داخلی » آخرين عناوين » جامعه
روایت ایثار/ راننده لودری که ۳۰ ساعت نخوابید
۲۱ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۸:۴۴
عملیات «والفجر مقدماتی» در نقطهای به نام «تنگه زلیجان» اجرا شد؛ یک راننده لودر داشتیم که خیلی خسته وارد سنگر شد؛ فرمانده او را بوسید و گفت «از شما خواهش میکنم برای زلیجان کاری بکن؛ کار در این منطقه گره خرده است». او هم گفت «به عشق خودت میروم» و بیش از ۳۰ ساعت تلاش کرد تا جاده زلیجان را برای تردد باز کرد.
به گزارش فارس، منصور عیوضی از یادگاران دفاع مقدس است که امروز با کولهباری از خاطرات همرزمانش، مسئولیت معاونت راویان ستاد مرکزی راهیان نور را بر عهده دارد؛ وی در خاطرهای در گفتوگو با خبرنگار فارس، بخشی از این عملیات را روایت میکند.
۲۲ دی ماه از محلهمان به اهواز جهت شرکت عملیات «والفجر مقدماتی» اعزام شدیم که نخستین اعزام رسمیام به جبهه بود؛ بیش از ۱۲ نفر از ما را به جایی به نام «نساجی» در جاده اهواز ـ آبادان فرستادند که در آنجا کارهای پشتیبانی انجام میدادیم.
آماده شرکت در این عملیات بودیم که به ما گفتند در نساجی نگهبانی بدهید؛ ما هم گفتیم «چند روزی نگهبانی میدهیم اما باید بعد ما را ببرید تا در خط مقدم حمله شرکت کنیم»؛ آنها برای اعزام ما امروز و فردا میکردند؛ ما هم میدانستیم عملیات شروع شده و هنوز در نساجی نگهبان میدهیم، بنابراین ناراحت بودیم.
ما را سوار ماشین کردند؛ جلوی ساختمانی در اهواز پیاده شدیم؛ گفتیم «اینجا کجاست» گفتند «پیاده شوید، معلوم میشود»؛ موقع نماز و ناهار بود؛ ما را به جایی بردند که بعد متوجه شدیم، قبلاً سینما بوده که متخلفان را در آنجا زندانی میکردند. وقتی در آن جمع حضور پیدا کردیم از ما میپرسیدند «جرمتان چیه؟» خیلی تعجب کردیم و گفتیم «جرم! ما میخواهیم به حمله برویم» آنها خندیدند و گفتند «حمله چیه؟! اینجا زندان است». باورمان نمیشد که به جای جبهه ما را به زندان برده باشند؛ حدود یکی دو ساعت در آنجا بودیم؛ ما را به طبقه دوم ساختمان دیگری برگرداندند.
ما را یکییکی به داخل ساختمان بردند؛ ۴ نفری از ما بازجویی کردند و نفر پنجم آمد و شروع کرد به بوسیدن، عذرخواهی کردن و حلالیت گرفتن؛ از آنها پرسیدیم «چی شده؟» گفتند «اعلام شده بود که شما از دستور فرماندهی تمرد کردید و قرار بود شما را به زندان ببریم»؛ وقتی آنها به نیت ما پی بردند، قول دادند که در اسرع زمان ما را به خط مقدم بفرستند.
سوار ماشین شدیم و به مقرمان رفتیم؛ فردای همان روز یک اتوبوس پیرمرد از شیراز آوردند تا جایگزین ما کنند؛ در ادامه وعدهای که داده بودند، در قالب گروه رزمی مهندسی به منطقه عملیاتی بین چزابه و فکه، مقابل کانال کمیل و حنظله اعزام شدیم و شروع به کار کردیم.
میخواستیم به خط مقدم برویم که فرماندهمان نمیگذاشت؛ خودمان راه افتادیم و رفتیم؛ در خط مقدم یک روحانی را دیدیم و به او گفتیم «حاجآقا فرمانده اجازه نمیدهد ما به خط مقدم برویم، گفتند بدون اجازه فرمانده رفتن شرعاً اشکال دارد» حاج آقا هم گفت «اگر فرمانده گفته شرعاً اشکال دارد، خب نباید بروید» در همین حین به همراه ستون به طرف خاکریز رفتیم و یک لحظه متوجه نشستن رزمندهها روی زمین شدیم؛ پیگیری کردیم و اعلام کردند عملیات «والفجر مقدماتی» که دیشب آغاز شده بود، لو رفته و درگیری شدیدی در منطقه است و باید همه عقب برگردند.
روز بعد به همراه شهید «عباس باقری» و شهید «محمد علیزاده» در خط مقدم کارهایمان را انجام میدادیم؛ عراقیها خمپارهها را به صورت ضربدری یا نقطهای شلیک میکردند؛ چند خمپاره با فاصله ۵۰ متری تا ۵ متری به سمت ما شلیک شد؛ با آخرین خمپاره که در فاصله ۵ متری ما اصابت کرد، دچار موجگرفتگی شدیم؛ راننده آمبولانس خیلی ترسویی داشتیم به طوری که در عملیاتها آمبولانس را رها میکرد و خودش میرفت و سنگر میگرفت.
