| امام (ره) ما را بیدار کرد |
| گفتگو با عزیزالله حمیدنژاد |
| سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۲۶ |
هیچوقت اهل شعار دادن نبودم و هنوز هم نیستم، ولی فکر میکنم امام (رحمتالله علیه) آتشی درون آدمها زد و آدمها متحول شدند و شروع بهکار و تلاش کردند. یک پتانسیل خفتهای را ایشان بیدار کرد. وقتی بیداری حاصل شد، خود به خود این بیداری منتشر شد و موجهای آن ادامه پیدا کرد.
رضا منتظری
همیشه دنبال این بوده که فیلمهاي متفاوتی بسازد. سابقه فیلمسازی روشن این نویسنده و کارگردان سینما، او را در ردیف کارگردانهای خوب سینمای ایران قرار داده است. حمیدنژاد بعد از فیلم «اشک سرما» که اتفاقا خوب دیده شد و مورد تحسین مخاطبان و منتقدان هم قرار گرفت، سراغ یک موضوع علمی - جنایی رفته و سعی کرده در فیلم «آناهیتا» یافتههای علمی را با حالات درونی انسانها گره بزند. وی در گفتوگو با «پنجره» درباره سابقه فیلمسازیاش، آثار قدیمیاش و همچنین تازهترین کارش «آناهیتا» صحبت کردهاست.
متن این گفتگو را در ادامه بخوانید:
فیلمسازی را چگونه شروع کردید؟
شروع کارهای آماتوری من در سینمای آزاد تهران بود. سینمای آزاد تهران مرکز فعالیتهای آماتوری سینما قبل از انتقلاب بود، که زیر نظر سازمان صدا و سیما اداره میشد. همدورههای من در آن زمان کسانی مثل کیانوش عیاری، باکیده، ناصر غلامرضایی، قاریزاده و... بودند. سال 1357، قبل از پیروزی انقلاب بود که دومین فیلم مستندم را در آن مرکز ساختم. یک مستند اجتماعی بود بهنام «قمار» که به شکل هشت میلیمتری ساخته شد و به نمایش هم در نیامد. ماجرای کسانی بود که قمار میکردند، این فیلم در حد خودش سعی داشت به آسیبشناسی این مسأله بپردازد. بعد از انقلاب اولین فیلم مستقل من مستند «زندگی در ارتفاعات» بود که به زندگی سربازان لشکر 64 ارومیه میپرداخت که در مناطق کوهستانی فیلمبرداری شد.
بعد از انقلاب چه اتفاقهایی در مسیر فیلمسازی شما افتاد؟
من هرگز در مرکز آموزش اسلامی، فیلمسازی آموزشی ندیدم و نمیدانم چرا به اشتباه در بعضی از بیوگرافیها آمده که من از آنجا شروع کردهام. البته بعد از انقلاب هم فعالیتهایم را در همان باغ فردوس آغاز کردم که دیگر شده بود مرکز آموزش اسلامی فیلمسازی. آقای حاجی میری مدیرمسئول آنجا بود و کسانی مثل کمال تبریزی، حاتمیکیا و تعدادی دیگر نیز در آنجا فعالیت میکردند.
چه شد که به موضوع زندگی سربازان لشکر 64 علاقهمند شدید؟
چند سال گذشته بود و در این مدت در فیلم کوتاه «حلوا برای مردهها» که آقای حاجی میری ساخت عکاسی کردم. بعد از آن عکاس صحنه فیلم «آوای غیب» حاجی میری بودم. در فیلم تلویزیونی «زیر باران» سیفالله داد هم دستیار دوم بودم. تعدادی هم فیلمهای گزارشی از جبهه تهیه کردم و اولین فیلم مستندم را در سال 1365 بهنام «زندگی در ارتفاعات» ساختم.
علاقههای شخصی شما را بهسمت جبهه و فیلمسازی درباره آن برد یا دلیل دیگری داشت؟
این یک واکنش خیلی طبیعی نسبت به مسائل اجتماعی روز و اتفاقهای پیرامونی بود. بههر حال طبیعی بود در آن روزگار کسی که فعالیت فیلمسازی میکرد نسبت به اتفاقهای پیرامونش بدون واکنش نباشد.
در همان زمان فیلمسازانی هم بودند که هیچ واکنشی نسبت به این مسائل نداشتند.
من تجربههای مستقیمی در هشت سال دفاع مقدس داشتم و بهعنوان سرباز حدود دو سال در جبههها حضور داشتم و تجربههای زیادی بهدست آورده بودم و دوست داشتم این تجربهها را به مردم منتقل کنم.
