| پس از مرگ همسرم |
| چهارشنبه ۱ تير ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۳۸ |
«جویس کرول اوتس» در اتاق نشیمن خانه بزرگ خود واقع در حومه روستایی شهر کوچک و دانشگاهی «پرینستون»، نشسته است. یک تابلو نقاشی از «وولف کان»(یکی از آن طویلههای رنگ شده با پاستیل که حالا دیگر کلاسیک شدهاند) از دیوار سمت راست او آویزان شده است. یک جاکتابی در نزدیکی او با آثار خودش پرشده است: کتابهای رمان و داستان کوتاه، کتابهای شعر، نمایشنامه، مجموعههای مقالات. همه این کتابها مؤید یک زندگی پرثمر هستند. منظره بیرون که از پشت پنجرههای بسیار بزرگ خانهاش دیده میشود کمتر از فضای داخل خانهاش تأثیرگذار نیست: یک جنگل در یک روز آفتابی زمستان؛ برفهای تازه که روی درختان برهنه میدرخشند؛ و زمین چمن که به سمت یک نهر پوشیده از یخ، شیب برمیدارد.
اوتس ۷۲ ساله میگوید: "امروز روز بسیار زیبایی است، ولی او اینجا نیست. این عادلانه نیست." اوتس، یکی از پرکارترین نویسندگان ادبیات آمریکا دارد از شوهر متوفای خود «ریموند اسمیث» که ۴۸ سال با هم زندگی زناشویی داشتند، حرف میزند. مرگ او در ماه فوریه سال ۲۰۰۸ موضوع جدیدترین اثرش است؛ یک کتاب خاطرات ۴۳۲ صفحهای به نام «داستان یک زن بیوه». اوتس درحالیکه یک پلیور یقه اسکی طوسی و شلوار پارچهای مشکی و کفش بنددار مشکی مناسب پوشیده، یک دستمال کاغذی را در دستان بیقرار خود مدام پیچ و تاب میدهد. کمی عصبی و شکننده و تقریبا مثل بچهها به نظر میرسد، و صدای آرامش با همه اینها جور درمیآید.
از او میپرسم آدم چگونه میتواند چنین کتاب خاطرات دردناکی را بنویسد؟ در این موقعیت که دچار ضربه عاطفی ناشی از مرگ همسرتان هستید، چگونه میتوانید تمام جزئیات سالهای گذشته را به یاد بیاورید؟ اینگونه شروع میکند: "من اتفاقات روزانهام را همیشه به شکل یادداشتهای روزانه مینویسم. بیشتر این کتاب خاطرات را براساس همین روزنوشتههایم نوشتهام. حتی در بیمارستان هم حوادث زندگی روزانهام را یادداشت میکردم. نیاز داشتم که کاری انجام بدهم، چون خیلی عصبی شده بودم." و آنچه اوتس آن را "سفر معنوی" میخواند، اینگونه آغاز شد؛ این سفر معنوی از روزی که اسمیث بهدلیل ابتلا به بیماری ذاتالریه وارد بیمارستان پرینستون شد آغاز شد و تا روزی که بهدلیل عفونت درجه دو در ۷۷ سالگی درگذشت و تا ماههای بیپایان بعدی ادامه پیدا کرد. میگوید: "این کتاب در واقع یک کتاب راهنما برای زنان بیوه است. خیلی از تجربیات من حیرتانگیز و غافلگیرکننده بودند. پیش خودم فکر کردم بد نیست آدم این تجربیات را به روی کاغذ بیاورد." دفتر روزنوشتههای اوتس از آن دفترهای جلد چرمی نیست، بلکه متشکل از تکه کاغذهایی مجزا است: "تکههای کاغذی که همهشان را نگه داشتم. اولش میخواستم با این روزنوشته یک رمان بنویسم، ولی بعد احساس کردم باید داستان زندگی خودم را تعریف کنم." تعریف کردن داستانی زندگیاش برای او اثر درمانی داشت. استاد نویسندگی خلاق دانشگاه پرینستون میگوید: "این راهی بود برای اینکه یاد و خاطره ریموند را زنده نگه دارم. نوشتن این کتاب را طی سفری که به اروپا داشتم، شروع کردم. پوشهای محتوی یادداشتهایم را با خودم اینور و آنور میبردم. کار کردن چیز خیلی خوبی است. آدم وقتی ناراحت است با کار کردن آرامش پیدا میکند. تدریس هم همینطور؛ به آدم روحیه میدهد؛ مایه دلخوشی است.
