امروز  يکشنبه ۱ فروردين ۱۳۸۹
وقتی روشنفکران از فوتبالیستها تقلید می کنند;
حمله سروش به میرحسین به سبک مایلی کهن
دوشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۳
۷ نظر ۷ نظر
موج اعتراض به حمایت سروش از کروبی در میان قشر روشنفکر و اصلاح طلب هم چنان ادامه دارد. به طوری که درتازه ترین رخداد، محمود دولت آبادی خالق رمان کلیدر در سخنرانی 22 اردیبهشت خود خطاب به سروش گفت: آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»

دولت آبادی در ادامه به انتخابات اشاره کرده و گفت:«من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند و به کسی رای می دهم که به انسجام ملی معتقد باشد. ما را نسبت به هم غریبه کرده اند. اگر کسی که این ستاد مال اوست چنین قابلیتی دارد از رای دادن به او پشیمان نخواهیم شد. مسئله اشخاص نیستند، مسئله یک ملت است. ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد. مملکت داری یعنی مردم را نگه داشتن. زخم زدن به مردم و تاب زخم را آوردن از سوی مردم باید تا به حال حوصله آقایان را هم سر برده باشد. شما با چه مرهمی می توانید به این زخم ها التیام ببخشید؟»

به گزارش جهان، عبدالکریم سروش که از انتقادات اخیر نسبت به خود به ستوه آمده در پاسخی تند که یادآور نامه مایلی کهن خطاب به سرمربی استقلال است طی مطالب بسیار تند و صریحی به دولت آبادی پاسخ داده است. 

در بخش هایی از نوشته سروش که باعنوان"از دولت احمدی تادولت محمودی" منتشر شده چنین آمده است: 

به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست. خبر آوردند خفته‌اي است در غاري نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.
گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گاف‌هاي گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او مي‌توانست به اين خفته پريشان‌گو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاه‌ها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را (براي گشودن دانشگاه‌ها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک 30 عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي ميرحسين موسوي، از 30 سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که 26 سال پيش استعفا داد (و تنها عضو مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همه‌گونه شيخي داشت جز سروش، که نه روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنه‌کار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته (متولد 1302) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدوي‌کني، جلال‌الدين فارسي و حسن حبيبي (متولدان 1312) که مشايخ درجه دوم بودند. 

نه سروش که متولد 1324 بود و جوان‌ترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانه‌روزعرق شرافت مي‌ريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجت‌الاسلام باهنر و مهدوي و املشي و احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پاره‌اي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا مي‌شد. و علاوه بر ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظ‌زاده و... در آن حضور داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن است. تعجب من اين است که چرا مهندس موسوي پرده از اين راز ساده بر نمي‌دارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگي و نظر خود را درباره آن نمي‌گويد تا پريشان گويان، بيش از اين سم‌پاشي و فحاشي نکنند. 

نيز خوب بود مهندس موسوي به آن خفته پريشان‌گو آموزش و هشياري مي‌داد که وقتي امروز در تلويزيون مي‌گويند وزارت ارشاد به آيين‌نامه انقلاب فرهنگي عمل مي‌کند (که به گمان وي غيرقانوني است) و سانسور کتاب مي‌کند، اين آيين‌نامه دست‌پخت همين شوراي انقلاب فرهنگي است که اينک برپاست و ميرحسين و حداد و داوري و کچوئيان و رحيم‌پور ازغدي و... اعضاي آنند. نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگي که 26 سال است دار فاني را وداع کرده و استخوانش را خاک خورده است. و اگر آن پريشان‌گوي بي‌خبر، شکوه‌اي از ارشاديان دارد به مهندس موسوي شکايت کند که آيين‌نامه برايشان تنظيم کرده است نه سروش که خود قرباني آن آيين‌نامه‌هاست و کتاب‌هايش در ارشاد غمباد کرده است. 

حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نمي‌داند و اعضايشان را نمي‌شناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم مي‌بافد و زمان را در مي‌نوردد و دروغ بر دروغ مي‌انبارد و جهل بر جهل مي‌تند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا مي‌آورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسي‌خواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئه‌اي ندارد. و حتي نزاکت و ادب مقام را نگاه نمي‌دارد و به ميزبان خود که همان شيخ انقلاب فرهنگي است توهين مي‌کند و اينقدر نمي‌داند که اين ميزبان که دولت‌آبادي به حمايت و ترويج‌اش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضا‌کننده همان آيين‌نامه‌هاي «غيرقانوني» است که وي از آنها مي‌خروشد و مي‌گريزد و پيرو و مريد و مقلد و فدايي همان امامي است که بنيانگذار انقلاب فرهنگي است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتي» است که دولت‌آبادي زبان خود را به لوث کلماتش مي‌آلايد.
 
