شهيد ترور
گفتگو با سید محمدجواد هاشمی نژاد
۱۱ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۲۶
جواد صبوحی
«شیربچهای در مشهد حادثه مسجد فیل را که از نوادر حوادث مشهد میباشد، بهوجود آورده است.» اين جمله، مضمون روايت بيبيسي از حادثه مسجد فیل در مهرماه 1342 مشهد بود. شهيد عبدالكريم هاشمينژاد كه نامش با بخش عمدهاي از تحولات پيروزي انقلاب اسلامي گره خورده، آن شب لوایح ششگانه شاه را رفراندوم مسخرهآمیز و تحمیلی خوانده و از استیضاح حکومت شاهنشاهی سخن گفته بود. از آن پس او بود و اسارت در پشت ميلههاي عمود، زندان و باز هم مبارزه، او ماند و خطابههاي ماندني و نگاه دلسوزانه به نسلي كه ميرفت هويت ديني و ميهنياش را ميان خط و نشانهاي جريان نفاق از دست بدهد.
از آن پس چند بيمارستان، يك پالايش گاز، يك فرودگاه بينالمللي و چند مرکز علمي و آموزشي و... را به نامش كرديم تا ياد و نامش در خاطرهها زنده بماند. هفتم مهر هر سال هم تکرار یاد مختصری است از او در رسانهها.
و حالا كه 30 سال از آن روزها ميگذرد، فرزندش سيد محمدجواد هاشمينژاد با صراحت ميگويد: «انگیزهای میان مسئولان فرهنگی کشور براي حفظ آثارش وجود ندارد؛ همانگونه که پیش از آن و در طی سه دهه قبل نیز چنین انگیزهای وجود نداشته و تنها در حد تعارف باقی مانده.»
آنچه از نظر می گذرد روايت فرزند شهيد عبدالكريم هاشمينژاد از پدرش در گفتگو با «پنجره» است.
رابطه محمدجواد 16 ساله با پدر مبارزش چطور بود؟ با وجود تحولات سالهاي آغازين انقلاب، جايي هم براي ارتباط دايم با پدرتان باقي ميماند؟
پدرم هنگام شهادت 49 سال داشت و آنموقع من 16 ساله بودم. وقتی به دنیا آمدم، پدرم در زندان بود. قبل از پیروزی انقلاب اسلامیهم در سالهای 1354 تا 1356 در زندان به سر میبرد. دوران انقلاب بهویژه در بدو پیروزی، دوران پر مشغلهای بود. در آن شرایط، نگاه و امید تمام جامعه در هر شهرستان معطوف به چند نفر بود. محور مبارزات مردمی در مشهد نیز رهبر معظم انقلاب، شهید هاشمینژاد و آیتا... واعظ طبسی بودند. در آن زمان، تمامی امور از دفتر کمیته انقلاب اسلامی، کنار مسجد کرامت هدایت میشد و فعالیتهای فراوان آن زمان، برایش فرصت محدودی را باقی میگذاشت تا من و او رابطه پدر و فرزندی طبیعی داشته باشیم. بهطوری که معمولا در ساعات پایانی شب سر سفره شام او را میدیدیم. بخشی از این روابط پدر و فرزندی به زمانی برمیگشت که بهعنوان خطیب به شهرستانها میرفت و من هم در ایامی که از کلاس و درس خبری نبود همراهیاش میکردم.
نگاه متفاوت سیاسیاي كه امروز در خانواده شهيد هاشمينژاد وجود دارد، به روابط میان شما با اعضاي خانواده لطمه نمیزند؟
طبعا اگر قرار باشد خانواده ما موضعی سیاسی اتخاذ کند، محور این موضع شهید هاشمینژاد قرار گرفته و این تفکر شعاع خاصی را دربر میگیرد. اما وقتی این منبع فیض با توجه به گذشت سه دهه حذف میشود، طبعا میتواند باعث تفرق دیدگاهها شود. این تفرق دیدگاه به وجود میآید مگر آنکه بتوان آن خطوط و نه آن فرد را بهدرستي حفظ کرد.