پس از موجگرفتگی، راننده آمبولانش آمد و ما را دید؛ شهید باقری پیراهن قرمز پوشیده بود که راننده او را دید، فریاد زد «خون، خون! من شما را نمیبرم» یک نفر دیگر سوار آمبولانس شد و ما را به بیمارستان صحرایی «قپان» برد؛ در بیمارستان پرونده تشکیل دادند تا ما را به عقبه جبهه منتقل کنند؛ حال من و شهید علیزاده نسبت به شهید باقری بهتر بود؛ میخواستیم به مقر برگردیم؛ به سختی از دژبانی بیمارستان فرار کردیم و شهید باقری در بیمارستان ماند و ما با خوشحالی به مقر برگشتیم.
در همین ایام در خط ایستاده بودم که یک خمپاره در نزدیکی ما خورد بدون اینکه صدای سوت خمپاره را احساس کنم، ناخودآگاه از زمین بلند شده و روی زمین کوبیده شدم؛ یک لحظه احساس کردم روح از بدنم جدا شده است؛ چشم باز کردم و دیدم ترکشها مثل باران در اطرافم میریزد. چند ثاینه بعد از زمین بلند شدم و جایی که افتاده بودم، خاکی رنگ بود و اطرافم کاملاً سیاه بود؛ «حسین زاهدی» فرمانده ما بود با دیدن این صحنه به طرفم آمد و وقتی سلامتم را دید، ذکر «الحمدلله ربالعالمین» گفت.
روز ۲۲ بهمن در منطقه بودیم؛ از یک سو شیرینی و کمپوت برای ما از تهران آورده بودند و پخش میکردند و از سویی دیگر میدیدم که پیکرهای دوستان شهیدمان که شب قبل شهید شده بودند را برای برگرداندن به عقبه جبهه، پشت تویوتا میگذاشتند و میبردند.
* زلیجان را خدا شکافت
عملیات «والفجر مقدماتی» در نقطهای به نام «تنگه زلیجان» اجرا شد؛ در این نقطهای روی تابلویی نوشته شده است «زلیجان را خدا شکافت»؛ یک راننده لودر داشتیم که خیلی خسته وارد سنگر شد؛ فرمانده ما آقای «زاهدی» شروع کرد به بوسیدن این راننده و به او گفت «از شما خواهش میکنم که برای زلیجان کاری بکن؛ کار در این منطقه گره خرده است» او هم گفت «به عشق خودت میروم» این راننده لودر، بیش از ۳۰ ساعت تلاش کرد تا جاده زلیجان را برای تردد باز کرد؛ آقای زاهدی برای این کار گوسفندی قربانی کرد.
* ماجرای الاغی که رزمندهها را گرسنه گذاشت
در جبهه یک الاغی در اختیار داشتیم که موقع غذا، بچهها نوبتی به آشپزخانه میرفتند و قابلمههای غذا را پشت آن میگذاشتند تا به سنگر بیاورد؛ گلولههای مختلفی در آن منطقه شلیک میشد که ما با شنیدن صدا، خیز میرفتیم و این الاغ هم یاد گرفته بود که با شلیک گلوله، خیز میرفت. به خاطر دارم یکبار یکی از بچهها برای رفتن به آشپزخانه رفته بود، خیلی منتظر ماندیم تا بیاید، نزدیک ساعت ۳ آمد و دیدیم که آن نیرو نیامد و به ناچار از انبار کنسرو گرفتیم و خوردیم. در حال خوردن ناهار بودیم که وی که پشت سنگر نشسته بود و رویش نمیشد داخل سنگر بیاید؛ پیدایش شد؛ ماجرا را از او پرسیدیم و گفت «قابلمه برنج را روی پشت و قابلمه خورشت را روی گردن الاغ گذاشته بودم؛ همزمان گلولهای زده میشود و الاغ خیز رفت و تمام غذاها از روی پشت این الاغ روی زمین ریخت و خجالت میکشیدم داخل سنگر بیایم».
* سهمیه شما روزی یک گونی نان خشک
در این عملیات میرفتیم داخل غذا می آوردیم؛ در یکی از همین ایام بچهها گفتند «میروی غذا بیاوری، نان هم بیاور» غذا را گرفتم و روی تویوتا گذشتم؛ به آشپزخانه رفتم و گفتم «برای ما نان هم بدهید» مسئول آشپزخانه گفت «کمی جلوتر برو و کرکره را بزن بالا و نان بردار» انبار رفتم و دیدم، حدود ۱۰۰ تا گونی روی هم انباشته شده است؛ برگشتم گفتم حاج آقا! نان نیست، از کجا بیاورم» گفت «دیروز نان خالی کردیم» او آمد و خودش کرکره انبار را بالا داد و گفت «گونیها همهاش نان خورد شده است و سهمیه شما هر روز یک گونی نان خشک است».
دل هوای لالهزاران میکند/ بحر یاران بیقراری میکند
دیدهی پرخون من شب تا سحر/دامنم را اشکباران میکند
هر شب دل، یاد یاران میکند/میل رفتن تا شهادت میکند