باري از بانيان آن جلسه جناحي و ستادي و انتخاباتي، و در صدر همه از آقاي ميرحسين موسوي نيز بايد سپاسگزاري کرد که حق خادمان فرهنگ را چنين مي‌گزارند و به تاوان داشتن رايي مستقل و مشروع، آنان را پيش گلادياتورها مي‌افکنند و پوست و پوستينشان را مي‌کنند و هلهله‌کنان قصه‌اش را بر سر بازار و برزن مي‌گويند و در رسانه‌هاي خبري خود مي‌آورند. اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد.

مرا هر آينه خاموش بودن اولي‌تر
که جهل پيش خردمند، عذر نادان است
و ما اُبَرّيَ نَفسي وَ ما اُزَکّيها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است


مريلند - ارديبهشت 1388


در باره نوع برخورد سروش با منتقدان خویش برخی رسانه ها چنین نگاشته بودند: سروش دائما از مدارا سخن می گوید و از اینکه « حمله بر من درویش یک قبا می آورد و پا در کفش من می کند و خاک در چشم من می زند و تیغ بر چهره من می کشد » از اینکه « کمر ادعای مرا بشکن چرا سر مرا می شکنی» اما خود او به پای نقد منتقدانش که می رسد شمشیر را بر می کشد و آنچنان متفلسفانه بر ارای دیگران می کوبد که جای نیم نقدی نیز به قول خودش باقی نمی ماند.
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 49880  
۱۳۸۸-۰۲-۲۹ ۱۵:۲۹:۱۰
     
اللهم الشغل الظالمین بالظالمین

۱۳۸۸-۰۲-۲۹ ۰۹:۳۶:۰۷
     
اقاي سروش حالا وقت اين حرفا نيست اينا پوست خربزه زير پاي هم انداختن و به نفع ديگران تمام شدن است چقدر فرصت سوزي

۱۳۸۸-۰۲-۲۹ ۰۸:۴۱:۱۳
     
حق دولت آبادي همين بود.به قول معروف : "كلوخ انداز را پاداش سنگ است"

۱۳۸۸-۰۲-۲۸ ۱۵:۰۹:۲۵
     
به سروش بگویید زمانی کتابی نوشتید به نام دگماتیسم نقابدار در باره سازمان منافقین وحا ل اینکه خود دچار دگماتیسم نقابدار شده اند

میرحسین میر حسین است

۱۳۸۸-۰۲-۲۸ ۱۵:۴۰:۲۳
     
سروش فحاش بی نظیری است، واقعا بی نظیر است
از اظهارات واقعا بچه گانه چند روز پیش او که بگذریم، این فحاشی از سوی کسی، که باعث افتخار بعضی ها (!) و آمریکاییان است،؛ خیلی روشن کننده است 

۱۳۸۸-۰۲-۲۸ ۱۵:۴۵:۲۴
     
واقعا باید برای آقای سروش متاسف بود که به چنین ادبیاتی روی آورده است و این نشان از تلخی حرف حقی داشته که به مذاق ایشان خوش ننشسته است. حالا ما به عنوان ناظرانی از بیرون، به گفتۀ آقای دولت آبادی ایمان می‌آوریم که آقای سروش فقط نشسته و شعر مولانا را حفظ کرده و به ماتحویل داده و تحویل می‌دهد و باز هم تحویل می‌دهد و گاهی هم حافظ خوانده و ملغمه‌ای از دین و حفظیات دیگر درست کرده و سالهاست که به خورد مردم می‌دهد و می‌دهد و اگر او را توانی بوده مطمئنا به اندازه یک جلد کلیدر که نه و به اندازه یک داستان کوتاه دولت آبادی هم هنر آفرینش از خود ندارد و فقط می‌تواند شعر مولانا بخواند و بر آن چه دیگران آماده کرده‌اند حاشیه بنویسد. آقای سروش شما با این بیانیه نشان دادید که هیچ از هنر این سرزمین نمی‌دانید و نخواهید دانست و از آینده تاریخ و اینکه کی می‌ماند بی‌اطلاعید! فقط می‌شود برای جامعه‌ای که پز چنین روشنفکری را می‌دهد: گریست!

۱۳۸۸-۰۲-۲۸ ۱۴:۰۹:۰۶
     
احسنت به اين عالم که وجودش غنيمتي براي اين سر زمين است سروش افتخار دين و ملت ايران است

حمله سروش به میرحسین به سبک مایلی کهن