میگوید نمیدانسته قصه زندگیاش در این کتاب چگونه به پایان میرسد: "سفر معنوی معمولا اینگونه است؛ آدم همیشه در حرکت و سفر است." او به این حرکت و سفر ادامه داده و به یک شوهر جدید رسیده است.
پرهیجان و اگزیستانسیالیستی
اوتس میداند اثر جدیدش بدون شک با کتاب پرفروش «جوآن دیدیون» به نام «سال افکار جادویی» (۲۰۰۵) مقایسه خواهد شد. این کتاب خاطرات درباره مرگ «جان گرگوری دان»، شوهر دیدیون است. اوتس این کتاب را خوانده: "این دو کتاب دو زبان متفاوت دارند. شخصیت دیدیون با شخصیت من فرق میکند. کتاب او جنبه تحلیلی و بیوگرافیاش بیشتر است. کتاب خاطرات من پرهیجانتر و اگزیستانسیالیستیتر است. دیدیون به گذشته زندگی خود نگاه میکند، درحالیکه من در میانه آن قرار دارم. او در کتاب خود مثلا درمورد بیرون گذاشتن زباله خانه صحبت نمیکند." اوتس در کتاب خاطرات خود به رنج انجام دادن آن کار ساده میپردازد؛ کاری که در زندگی زناشوییاش که نزدیک به نیم قرن طول کشید، هرگز انجام نداده بود. (اوتس و اسمیث، ویراستار مجله ادبی معتبر «اونتاریو ریویو» در دانشگاه «ویسکانسین- مدیسون» باهم آشنا شدند و در سال ۱۹۶۱ باهم ازدواج کردند. آنها هیچ بچهای نداشتند.) «ادموند وایت» از دوستان و همکاران جویس در دانشگاه پرینستون میگوید: "ری خیلی هوای اوتس را داشت. اوتش پس از مرگ او نمیدانست چگونه زباله را بیرون بگذارد، چگونه قبوض را پرداخت کند، و چگونه کارهای مربوط به خانه را انجام دهد. جویس پس از مرگ ری در شوک به سر میبرد. او از تنهایی متنفر بود واز زندگی در خانه شیشهایاش در جنگل خیلی میترسید. شخصیت او آنچنان با شخصیت ری عجین شده بود که به نظر میرسید شخصیت خودش عمیقا دگرگون شده است."
پس از مرگ اسمیث حتی کوچکترین چیزها هم او را ناراحت میکرد. مثلا سبدهای زیاد حاوی غذاهای عالی که پشت سر هم برایش میآوردند. وقتی از سبد غذاهایی که در خانهاش به او تحویل داده میشد، حرف میزند، سر خود را تکان میدهد: "من تنها تنها بودم و این همه غذا هم برایم فرستاده میشد. کسانی که آن غذاها را برایم میفرستادند نیتشان خیر بود، ولی من نمیتوانستم همه آن غذاها را استفاده کنم و به همین دلیل بیشتر آنها را دور میریختم." او در زندگی زناشوییاش با ری آنقدر راحت بود که فقط کمد خود را تمیز میکرد و کاری به کمد ری نداشت.
