و حزب توده‌اي بود و حرف و سخني داشت و انقلابي مي‌نمود و ضد استعمار حرف مي‌زد و مدافع كارگران و دهقانان بود و چه دعوي‌هاي ديگر و چه شوري كه انگيخته بود و ما جوان بوديم و عضو آن حزب بوديم و نمي‌دانستيم سر نخ دست كيست و جواني‌مان را مي‌فرسوديم و تجربه مي‌آموختيم. براي خود من، اما روزي شروع شد كه مأمور انتظامات يكي از تظاهرات حزبي بودم كه به نفع مأموريت كافتارادزه براي گرفتن نفت شمال راه انداخته بودم (سال 23 يا 24؟) از در حزب (خيابان فردوسي) تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها كه به خلق مي‌فروختم؛ اما اول شاه‌آباد چشمم افتاد به كاميون‌هاي روسي پر از سرباز كه ناظر و حامي تظاهرات ما كنار خيابان صف كشيده بودند كه يك‎مرتبه جا خوردم و چنان خجالت كشيدم كه تپيدم توي كوچه سيدهاشم و بازوبند را سوت كردم...» 

و اين‎چنين شد كه ابتدا از حزب توده انشعاب و سپس كناره‌گيري مي‌كند. بعدها در اواخر عمرش حتي نامه‌اي به سوسياليست‌هاي جوان نوشته و حزب توده را مرده‌اي بيش نمي‌داند:
«دوستان جوان من! به هر صورت از شما بعيد است كه حالا زير دنبه‌ اين گوسفند حرام شده باد بدميد. رهبري حزب توده عين هوويي كه - گرچه سه طلاقه‌اش كرده‌اند، اما - طاقت هووي جوان خوش زند و زا را ندارد، مدام براي من و شما جادو و جنبل كرد، كارشكني كرد، استخوان مرده توي سفره‌مان انداخت. و اين همه كه چه؟ و براي چه؟ براي اين‌كه وقتي ديگ براي او نمي‌جوشد، بگذار كله سگ در آن بجوشد. بله، به همين حماقت! و به همين كوته‌نظري! و حالا شما داريد اين عفريت سه طلاقه را بزك مي‌كنيد. مواظب باشيد كه ديگر دوره‌ مسيح گذشته است. حزب توده، با آن انگ و رنگ رهبري، يك مرحله‌ تاريخي بود - مرحله‌اي بسيار كوتاه از تاريخ مملكت من. و گذشت...» 

رهبر انقلاب نيز درباره‌ نگرش جلال مي‌گويند:
«جلال قصه‌نويس است (اگر اين را شامل نمايشنامه‌نويسي هم بدانيد)، مقاله‌نويسي كار دوم اوست. البته محقق و عنصر سياسي هم هست. اما در رابطه‌ با مذهب، در روزگاري كه من او را شناختم، به هيچ‌وجه ضد مذهب نبود، بماند كه گرايش هم به مذهب داشت. بلكه از اسلام و بعضي از نمودارهاي برجسته‌‌ آن به‌‎عنوان سنت‌هاي عميق و اصيل جامعه‌اش، دفاع هم مي‌كرد. اگرچه به اسلام به چشم ايدئولوژي كه بايد در راه تحقق آن مبارزه كرد، نمي‌نگريست. اما هيچ ايدئولوژي و مكتب فلسفي شناخته‌شده‌اي را هم به اين صورت جايگزين آن نمي‌كرد. تربيت مذهبي عميق خانوادگي‌اش موجب شده بود كه اسلام را ــ اگرچه به‌ صورت يك باور كلي و مجرد ــ هميشه حفظ كند و نيز تحت تأثير اخلاق مذهبي باقي بماند. حوادث شگفت‌انگيز سال‌هاي 41 و 42 او را به موضع جانبدارانه‌تري نسبت به اسلام كشانيده بود و اين همان چيزي است كه بسياري از دوستان نزديكش نه آن روز و نه پس از آن، تحمل نمي‌كردند و حتي به رو نمي‌آوردند!» 

بعد از انشعاب و كناره‎گيري از جريان چپ – كه باز به دليل همان روحيه بود كه عرض شد- چند سال سكوت سياسي اختيار مي‌كند. تا ماجراي ملي شدن صنعت نفت و جبهه‌ ملي و دولت مصدق. و مجددا سه سال ديگر مبارزه مي‌كند تا شكست مصدق؛ و بعد باز هم انزوا. اما اين‌بار اين انزوا به نفع جلال تمام شد. چون در همين دوران بود كه شروع به سفر دور ممكلت مي‌كند. و حاصلش «اورازان» و «تات‌نشين‌هاي بلوك زهرا» و «جزيره خارك» و همين‎جوري‌ها بود كه آن جوانك مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست‎بازي‌ها سر سالم به در برده، متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي و اجتماعي ايراني‌ها شد، با آن‌چه به اسم تحول و ترقي، و در واقع به صورت دنباله‌روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريكا – دارد مملكت را به سمت مستعمره بودن مي‌برد و بدلش مي‎كند به مصرف كننده‌ تنهاي كمپاني‌ها و چه بي‎اراده هم. و هم اين‌ها شد محرك غرب‌زدگي.»