در خانواده ما هم بخشی که مربوط به روابط شخصی است، با صله ارحام تعریف میشود؛ اما در روابط اجتماعی و سیاسی هر یک تفکرات خاصی را اعمال میکنند. من هم نمیپسندم بگویم به دلیل انتساب به شهید هاشمینژاد فلان دیدگاه سیاسی را قبول دارم. من هم يكي از اعضای جامعه هستم، البته عضوی که به دلیل انتساب بسیار نزدیکش به شهید هاشمینژاد مسئولیت سنگيني را بر روی دوش خود احساس میکند.
چرا برخی از اعضای خانواده شهدا در برههای، موضعگیریهای غیرقابل پیشبینی اتخاذ میکنند؟
اینطور نیست که نبود شهدا باعث اتخاذ موضعگیریهای اینچنینی شده باشد. چه بسا در زمان حضور آنها نیز چنین اختلافاتی بهوجود میآمد. مثلا در برههای که سازمان مجاهدین خلق مشی مسلحانه خود را آغاز کرد، موفق شد برخی از فرزندان مسئولان رده بالای کشور را هم بهسوی خود جذب کند. ورود به عرصه فعالیتهای سیاسی بدون در نظر گرفتن مشی اعتقادی شهدا، هر فردی را ممکن است به سوی خطا سوق دهد. در جامعه متنوع امروز با دیدگاههای متفاوت و هجمههای فرهنگی، خانواده شهدا هم ممکن است از هر دیدگاهی متأثر شوند. چنانکه بین خانواده امام و در زمان حیات ایشان هم چنین مسئلهای وجود داشت. اما آنچه اهمیت دارد، اینکه وابستگان شهدا باید بدانند، حتي اگر گامی را آن سوتر از راه شهدای خود بردارند، اولین و مؤثرترین تیر را به سوی عزیزان خود پرتاب کردهاند.
چقدر از صراحت بیان پدرتان براي تبيين خواستهها، تذكر و يادآوري اهداف شهدا دراین مسیر خطیر به ارث بردهاید؟
قطعا انقلاب اسلامی در سی و چند سال گذشته فرازونشیبهای متفاوتی داشته است. ما امروز با دیدگاههای متفاوتی مواجهیم که در این مدت تغییر یافته و بعضا به دیدگاههایی متضاد تبدیل شده است. اگر بخواهم شهید هاشمینژاد را مد نظر قرار بدهم، باید بگویم ایشان نسبت به جریانهای انحرافی بسیار حساس بود. یکی از ویژگیهای شهید هاشمینژاد دشمنشناسی عجیب و جریانشناسی ممتاز او بود. برای همین در تمام حوادثی که درباره آن روشنگری کرد و آنها را مورد واکاوی قرار داد، همواره در ابتدای صف بود. هنگامیکه جریان نفاق در کشور رخ داد یا موضوع انجمن حجتیه مطرح شد، او از اولین افرادی بود که به میدان آمد. چنانکه میبینید هنوز پس از سالها اگر کتاب و مطلبی دراینباره نوشته میشود به استناد سخنان شهید هاشمینژاد است. جریان نفاق ضربههای شدیدی را به کشور ما وارد کرد. جریانی که هیچگاه ابتدای آن با انتهایش یکسان نبوده و نيست. بنابراین لازم است از همان ابتدا و به همان صراحت در برابر این جریان، حساس بود.