او اکنون چه احساسی دارد؟ دستانش را تکان میدهد و میگوید: "یک بار خوب، یک بار بد. هنوز هم کسانی را میبینم که ری را میشناختند و ممکن است ندانند که او فوت کرده است. نگاه کردن به صورت آنها کار خیلی سخت و وحشتناکی است." اوتس در کتاب خاطراتش درمورد چنین برخوردهایی صحبت کرده است. او وقتی از دوستانی که صحبت میکند که خیرخواه او ولی از اندوهش بیخبر بودند و یا از پرستارانی صحبت میکند که نشان دادن علاقه بیش از حد او را دیوانه میکردند، حرف میزند، صادقانه و بعضی وقتها زیاده از حد صادقانه حرف میزند. از او میپرسم آیا مردم خودشان را در این کتاب خاطرات خواهند دید؟ پاسخ میدهد: "امیدوارم اینطور نباشد." با اینکه در این کتاب گفته پس از مرگ اسمیث دیگر نمیتوانسته داستان بنویسد، سرانجام داستاننویسی را از سر گرفت و به نوشتن داستان کوتاه پرداخت و رمان سال ۲۰۰۹ خود به نام «پرنده کوچک بهشت» را اصلاح کرد. میگوید: "تک تک صفحات این رمان را از نو تایپ کردم. شادترین لحظه زندگیام وقتی است که یک صفحه دستنوشته برای اصلاح داشته باشم. نوشتن یک متن دستنویس برای اولین بار کار خیلی سختی است."
پرکاری حیرتانگیز
نوشتن آثار زیاد در طول سالیان هرگز باعث توقف نویسندگی او نشده است. پرکاری او یک افسانه است. «آلن گورگانوس» نویسنده مطرح آمریکایی میگوید برای او که هفت سال طول میکشد تا یک رمان را بنویسد، پرکاری اوتس حیرتانگیز است: "نویسندگی هوشمندانه اوتس میتواند برای هر شخصی یک حرفه برجسته باشد. او در جامعه ادبی یک شهروند نمونه محسوب میشود، و همچنین یک معلم محبوب و معجزه پرباری و خلاقیت در نویسندگی که برای دیگر نویسندگان مایه شرمساری است." جدیدترین اثر داستانی اوتس به نام «قلبت را به من بده: داستانهای معمایی و تعلیقی» ماه گذشته منتشر شد. ولی او میگوید که مثل سابق راحت نمینویسد: "الان حسی را دارم که بعداز حادثه ۱۱ سپتامبر داشتم. همه چیز بیهوده و بیمعنی به نظر میرسد. آن موقع هم همه چیز برایم بیفایده و مأیوسکننده به نظر میرسید. ولی امیدواری در سرشت نوع بشر کار گذاشته شده است. امید همیشه هست." و دویدن هم هست. او ۳ کیلومتر دویدن در روز را از سر گرفته است؛ کاری که سالهاست آن را انجام میدهد: "وقتی دویدن در برنامه روزانهام نباشد از نویسندگی هم خبری نیست." ولی مضامین قدیمی او در نویسندگی از همان اول تا به الان سر جایشان هستند. اوتس چندین دهه است که درباره جنبه تاریکتر شرایط انسانها مینویسد: تجاوز، شر، فاجعه و خشونت. خشونت فراوان. نام اوتس بهعنوان برنده بالقوه جایزه نوبل ادبیات سالهاست که بر سر زبانهاست. او در کتاب خاطراتش درمورد این "شایعه" شوخی کرده است. وقتی دبیر صفحه کتاب روزنامه «فیلادلفیا اینکوآیرر» حدود ده سال پیش پس از نیمه شب به او زنگ زد و به او گفت که برنده جایزه نوبل شده و از او خواست که نظرش را در این مورد بیان کند، اوتس گفت منتظر اعلام رسمی خبر برنده شدن او ازسوی بنیاد نوبل در استکهلم میماند؛ اعلامی که هرگز رخ نداد. اوتس در کتاب خاطرات خود مینویسد: "وقتی گوشی را گذاشتم و به ری گفتم که برای چه تلفن کرده بودند، خندهای کرد و گفت دست بردار! بیا برویم بخوابیم!" یکی از نکات جالب زندگی زناشویی آنها این بود که ری خیلی کم نوشتههای اوتس را میخواند و تقریبا میتوان گفت که اصلا نمیخواند. میگوید: "از او نمیخواستم که نوشتههای مرا بخواند. او به دلیل شغل ویراستاریاش مجبور بود یک عالمه دستنوشته را بخواند. نمیخواستم خودم هم برایش غوز بالای غوز بشوم. از طرفی داشتن حریم خصوصی هم برایم مهم بود."
