امروز  شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱
کمی خانوادگی، کمی فاشیستی
اسکالپل
يکشنبه ۳ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۰۷:۳۰
 
نویسنده وبلاگ اسکالپل نوشت:

عصر یکی از همین روزها... شتابزده، کتاب‌ها کاغذها و چند تا فایل را جمع و جور می‌کنم برای رفتن؛ باید جایی حرف بزنم. دارم از در میروم بیرون که منزل! می‌گوید: "معلمی شده‌ای ها برای خودت!" جوری می‌گوید که می‌فهمم دارد گلایه می‌کند از اینکه این روزها دارم وقت زیادی را برای اینجا و آنجا رفتن و حرف زدن صرف می‌کنم. حق دارد؛ امسال بیشتر عصرهای تابستان را از او و محمد‌مهدی دریغ کرده‌ام و زمانهایی را که می‌توانستم در خدمتشان باشم تا مثل قبلا‌ها عصرها را برویم بیرون و گشتی بزنیم یا مایحتاج را خرید کنیم، صرف مطالعه و اینجا و آنجا منبر رفتن کرده‌ام. البته منزل حرفش را یک جوری می‌زند که تویش یک کمی هم تشویق وجود دارد! (این ظرایف را فقط خود همسران هستند که می‌توانند از حرفهای همدیگر بفهمند!!) بابت اینکه در عین گلایه، تشویق هم می‌کند احساس خوبی به من دست می‌دهد. می‌گویم: "وقت کار کردن است، گند برداشته جامعه را!" می‌گوید: "واقعا!"

با همه کوتاهی‌ هایی که چند وقت است در برابر خانواده داشته‌ام و قبل از آن هم معمولا همیشه از این کوتاهی‌ها داشته‌ام، منزل! درک درستی از دغدغه‌هایم دارد. هر چند به ندرت نظرش را می‌گوید یا کامنتی دارد، اما همراهی قابل سپاسی دارد. همین روزها ولی یکبار اولتیماتوم داد که به فعالیتهای فوق برنامه خاتمه بدهم. حتی تحریم کرد و گفت: " ...و الا من می‌دانم و تو!! " اما فردا باز وقت رفتن که رسیده بود خیلی معمولی گفت: "مگه باز هم داری میری؟!" ولی یکجوری گفت که انگار داشت می‌گفت عجب رویی داری تو!! گفتم: "بله با اجازه!" خنده‌اش گرفت از پررویی من و بعدش چیزی نگفت. خدا رحم کرد، با اولتیماتومی که داده بود انتظار برخورد سخت داشتم اما این برخورد خیلی معمولی بود! یک علت این مدارای منزل بر می‌گردد به اینکه او همسری فاندامنتالیست است برای خودش و دغدغه‌های فکری مرا می‌شناسد. بسیاری از علایق و دغدغه‌های من، سالها جلوتر از من در او شکل گرفته و با فضای یک ذهن فاندامنتالیست بخوبی آشناست. یک علتش هم البته بر می‌گردد به خلق حسن و صبر او.

حالا اینها را نوشتم که چی؟! نمی‌دانم، شاید دلم می‌خواست تشکری کرده باشم از منزل! اما دارم فکر می‌کنم که ما که جاهلی بیش نیستیم؛ بزرگانی مثل شهید مطهری که تمام لحظات زندگی عالمانه خود را وقف تعلیم جامعه اسلامی کرده‌اند یا مجاهدان راستین راه خدا مثل شهید چمران که شب و روز خود را وقف جهاد کرده‌اند چه هزینه‌ها که نپرداخته‌اند... مگر اینها همسر و فرزند نداشته‌اند یا همسران و فرزندانشان دل نداشته‌اند؟! هر پاسخی می‌توان برای این سؤالات تراشید و هر توضیح کارشناسانه‌ای می‌توان بافت و ای بسا خواننده این سطور هم بخواهد نظر کارشناسانه‌ای در کامنتدونی درج کند. اما کیست که دلش حقاً برای اسلام بتپد و منکر این باشد که مجاهده برای اسلام نزد این مردان بزرگ از همه چیز بالاتر بوده و اصلا اسلام از همه چیز بالاتر است؛ الاسلام یعلوا و لا یعلی علیه.

آه! بالای مزار شهید سید احمد موسوی، داخل حجله‌اش عکسی از او با لباس رزم که کمی بر تنش بزرگ است با تیرباری سنگین در دست، گذاشته‌اند. سطری از وصیتنامه‌اش را بالای این عکس نوشته‌اند که عجیبْ غیر عادی است. او که موقع شهادت ۱۵ سال داشته برای پدر و مادرش نوشته: "اسلام از محبت پدر و مادر بالاتر است." عجب چیزهایی بلد بودند این بچه‌ها!
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 185629