در کدام جبهه بودید؟
هم در جبهه جنوب بودم هم در جبهه غرب. هم سوسنگرد و دهلاویه و اهواز را دیده بودم، هم مناطق کردستان عراق و ایران را.
در فاصله میان «زندگی در ارتفاعات» و «هور در آتش» چهکار میکردید؟
در این فاصله یک فیلم مستند دیگر بهنام «مرثیه حلبچه» درباره فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه ساختم که بارها از تلویزیون پخش شد. حدود 30-40 روز با گروه در شهر حلبچه زندگی کردم تا آن فیلم را ساختم. فیلم درباره نفی استفاده از سلاحهای کشتار جمعی بود، «مرثیه حلبچه» را بدون هیچ پیشزمینه ذهنی و بدون هیچ فیلمنامهای ساختم، یعنی فقط با تیم در آنجا حضور پیدا کردم و تصمیم گرفتم فیلمی درباره آن فاجعه بسازم. بخشهایی را فیلمبرداری کردیم و بخشهایی از فیلم را هم آقای علی شاهسوند، در زمان بمباران فیلمبرداری کرده بود و بعد تصمیم گرفتم فیلم را تمام کنم. شرایط حلبچه بسیار سخت و دشوار بود. شهر هنوز آلوده بود، جنازهها هنوز جمع نشده بود و سعی کردیم تا جاییکه امکان دارد عمق فاجعه را منتقل کنیم. بمباران حلبچه در بهار اتفاق افتاده بود و تضاد عجیبی میان اوضاع و احوال طبیعت و اتفاقهای حلبچه بهوجود آمده بود.
در حوزههای دیگر هنری مثل شعر و ادبیات، هنرمندان جوان آن روزگار جلسههای دوستانه مختلفی داشتند که با هم جمع میشدند، در حوزه سینما چطور، آیا جلسههای مشابهی با بقیه فیلمسازان داشتید؟
بهندرت! بچههای فیلمسازی متأسفانه زیاد کنار هم قرار نمیگیرند. هرکس سعی میکند از خلوت خودش استفاده کند. ولی اکثر آدمهای همدوره من تجربههای حسی گرانقدری دارند چون در جاهایی حضور داشتند که دیگر تکرارناشدنی است. شخصا شاید چیزی حدود هزار روز در مناطق جنگ بودم. دفترچه خاطرات روزانهای از آن دوران دارم که هر وقت به آن رجوع میکنم، منبع خوبی از ایدهها و سوژههایی است که میتوانم از آنها بهره ببرم.
این دفترچه خاطرات را نمیخواهید چاپ کنید؟
هنوز چاپ نکردهام، ولی قصد دارم در آینده آن را چاپ کنم.
یعنی هیچوقت پیش نمیآمد که با جمله فیلمسازانی که هم ایده بودید جایی جمع شده باشید و درباره فیلمسازی حرف بزنید؟
یکی دو سال اول که شروع کرده بودیم، در همان مرکز آموزش اسلامی فیلمسازی با حاجی میری، حاتمیکیا، تبریزی، خیرالدین، مقبلی، شمخانی، جعفری و... جلسههایی بود که آموزش میدیدیم، صحبت میکردیم و تجربههایمان را به هم منتقل میکردیم. بچهها از استاد نادر ابراهیمی دعوت میکردند و او برای ما صحبت میکرد، ولی بعد از آنکه بچهها وارد کار حرفهای شدند، این جلسهها دیگر ادامه پیدا نکرد. این جمع پایهگذاران سینمای آزاد بعد از انقلاب بودند.
از محتوای جلسهها چیزی بهیاد دارید؟
بچههایی که جمع بودند تجربههایی از قبل انقلاب داشتند. خود من قبل از انقلاب نقاشی میکردم و عکس میگرفتم. با عکسها و اسلایدهای زیادی آنجا رفتم. آقای حاجی میری دید و با تشخیص خودش من را پذیرفت. آنجا شرایطی فراهم شده بود که با توجه به اوضاع و احوال جدید و انقلابی که صورت گرفته بود، افراد شايسته ميتوانستند وارد فضای فیلمسازی شوند. در آن جلسهها بحثهای تفکیکی میآوردیم. مثلاً فیلم «ریش قرمز» کوروساوا را بچهها قیچی میزدند و دوباره فیلم را با سلیقه خودشان مونتاژ میکردند. و اینگونه تدوین را آموزش میدیدند.