نوشتن «غرب‌زدگي» را مي‌توان نقطه‌ عطف زندگي جلال دانست. چنان‌چه خودش هم به اين موضوع اشاره مي‌كند. جلالي كه تا پيش از اين ضد «تحجر» بود حال ضد «تجدد» هم مي‌شود. و اين يعني مرحله‌ بازگشت. بازگشت به اصل‌ها و ريشه‌ها. بازگشت به خويشتن خويش. و نگاه به داشته‌ها و پنداشته‌هاي خود. نه شرقي و نه غربي. جلال به‎خوبي فهميده بود كه با مدل شرق‌زده و غرب‌زده نمي‌توان براي اين مملكت كاري از پيش برد. و اساسا ريشه‌ بدبختي مملكت، در اين نوع نگاه غيربومي و وارداتي است كه در اين چند قرن اخير به خورد ما داده‌اند:
«در همين دو سه قرن است كه ما در پس سپرهايي كه از ترس عثماني به سر كشيده بوديم خواب‌مان برد. و غرب نه ‌تنها عثماني را خورد و از هر استخوان‌پاره‌اش گرزي ساخت براي مباداي قيام مردم عراق و مصر و سوريه و لبنان، بلكه به‎زودي به‎سراغ ما هم آمد. و من ريشه غرب‌زدگي را در همين جا مي‌بينم... از آن زمان است كه ما سواران بر مركب كليت اسلام، بدل شديم به حافظان قبور. ما درست از آن‎روز كه امكان شهادت را رها كرديم و تنها به بزرگداشت شهيدان قناعت ورزيديم، دربان گورستان‌ها از آب درآمديم... آيا اكنون نرسيده نوبت آن‌كه ما نيز در مقابل قدرت غرب احساس خطر و نيستي كنيم و برخيزيم و سنگر بگيريم و به تعرضي بپردازيم؟» 

در همين سال‎ها پدر جلال هم فوت مي‌كند. فوت پدر اگرچه واقعه‌ ناگواري است، اما در باطن منشأ خير براي جلال شد. چون شخصيتي بزرگ به مراسم ختم پدر وي مي‌آيد: امام خميني. شايد اين اولين جايي بود كه جلال از نزديك امام را مي‌ديد. اين ماجرا باعث شد كه جلال و برادرش براي بازديد به منزل امام بروند. شمس آل احمد درباره اين ديدار مي‌گويد:
«سال چهل، من و جلال رفتيم ديدن آقاي خميني، براي پس دادن بازديد آقا كه به مجلس ختم پدرمان آمده بودند. آقاي خميني من و جلال را كه مي‌خواستيم پايين اتاق بنشينيم دعوت كرد كنار خودش. ما همين كه نشستيم، كتاب «غرب‌زدگي» را كه آن روزها تازه - قاچاقي- درآمده بود و گوشه‌اش از زير تشك آقا پيدا بود شناختيم. جلال گفت: آقا اين مزخرفات پيش شما هم رسيده؟ آقاي خميني گفتند: اين‎ها مزخرف نيستند جوان! اين‌ها چيزهايي است كه ما بايد مي‌گفتيم و شما گفتيد.» 

همين ديدار كافي بود براي جلالي كه در همه‌ عمر در صف مبارزه‌ با تحجر و استبداد و عقب‎ماندگي بود به خيل طرفداران امام بپيوندد. حتي سال 43 كه جلال به حج رفته بود، وقتي خبر آزاد شدن امام را مي‌شنود نمي‌تواند جلوي خوشحالي و شعف خود را بگيرد و از همان‌جا نامه‌اي به امام مي‌نويسد با اين مضمون:
«مكه- روزشنبه 31 فروردين 1343و8 ذي‎حجه 1383 آيت‎ا...، وقتي خبر خوش آزادي آن حضرت تهران را به شادي واداشت، فقرا منتظر الپرواز بودند به سمت بيت‌ا...، اين است كه فرصت دست‌بوسي مجدد نشد. اما اين‌جا دو سه خبر اتفاق افتاده و شنيده شده كه ديدم اگر آن‎ها را وسيله‌اي كنم براي عرض سلامي، بد نيست. 
اول اين كه مردي شيعه جعفري را ديدم از اهالي الاحساء – جنوب غربي خليج فارس، حوالي كويت و ظهران - مي‌گفت 80 درصد اهالي الاحساء و قطيف شيعه‌اند و از اخبار آن واقعه مومله پانزده خرداد حسابي خبر داشت و مضطرب بود و از شنيدن خبر آزادي شما شاد شد - خواستم به اطلاع‎تان رسيده باشد كه اگر كسي از حضرات روحانيان به آن سمت‌ها گسيل بشود، هم جا دارد و هم محاسن فراوان. 