با تمام ویژگیهایی که از پدرتان سراغ دارید، فکر میکنید اگر ایشان در قید حیات بود، جزو کدام گرایش سیاسی جامعه قرار میگرفت؟
سوابق انقلابی پدرم به پنج سال قبل از قیام امام راحل (رحمتا... علیه) برمیگردد؛ یعنی زمانی که کتاب «مناظره دکتر و پیر» را در سال 1337 و در 26 سالگی منتشر کرد. این کتاب بلافاصله در سراسر کشور ممنوع شد و تا پیروزی انقلاب حق نشر پیدا نکرد. جالب اینکه چاپ این اثر بسیار مورد توجه قرار گرفت و با 19 نوبت چاپ دست به دست انقلابیون میگشت. طبعا افرادی چون شهید هاشمینژاد با چنین پیشینهای خود درباره مسایل سیاسی، ایدئولوگ و صاحبنظرند و اگر احیانا خط و خطوطی نیز در جامعه ميبينيد، از رگهها و دیدگاههایی است که از آن اندیشهها منشعب میشود. اینگونه افراد خطنگهدار و پرچمدار نهضتاند. همانطور که رهبر معظم انقلاب نیز محور مسائل سیاسی کشور محسوب میشوند. شهید هاشمینژاد علاقه عجیبی به امام داشت. شبی امام را در خواب دیده بود که چندی بعد نیز آن خواب تعبیر شد. پدرم میگفت امام را در خواب دیده است در حالیکه اطرافشان مملو از آتش بود. امام هر یک از آتشها را که خاموش میکرد، آتش دیگری روشن میشد. تا آنجا که بخشی از لباسهای ایشان در آتش سوخت، اما بالاخره آتش خاموش شد. با آنکه شهید هاشمینژاد اهل تعبیر خواب نبود، اما در تعبیر این خواب میگفت فتنههای زیادی در اطراف امام است و امام بهخاطر این فتنهها بخشی از یاران خود را از دست میدهد و همینطور هم شد. امام بخشی از بهترین یاران خود را که یکی از آنها شهید هاشمینژاد بود، از دست داد.
کاملا واضح است از آنجا که تفکر امام و جمهوریت و اسلامیت نظام، محور زندگی فردی و سیاسی ایشان بود، قطعا امروز نیز مبنای زندگی شهید هاشمینژاد قرار میگرفت. او هم مثل امام معتقد بود باید به درد فرهنگی جامعه رسید در غیر اینصورت، جریانهای انحرافی بهسرعت چتر خود را بر سر جوانان ما میگسترانند؛ همانگونه که منافقین از میان همین جوانان یارگیری کردند و هنوز دو سال از پیروزی انقلاب نگذشته بود که بهترین آنها را در برابر پدران، مادران و معلمانشان قرار دادند. بهخاطر دارم جواني دبیرستانی در مشهد، معلم خود را با گلوله کشت. ببینید چه اندیشهای در جوان 17 ساله ریشه و رسوخ ميكند که راضی میشود حرکتی اینچنینی را انجام دهد. این مسئله و مسائلی شبیه آن، بخشی از دغدغههایی بود که ذهن شهید هاشمینژاد و همفکرانش را به خود مشغول کرده بود. آنها دنبال راهی بودند تا این جوانان فریبخورده را هدایت کنند. شهید هاشمینژاد در بیشتر راهپیماییها سخنرانی میکرد و محور بسیاری از این سخنان، موضوع نفاق بود. بهخاطر دارم در همین ایامی که هنوز بساط نفاق گسترده بود، فردی در یکی از ادارات به من گفت به پدرت بگو دست از سر این منافقان بردارد. این همه مسئله در کشور وجود دارد؛ آمریکا در خلیج فارس است و امنیت کشور را تهدید میکند، آن وقت پدرت دایما از جريان نفاق میگوید. اما واقعيت این است كه تجربههای پس از آن نشان داد اتفاقا این موضوع یکی از مهمترین مسائل دیروز و امروز ما بوده و اصلا پشتوانه حضور آمریکا در خلیج فارس همین جریان نفاق است.