بحثهای زیادی درباره فیلمنامهنویسی، فیلمبرداری و نورپردازی میشد. یادم هست آقای کمال تبریزی با توجه به علاقه زیادی که به فیلمبرداری داشت آموزش هم میداد. در آن روزها بچهها عموما انرژی بالقوهای داشتند که تحت تأثیر انقلاب بود. با جمعشدن بچهها دور هم و بحثهای مختلفی که میکردند، این انرژی بالفعل شد و کارهای خوبی صورت گرفت. اکثر کسانیکه در آن جمع بودند، بعدها توانستند موفق شوند. حتی محمد آفریده هم در آن جمع بود که بعدا بهعنوان یک مدیر فرهنگی خوب مطرح شد. همه بچهها انرژی بالقوه خیلی خوبی داشتند. به هر حال شرایطی فراهم شده بود که آن انرژی باید آزاد میشد و در آن روزها شرایط مملکت بهگونهای بود که به جوانها اجازه داده میشد که این انرژی را آزاد کنند. امروز شاید نشود یک جمع 10-15 نفره را پیدا کرد که از میان آنها 10 نفر آدم حرفهای بهوجود بیاید. امروز از میان آموزشگاهها و دانشکدههای فیلم فارسی و از بین 100 نفر، شاید یکی دو نفر فیلمساز حرفهای بهوجود بیاید. ولی آن روزها اینگونه نبود. نهتنها در عرصه فیلمسازی، در عرصههای دیگر هم همینطور بود. وقتی جوانها بهسمت کاری میرفتند معمولا به موفقیت میرسیدند، چون انگیزه داشتند، هدفمند بودند و انرژی داشتند.
تحلیل شما از این انرژی عجیب و غریب چیست؟
فکر میکنم اینها جوانهایی بودند که 10-20 سال در شرایطی زندگی کرده بودند و تجربههایی بهدست آورده بودند،که انقلاب شد و انقلاب بر بینش و بصیرت آنها افزود و باید میدانی فراهم میشد که از این تجربهاندوزی و از این انرژی کسب شده درست استفاده شود. شرایط بعد از انقلاب این امکان و اجازه را به اینها داد تا شکوفا شوند. چون به صورت بالقوه این افراد انرژی مثبتی داشتند و میخواستند کاری انجام دهند و احساس مسئولیت میکردند، این اتفاق افتاد.
رابطه نسل شما با مدیران فرهنگی در آن روزگار چگونه بود؟
اتفاقا یکی از عوامل موفقیت نسل انقلاب این بود که مدیرانی که در رأس کار بودند، مدیران انقلابی و با پذیرش ریسک بالا بودند. انقلابی عمل میکردند و جرأت تصمیمگیری داشتند و نمیهراسیدند. مثلا اگر تشخیص میدادند که فلان آدم میتواند فیلمساز خوبی شود، امکانات را در اختیارش قرار میدادند. آن فرد هم چون احساس مسئولیت میکرد، بهترین کارش را انجام میداد. اینگونه بود که استعدادها شکوفا شد. چالشهایی هم بود، یادم هست تصمیم گرفته شد فیلمی بهعنوان دستیار کار کنم، اما حاجی میری مخالفت میکرد، میگفت که باید در همین جمع کار کنی، دیدم که اگر بمانم باید سه چهار ماه بیکار بمانم. البته او هم حسن نیت داشت و میخواست نیروهایش را حفظ کند. من هم تشنه کار بودم. نهایتا به چالشی رسید که من ناگزیر از آنجا رفتم. مرکز آموزش زیر نظر معاونت فرهنگی بود، با معاون فرهنگی وقت صدا و سیما آقای مروتی صحبت کردم و او مرا به گروه فیلم و سریال معرفی کرد. مسئول فیلم و سریال در آنوقت بهروز افخمی بود. افخمی چند سئوال از من کرد و خیلی راحت گفت که بیا و شروع کن. سیفالله داد قرار بود فیلم «زیر باران» را بسازد. من هم خیلی راحت رفتم در آن فیلم شروع بهکار کردم. چالش بود، چالشها باعث نمیشد که تسلیم بشویم. راههایی بود که همیشه نقطه امید روشن بود. شاید اگر به بخش فیلم و سریال نمیرفتم، خیلی عقب میماندم.