ديگر اين‌كه در اين شهر شايع شده كه قرار بوده آيت‌ا... حكيم امسال مشرف بشود، ولي شرايطي داشته كه سعودي‎ها دوتايش را پذيرفته‌اند و سومي را نه. دوتايي را كه پذيرفته‌اند داشتن محرابي براي شيعيان در بيت‌ا... - و تجديد بناي مقابر بقيع - و اما سوم كه نپذيرفته‌اند، حق اظهار رأي و عمل و در رؤيت هلال. به اين مناسبت حضرت ايشان خود نيامده‌اند و هيئتي را فرستاده‌اند گويا به رياست پسر خود. خواستم اين دو خبر را داده باشم. ديگر اين‌كه گويا فقط دو سال است كه به شيعه درين ولايت حق تدريس و تعليم داده‌اند. پيش از آن حق نداشته‌اند. 

ديگر اين‌كه «غرب‌زدگي» را در تهران قصد تجديد چاپ كرده بودم با اصلاحات فراوان، زير چاپ جمعش كردند و ناشر محترم متضرر شد. فداي سر شما. ديگر اين كه طرح ديگري در دست داشتم كه تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفكران ميان روحانيت و سلطنت، و توضيح اين‌كه چرا اين حضرات هميشه در آخرين دقايق طرف سلطنت را گرفته‌اند و نمي‌بايست. اگر عمري بود و برگشتيم تمامش خواهم كرد و به حضرت‎تان خواهم فرستاد. علل تاريخي و روحي قضيه را گمان مي‌كنم داده باشم. مقدماتش در «غرب‌زدگي» ناقص چاپ آمده. ديگر اين‌كه اميدوارم موفق باشيد.
والسلام. جلال آل احمد
 هم‎چنان‎كه آن بار در خدمت‎تان به عرض رساندم فقير گوش به زنگ هر امر و فرماني است كه از دستش برآيد. ديده شده كه گاهي اعلاميه‌ها و نشرياتي به اسم و عنوان حضرت در مي‌آمد كه شايستگي و وقار نداشت. نشاني فقير را هم حضرت صدر مي‌داند و هم اين‌جا مي‌نويسم: تجريش آخر كوچه فردوسي. والسلام»
 
از اين تاريخ به بعد معلوم مي‌شود كه جلال در ارتباط با امام بوده است. چنان‌چه در گزارش‌هاي ساواك نيز اين امر مشهود است:
«خيلي محرمانه از: اداره سوم به: رياست ساواك تهران
نخست‌وزيري سازمان اطلاعات و امنيت كشور س.ا.و.ا.ك
درباره: جلال‌الدين سادات آل احمد
در بررسي مدارك مكشوفه از منزل آيت‌ا... خميني، نامه‌اي به دست آمده كه توسط نامبرده بالا، به‎عنوان خميني نوشته شده و مبين وجود ارتباط نزديك بين دو نفر مذكور با همديگر مي‌باشد. خواهشمند است دستور فرماييد هرگونه سوابقي درباره ارتباط نامبردگان در آن ساواك موجود است، خلاصه آن را به اين اداره كل اعلام نمايند.
ضمنا اعمال و رفتار جلال آل احمد را از طريق عوامل و منابع موجود كماكان تحت مراقبت قرار داده و اخبار مكتسبه را به‎موقع اشعار دارند.
مديركل اداره سوم. مقدم 1/3/47»

به هر حال جلال يكي از معدود نويسندگاني است كه به‎جاي دوري از مردم و پز روشنفكري، هميشه و در همه حال قلمش را صرف مردم و اعتلاي فرهنگ اين ملك كرده بود. 

موضوع مهم ديگر درباره جلال اين است كه او به‎خوبي با «زبانِ زمان» خود آشنا بود و راز ماندگاري آثار او بعد از گذشت 40 سال در همين امر نهفته است. بسياري از روشنفكران و نويسندگان با «زمان» و زمانه‌ خود آشنايند اما «زبان زمان» خود را نمي‌دانند. به همين دليل نمي‌توانند با توده‌ مردم و با بدنه‌ اجتماع ارتباط برقرار كنند.
اين مسئله‌ مهمي است كه بيشتر مثلا روشنفكران مبتلابه آنند. و لاجرم همين امر موجب جدايي‌شان از مردم. اما جلال استاد اين كار است. جلال زبان زمان خود را مي‌داند. خيلي خوب. مي‌داند «چه» بنويسد و البته «چگونه». شاهد مدعا همين كتاب «غرب‌زدگي» است. 

با اين‌كه پيش از او مرحوم فرديد و حلقه وي جلودار اين مسئله بوده‌اند، اما اين «غرب‌زدگي» جلال است كه در جامعه گل مي‌كند. زيرا جلال وقتي مي‌خواهد نقد غرب‌زدگي كند، مانند فرديدي‌ها گرفتار دام مباحث پيچيده‌ انتزاعي و فلسفي غيرعامه‎فهم نمي‌شود؛ بلكه سعي مي‌كند به‎طور بسيار ساده و روان، و با استفاده از مثال‌هاي قابل‎فهم براي عموم مردم و با زبان آن‌ها طرح مسئله كند. مخاطب او مردم است نه يك قشر خاص مثل روشنفكران و يا دانشگاهيان.
 
منبع: هفته نامه پنجره/ شماره 58



Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 134076