برخورد شهید هاشمینژاد با این جریان نفاق قدری با تأخیر همراه بود. این تأخیر دلیل خاصی داشت؟
سازمان بهاصطلاح مجاهدین خلق در مباحثی که در حوزه مسلمانی و شیعهگری است، گرچه به ظاهر رویهای موافق دارد، اما با آن متفاوت است. این سازمان، تمام آنچه را که اسلام میگوید، نمیپذیرد و تلاش ميكند پشت نقاب خود به منافعش دست پیدا کند. اینجاست که کار برای دو طرف دشوار میشود. برداشتن این نقاب کار دشواری است؛ چون بخشی از جامعه به باوری متقن درباره نقابداران رسیده است. تاریخ انقلاب اسلامی نشان میدهد وقتی کار به نقطه حساس میرسد و امکان عیان شدن چهره واقعی این جریان فراهم میآيد، درگیریهای متفاوت، بیش از گذشته میشود. سازمان مجاهدین خلق نیز پس از آشکار شدن نیات خود توسط افرادی چون شهید هاشمینژاد و شهید بهشتی نقاب از چهره برداشت. مطالعه تاریخ پس از صدر اسلام، انقلاب اسلامی، نهضت مشروطه، ضربهپذیری این مسیرها را براساس همین دیدگاهها نشان میدهد.
محور گرایش فکری شهید هاشمینژاد قبل از پیروزی انقلاب، حول محور اعتقادی است که مارکسیستها در صدد رد آنها بودهاند. کتابهای ایشان مملو از مباحث اعتقادی، خداشناسی، نبوت، امامت، معاد و... است. نوع نگاهش نشان میدهد دیدگاه مادیگرایان در آن زمان نگاه غالب بود. جو دانشگاهها و دیدگاههای حاکم بر مجامع علمی، متأثر از فعالیت گروههای مارکسیستی بود. پس از انقلاب این رویه تغییر کرد و با وجود تلاش تمام گروههای موجود، انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و چنانچه قرار بود دشمن نیز به عرصه بیاید، باید در پوشش انقلاب اسلامی وارد صحنه ميشد. ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، سرکرده منافقین در سفري به کردستان خطاب به یکی از گروههای مارکسیستی که قصد مبارزه مسلحانه داشت، میگوید: (امام) خمینی اگر اراده کند، 2 میلیون نفر را به آنجا میفرستد و بهراحتی شما را از منطقه کردستان جارو میکند. این مسئله نشان میدهد تفکری که حضور قدرتمندانه خود را ثابت کرده بود، جایی برای عرضاندام گروههای مارکسیستی باقي نميگذاشت. بنابراین طبيعي است كه اگر قرار بود جریانی انحرافی در جامعه حضور پیدا کند، باید پوشش اسلامی و مردمی داشته باشد و شعار مردم را بدهد.
جریان نفاق دراین مقطع دو چهره داشت؛ چهره راستگرایانه و چپگرایانه. چهره چپگرایانه آن، مربوط به سازمان مجاهدین خلق و چهره راستگرایانه آن، مربوط به انجمن حجتیه بود. شهید هاشمینژاد، مقابل هر دو جریان، مقتدرانه ایستاد. همان زمان، فردی نزد پدرم آمد و گفت در روستای ما فردی روحانی آمده و گرایش اخباری دارد و حاضر نیست از مواضع خودش عقب بنشیند. شهید هاشمینژاد گفت: بروید به او بگویید حاضرم با او در مسجد و در حضور مردم مناظره کنم، اما اگر دیدید با بردن اسم من ممکن است جا بزند و دیگر حاضر به مناظره نمیشود، به او بگویید این فرد طلبهای است به نام «حسینی» که میخواهد با شما مناظره کند. من و پدرم به آن روستا رفتیم و ایشان بعد از ظهر آن روز سه ساعت تمام با وی به بحث نشست و او را به نقطه صفر رساند. او هم پس از آن مناظره از آنجا رفت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. شهید هاشمینژاد در برابر هر جریانی اعم از راست یا چپ، روحانی و غیرروحانی که نقابی اسلامی بر چهره داشت، میایستاد.