انرژی آدمهای آن زمان شاید برای ما خیلی قابلدرک نباشد. منشأ این انرژی چه چیزی بود؟
هیچوقت اهل شعار دادن نبودم و هنوز هم نیستم، ولی فکر میکنم این انرژی بالقوه را صحبتهای امام (رحمتالله علیه) به غلیان درآورد. آتشی درون آدمها زد و آدمها متحول شدند و شروع بهکار و تلاش کردند. یک پتانسیل خفتهای را ایشان بیدار کرد. وقتی بیداری حاصل شد، خود به خود این بیداری منتشر شد و موجهای آن ادامه پیدا کرد. یک عاملی باید این آتش را روشن میکرد و این عامل، بهعقیده من رهنمودهای امام (رحمتالله علیه) بود. منشأ آن همان عشقی بود که امام (رحمتالله علیه) توانست در دلها منتشر کند.
بعد از این اتفاقها «هور در آتش» را ساختید. ماجرای ساخت این فیلم چگونه بود؟
هور در آتش همان انرژی بود که باید آزاد میشد. اولین جایی بود که شرایط فراهم شد تا تجربههای جنگ و عکاسی و مستندسازی و... را در یک فیلم بلند سینمایی بهکار ببرم.
کار بسیار بسیار دشواری بود. وقتی فیلم را شروع کردم احساس میکردم که عملیات بسیار بزرگی در پیش است که باید این عملیات را تا مرحله نهایی هدایت کنم. کارکردن به مدت 3-4 ماه روی آب با آدمهایی که چندان هم حرفهای نبودند، کار سختی بود. تا آن روز در سینمای ایران تجربه فیلمبرداری روی آب نداشتیم و تجربه استفاده از «مه» در آن حجم را هم نداشتیم. خیلی در زمان خودش جرأت و جسارت میخواست که یک جوان 32 ساله سراغ چنین کاری برود. امروز وقتی به آن روزها فکر میکنم وحشت میکنم که چگونه تصمیم گرفتم چنین کاری انجام بدهم. باید حدود 100 آدم را میبردم وسط مرداب و فیلم میساختم. این جسارت را شرایط به من داده بود. دیده بودم که آدمهایی با اراده آهنین چه کارهای غیرقابل تصوری انجام میدهند و اتفاقا انتهای کار را میدیدم و اصلا فکر نمیکردم که موفق نباشم. ما تمام فضای جنوب را در شمال بازسازی کردیم طوریکه کسی هم متوجه نشود. یک فیلم مستند از پاسگاههای آبی هور ساخته بودم که اسمش هم «پاسگاه آبی» بود، از تجربیات آن فیلم هم استفاده کردم. با وسواس تمام آدمها و فضاها را شکل دادم. حدود 20-30 قایق موتوری در اختیار ما بود، چیزیکه امروز به این راحتیها امکان ندارد چنین اتفاقی بیفتد. جالب این است که تهیه کننده فیلم شرکت - تماشا بود که اصلا مربوط به بخش خصوصی بود. بعدا آقای شریفی آمد و وارد شد و در فیلم شریک شد، همه آدمها ریسکپذیر بودند. امروز امکان ندارد که بخش خصوصی چنین فیلمی را کار کند. با انگیزههای آن روز و آدمهای دور و بر ما که آنها هم سرشار از انرژی و انگیزه بودند، این کارها را انجام دادیم. امروز دیگر فیلم دفاع مقدس اصالت ندارد و فیلمهای بدلی آن ساخته میشود. اگرچه تعداد آنها کم بود اما آنچه ساخته میشد بهفضای دفاع مقدس نزدیک بود.
ستارگان خاک، قله دنیا و شکوفههای سنگی هیچکدام در اکران موفق نبودند؛ چرا؟
فیلمسازی ما در ژانرهای متفاوت بهویژه دفاع مقدس یک اشکال داشت. اشکال این بود که فیلم در مرحله توزیع و نمایش رها میشد. یعنی همین که فیلم در جشنواره به نمایش درمیآمد، از نظر مدیریت، تاریخ مصرف فیلم هم تمام میشد. در صورتیکه اگر این قصد وجود داشت که این ژانر تداوم پیدا کند، باید در مرحله توزیع و نمایش هم فیلم را حمایت میکردند.
یکی از نقطهضعفهای ژانر دفاع مقدس که یکی از ژانرهای متفاوت سینمای بعد از انقلاب ماست، همین نکته است.
«اشک سرما» فیلمی بود که همه مردم و همه منتقدان از آن استقبال کردند. چه اتفاقی برای اين فیلم افتاد که درست دیده شد؟
اشک سرما از کارهایی بود که شش سال منتظر ماندم تا فیلم ساخته شود و بالأخره در سال 1382 آن را ساختم. هم بهلحاظ مضمونی و هم بهلحاظ تأمین بودجه، با فیلم مشکل داشتند.