اوتس هنوز هم با دست مینویسد: "همیشه با دست مینویسم. با دست هم یادداشت برمیدارم. کار خیلی راحتی است." میگوید هزاران هزار صفحه یادداشت دارد؛ میگوید این یادداشتها در دانشگاه «سیراکییوز» نگهداری میشوند: "مسؤلان این دانشگاه تعداد زیادی از این یادداشتها را دیروز بردند. میتوانم به آن یاداشتها مراجعه کنم و یک سری چیزها را اصلاح کنم. دسترسی به آنها برایم خیلی راحت است." «شان کیمبی» مسؤل بخش مجموعههای ویژه کتابخانه دانشگاه سیراکییوز میگوید: "جویس نویسنده بسیار پرکاری است، به همین دلیل ما تقریبا هر ۱۸ ماه نوشتههایش را جمعآوری میکنیم. چند سال پیش بود که متوجه شدیم برای حمل دستنوشتههایش به یک وسیله نقلیه بزرگتر از «جیپ» نیاز داریم، چون ماشین «جیپ» دیگر جوابگو نبود."
نمیخواستم باعث ناراحتی او بشوم
اوتس میگوید چون بهطور خستگی ناپذیر کار میکند پس از مرگ اسمیث هرگز به خودکشی فکر نکرده است: "خودکشی همیشه در حد یک امکان برایم مطرح بود، ولی آنقدر کار برای انجام دادن داشتم که هرگز به آن فکر نکردم. خیلی کارها میبایست برای ریموند انجام میدادم. منظورم کارهای حقوقی بود. نمیخواستم باعث ناراحتی او یا دوستانم و یا نویسندگان مجله «اونتاریو ریویو» بشوم." ولی او اذعان میکند از اینکه علیرغم گذشت چند ماه از مرگ شوهرش پیشرفتی در کار نویسندگی خود حاصل نکرد، متعجب بود: "هرگز با این واقعیت که کسی رفته، کنار نمیآیی." میگوید سرانجام خودش خودش را دعوا کرد: "گفتم از این به بعد به دعوتهایی که از من میشود جواب مثبت میدهم. به کارهایی که تمایلی به انجامشان نداشتم جواب مثبت میدهم. یکبار سر از «سانتا فه» درآوردم؛ پیش خودم گفتم اگر ریموند از آن بالا نگاهی بیندازد و من را ببیند از من میپرسد، جویس! تو آنجا چه کار میکنی؟" ولی اوتس میگوید بیوهگی حوادث غیرمنتظره زیادی را در زندگی شخص بیوه به همراه دارد.
یکی از بزرگترین این حوادث ازدواج او با «چارلز گراس» در ماه مارس ۲۰۰۹ بود؛ یعنی، فقط ۱۳ ماه پس از مرگ ریموند اسمیث. گراس ۷۴ ساله یک عصبشناس طلاق گرفته در بخش روانشناسی دانشگاه پرینستون است که از طریق دوستان مشترک با جویس کرول اوتس آشنا شد. این زوج با هم به یک خانه شیشهای جدید در جنگل رفتند. گراس برعکس اسمیث تمام نوشتههای اوتس را میخواند و حتی به او پیشنهادهایی هم برای ویرایش میدهد. اوتس میگوید: "همه چیز شگفتانگیز و غافلگیرکننده بود. قسمتهای زیادی از زندگی من این روزها مایه شگفتی است. اصلا انتظارش را نداشتم که با یک شخص شگفتانگیز دیگر آشنا شوم."
یو. اس. اس. تودِی/ ۱۴ فوریه ۲۰۱۱ / کرِیگ ویلسون/ مترجم: فرشید عطایی
منبع: ایلنا