آیا توانستهایم دغدغه شهید هاشمینژاد درباره ارتباط منطقی با نسل جوان را تأمین کنیم؟
حقیقت این است که پس از گذشت 32 سال هنوز خلأ زیادی دراینباره وجود دارد. صاحبان تفکری مثل تفکر شهید هاشمینژاد با چنین دغدغههایی کمتر سراغ داریم. بارها میگفت کاش زن و بچه نداشتم و پاشنه کفشهایم را بالا میکشیدم و به هر جای کشور که به من نیاز داشت، میرفتم. او در طول زندگی خود واقعا همینگونه زندگی کرد. در اوج شرایط امنیتی که ایشان را تهدید میکرد، هیچ مانعی او را از حرکت بازنمیداشت. شاهد موجها و خطرات بسیار و متفاوتی در طول سه دهه گذشته بودهایم که تمام آنها سیاسی و فرهنگی است. امروز ما در اوج رویارویی جنگ نرم بهسر میبریم و همین مسئله زمینهای است تا تمام کسانیکه توانایی انجام کار فرهنگی و سیاسی دارند با تمام قوا وارد صحنه شوند. افراد اندکی را سراغ دارم که دغدغه اصلی آنها درباره این مسائل باشد. در این میان، دغدغه رهبر معظم انقلاب به دلیل دشمنشناسی بالای ایشان بسیار قوی است. هر یک از پایههای اساسی انقلاب که از میان ما رفته، سنگینی بار خود را بر دوش دیگری گذاشته؛ کسانیکه خود بنیان و شالوده نظام را پی ریختهاند.
بعد از انقلاب، بیشتر چهرههاي مبارزاتي كارهاي اجرايي را در دست گرفتند؛ اما شهيد هاشمينژاد اجراييترين مسئوليتهايي را كه پذيرفت در تدوين قانون اساسي، حزب جمهوري اسلامي و حضور در خبرگان بود. چه ديدگاهي داشت كه مسئوليتي را نميپذيرفت و چه تفاوتي در اين مسئوليتها و ساير مسئوليتها میدید؟
اتفاقا همین دو - سه مسئولیت، پاسخی برای چرایی این پرسش است. پس از انقلاب اسلامی آنچه میتوانست محور و خطمشی آینده انقلاب را تعیین کند، قانون اساسی بود؛ چون تمام گروهها و جریانها چنگالهای خود را تیز کرده بودند تا ردپا و نشانی بر آن بگذارند و براساس آن به مقاصد خود برسند. اساسا خطکشی بین گروهها و انقلاب اسلامی نیز در همان زمان رخ داد. طبعا در این شرایط، نقش و حضور افرادی مثل شهید هاشمینژاد که در پیروزی انقلاب اسلامی نقش بهسزایی داشتهاند، بهويژه در مقولهای مثل ولایت فقیه، ضروری بود. ایشان همراه شهید بهشتی در مسئله خبرگان قانون اساسی نیز نقش تعیینکنندهای داشت. پس از این کار، مهمترین نمود حضور شهید هاشمینژاد ایجاد سد محکمی در برابر جریانهای انحرافی بود؛ همان جریانها و گروههایی که بعدها تاریخ انقلاب اسلامی مشخص کرد نطفه انحراف آنها در خارج از کشور بسته شده. یکی از این مسائل، انحراف از موضوع ولایت فقیه بود. طبعا قانون اساسي ميتوانست آينده انقلاب اسلامي را تضمین كند. آن زمان فردي به نام «مقدم مراغهاي» تمام تلاش خود را به كار بسته بود تا با اين اصل، مخالفت كند و ميكوشيد اين مهم تنها در قالب امام راحل اجرا شود. او مدعي بود اين اصل اساسا دچار مشكل است؛ چون عدهاي ممكن است آن را بهدرستي اجرا نكنند و از آنجا كه همه ما امام را قبول داريم، اين اصل را درباره ايشان اجرا میكنيم و پس از آن نیازی به اجرای آن نیست. شهيد هاشمينژاد مقابل اين انديشه با جديت ايستاد و زماني كه مراغهاي در اينباره سخن ميگفت بلافاصله وقت میگرفت و نطق پس از آن را در مخالفت با وي ايراد ميكرد و جالب آنکه بیشتر افراد نيز وقت خود را به شهيد هاشمينژاد اختصاص ميدادند، چون ایشان فن مناظره را بهتر از هر کس دیگری میدانست.