چه کسی مشکل داشت؟
ارشاد، فارابی و تلویزیون هر سه مشکل داشتند.
مشکل چه بود؟
زمانی بود که حس میکردم باید روی این موضوع کار کنم که دو طرف را به صلح دعوت کنم. بقیه هنوز به این نتیجه نرسیده بودند. معتقد بودم که با تمام شدن جنگ، باید کینهزدایی شود و این کینهزدایی را بهنفع کشور میدانستم. جا انداختن این مطلب دشوار بود. یک بعد قضیه هم محور عاشقانهای بود که در فیلم وجود داشت. این نگرانیها باعث میشد که به تولید آن روی خوش نشان ندهند، تا اینکه بعد از شش سال این اتفاق افتاد. این فیلم خودش، خودش را معرفی کرد. در آن دوره به هر دلیلی فیلم در جشنواره جایزهای نگرفت، ولی بینندههایی که فیلم را دیدند، تحت تأثیر قرار گرفتند و بعد از آن در نمایش عمومی هم باز همان شکل عدم حمایت در توزیع و نمایش را داشتیم. بودجهای برای تبلیغات نداشتیم و فروش متوسطی کرد. این فروش بدون پخش حتی یک تیزر تلویزیونی بود. هیچ تبلیغاتی پشت فیلم نبود و هیچ افقی برای حمایت از این نوع سینما نبود. اما فیلم در طول سالها، بینندههای زیادی پیدا کرد و دیده شد. فیلم حتی چند جایزه خارجی را هم کسب کرد. اما مسئولان برای تداوم این ژانر برنامهای نداشتند و کار بهجایی رسید که اصلا تولید صفر شد. در حرف و شعار همیشه میگویند که سینمای دفاع مقدس باید چه باشد و چه نباشد؟ اما اینها همه حرف و شعار است.
برای همین مشکلات بود که از کوهستان به شهر آمدید و سراغ موضوع مولکولهای آب رفتید؟
چارهای نداشتم! وقتی اشک سرما را ساختم، حتی موفق نشدم پول فیلمنامه و دستمزد خودم را از آن فیلم بردارم. برای اینکه فیلم تولید شود مجبور شدم 35 درصد در تولید مشارکت کنم. فیلمی هم که در مرحله توزیع و نمایش حمایت نشود، نمیتواند پولش را دربیاورد. بنابراین اصلا نمیتوانستم بهتنهایی ادامه بدهم. موانع باعث شد که انرژی من کمکم افت کند و حداقل مسیر آن عوض شود. برای همین هم فیلمسازانی که تجربه جنگ داشتند، یکییکی کنار رفتند. بعضی از فیلمسازانی هم که امروز سراغ جنگ و دفاع مقدس میروند، آشنایی زیادی با آن ندارند و اصلا انگیزه کافی ندارند.
در «آناهیتا» بهصورت وسواسگونهای سعی دارید حرفی نزنید که بشود برداشت مثلا «شعاری» از آن داشت. اینها وقتی بیشتر به چشم میآید که ما با سازنده «هور در آتش» و «اشک سرما» طرف هستیم، و اتفاقا بخشهایی که فیلم بهسمت علوم غربیه و عرفان مدرن میرود. خیلی حرفها متعلق به حمیدنژاد نیست، قبول دارید؟
در فیلمهای قبلی هم شعار ندادهام. این فیلم را میشد طوری ساخت که به ظاهر بسیار بسیار مذهبی باشد؛ ولی تعدادی تماشاچی را از دست میداد و همچنین میشد طوری ساخت که بدون شعار باشد و بیطرفانه، اما تماشاچی را به فکر وادار کند. من حالت دوم را انتخاب کردم.
نیم ساعت اول فیلم بیشتر به معرفی ارتعاشات و جنبههای علمی ماجرا میپردازد و کمتر اثری از روایت جذاب داستان در آن هست، فکر نمیکنید که مخاطب از این معرفی طولانی خسته میشود؟
مقدمه فیلم طولانی است. تلفیق مسائل علمی و اجتماعی در سینمای ما تجربه جدیدی است و دوست داشتم این بخش کوتاهتر باشد اما احساس کردم که نیاز است این اطلاعات به تماشاچی داده شود تا از نظر ذهنی آماده باشد و وقتی به مسأله قتل و ماجراهای دیگر میرسیم سئوال علمی نداشته باشد و مسأله برای او حل شده باشد