درباره حزب جمهوری اسلامی نیز همینگونه بود. اعضای اصلی تشکیل دهنده این حزب، هفت و هشت مجتهد و از شاگردان مبرز امام بودند که اندیشههای ناب رهبری انقلاب در آنها پیاده شده بود. آنها باید پیشگامان حفظ و صیانت از دستاوردهای انقلاب نوپای اسلامی بميبودند. حزب جمهوری اسلامی بهخوبی توانست از این دستاوردها صیانت کند. برای همین است که میبینید در طی یکی دو سال پس از پیروزی انقلاب، چهره واقعی تمام سردمداران نفاق بهویژه بنیصدر معلوم شد. در صحنه سیاسی کشور حزب جمهوری اسلامی نماد دیدگاه سیاسی امام بود. اینکه رهبر معظم انقلاب هنگام شهادت شهید هاشمینژاد فرمودند: بیشک ایشان محور تفکرات اسلامی در استان خراسان بود؛ نتیجه همین تلاش چشمگیر است. شهید هاشمینژاد باید دنبال کدام کار اجرایی میرفت تا دیگری نتواند از پس آن براید.
نقش شهید هاشمینژاد در مجلس خبرگان کاملا بارز است؛ بنيصدر همانگونه كه خودش بعدها در خاطراتش گفت، سالها قبل از پيروزي انقلاب اسلامي و آن زمان كه زمينههاي پيروزي را ديده بود خود را براي رياستجمهوري مهيا كرده بود. در مجلس خبرگان همه بهخوبي ميدانستند كه وي قصد رييسجمهور شدن دارد. پس از تدوين قانون اساسي، اختيارات رييسجمهوري جنبه نظارتي داشت و قوه مجريه بيش از همه در دست نخستوزير بود. به همین دلیل او نسبت به همين مسئله واكنشهاي تندي از خود بروز داد. گاهی وقتي يكي دو اصل به نفع رييسجمهوري نوشته ميشد، مرحوم هاشمينژاد ميگفت: ببين آقاي بنيصدر! دارد بهنفع رييسجمهوري چيزي نوشته ميشود! بنيصدر تعبير زشتي را به كار ميبرد و ميگفت من با اين وضعيت چه هستم كه با اين اصول بخواهم رييسجمهوري شوم. در حاليكه بنيصدر و امثال وی از مدتها قبل زمينههاي لازم براي ضربه زدن به اصول انقلاب را مهیا كرده بودند. مجاهدين خلق اصلا معتقد نبودند كه روشي كه امام راحل در پيش گرفته، ميتواند به انقلاب منجر شود. با پيروزي انقلاب، تئوريهاي آنها به هم خورد و مدتي بعد ادعا كردند كه روحانيت، توانايي و علم اداره جامعه را ندارد و علم سياست در اختيار ماست. اين وضعيت درباره خبرگان هم وجود داشت؛ اين مجلس، مجمعي از بزرگترين تئوريپردازان انقلاب اسلامي بود و بسياري از افرادي كه سردمدار جريانهاي مخالف امام بودند، در آنجا حضور داشتند.
اما شهید هاشمینژاد برخلاف بسیاری، از همان ابتدا معتقد به حضور روحانیت در حوزه سیاسی بهویژه کرسی ریاستجمهوری است.
امام و روحانيت نشان داده بود با آنكه اقبال مردم به روحانيت بيش از دیگران است، اما آنها دنبال پركردن پستها و مسئوليتهاي اجرايي نظام نيستند؛ چنانكه امام پس از ورود به كشور و تشكيل دولت موقت، راهي قم شدند تا به ديگران بگويند ما به دنبال كارهاي خود ميرويم و اگر شما مرد این ميدان هستید، اين گوی و اين ميدان. روحانيت به هيچ وجه دنبال كسب مناصب اينچنيني نبود؛ اما وقتي دشمن نشان داد حاضر است براي آنكه همان بلايي را كه سر مشروطه آورد سر انقلاب بياورد، روحانیت چارهاي جز ورود به اين عرصه نیافت. شهيد هاشمينژاد پس از عزل بنيصدر از رياستجمهوري و وقوع حادثه هفتم تير و در پي آن هشتم شهريور 1360، ميگفت: ديدم فضاي رعب و وحشتي در جامعه ايجاد شده و سابقه نداشته در فاصله اندكي تعداد زيادي از مقامات عاليرتبه كشور ترور شوند. بايد كسي به رياستجمهوري انتخاب ميشد كه مردم بهراحتي بتوانند به وي اعتماد و تكيه كنند. اين بود كه وقتي پدرم به تهران ميرود، در جلسات حزب جمهوري-که در سطح شوراي مؤسسين تشکیل میشد و استثنائا برخی از افراد خاص مثل شهید هاشمینژاد نیز در آن شرکت میکردند، پیشنهاد حضور روحانیت دراین عرصه را مطرح کرد.
ایشان روی فرد خاصی تأکید میکرد؟
بله، همانجا شهید هاشمینژاد رهبر معظم انقلاب را برای این مسئولیت پیشنهاد کرد، اما بهدلیل آنکه ایشان چندی قبل ترور شده بودند، برخی با آن موافق نبودند. عدهای نیز میگفتند امام با این مسئله مخالف است و بنابراین قرار شد در اینباره با امام رایزنی کنند. این کار انجام شد و امام با این مسئله موافقت کردند و اینطور شد که رهبر معظم انقلاب آمادگی خود را برای کاندیداتوری اعلام کردند و تجربه ثابت کرد که با این تصمیم، بنیانهای اساسی نظام، مستحکمتر از قبل شد.
رهبر انقلاب در جایی از شهید هاشمینژاد با عنوان «اهل معنا» یاد میکنند. این مفهوم به کدامیک از ویژگیهای شخصیتی ایشان اشاره دارد؟
این موضوع بسیار مهمیاست. شهید هاشمینژاد در خانوادهاي کاملا مذهبی به دنیا آمد و از همان زمان کودکی، عارف برجستهای مثل آيتا... کوهستانی به آیتا... علی فریدالاسلام کاشانی در قم -که به روایتی در تأثیر معنوی و روحی ایشان عامل مهمی بهشمار میرود- سفارش میکند که عبدالکریم را نزد خودت نگاهدار و نگذار هدر رود. درباره وی میگفتند نماز شب او بیش از یک ساعت طول میکشد. چندی بعد در سن 26 سالگی و در شرایطی که مجتهد شناختهشدهای میان مردم است، در حین سجده رحلت میکند؛ شهید هاشمینژاد متأثر از همین بزرگواران شدیدا به انجام وظایف دینی خود اصرار داشت و باید گفت ایشان سیاستمداری متدین بود.
یکی دو سال قبل شما از اتمام بخشی از کار نشر آثار شهید هاشمینژاد گفته بودید. این كار به کجا رسید؟
همانطور که میدانید شهید هاشمینژاد میان شهدای پس از انقلاب اسلامی، بعد از شهید مطهری بیشترین آثار را دارد که بخش زیادی از آن منتشر نشده؛ مثل زوایای شخصیت ایشان که همچنان مغفول و پنهان مانده است.
آن زمان این وعده را بر مبنای قرار همکاری سازمانهای مربوطه دادم؛ اما به دلیل تغییر مدیریتها این موضوع همچنان مسکوت ماند. البته ما در حد امکانات و بضاعت محدود خود تلاش کردهایم بخش وسیعی از آثار ایشان را جمعآوری و پیاده کنیم. بر روی یکی دو اثر ایشان کار تحقیقی انجام شده است، اما باز هم به دلیل تعویض مدیریتها و تغییر نگاهها این مسئله ناتمام ماند. صراحتا میگویم چنین انگیزهای میان مسئولان فرهنگی کشور وجود ندارد؛ همانگونه که پیش از آن و در طی سه دهه قبل نیز چنین انگیزهای وجود نداشته و تنها در حد تعارف باقی مانده است. بسیاری از فعالیتهای فرهنگی که انجام میشود، به هیچ عنوان مورد نیاز جامعه نیست و برعکس، کارهای اساسی که جامعه به آن نیاز دارد و یکی از آنها انتشار آثار و آشنایی با تفکرات شهید هاشمینژاد است، روی زمین مانده است.