داخلی » طنز و کاريکاتور » زنان
کمرنگهای مریخی، پررنگهای ونوسی!
۹ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۵۰
لطفاً برو از کمد لباسهای من از طبقه ی دوم اون بلوز آستین کوتاهه یقه آمریکایی که رنگش زرد قناری یه و خامه دوزی های لیمویی و نوار دوزی پرتقالی داره رو بردار٬ از طبقه ی سوم هم اون دامن میدی که رنگش سیب کالی یه و کمربند سبزآبی می خوره و پایینش قیطون زیتونی رنگ داره رو بردار بیار!
۱) زری خانم بعد از چند ماه فکر کردن بالاخره به این نتیجه میرسد که بهترین رنگ همین رنگی ست که انتخاب کرده. بعد از آرایشگاه مستقیم میرود خانهی پری خانم تا شاهکار پروین جون را نشانش بدهد. پری بلافاصله بعد از دیدن موهای زری میگوید: وای دختر چه خوشگل شدی! خیلی بهت میاد، چه رنگساژ شیکی برات زده، همیشه دودی بزن، حتما شوهرت خیلی خوشش میاد!
زری خوشحال و خندان و قدح باده به دست، مست و خرامان و دست افشان و پای کوبان، به سمت خانه روان و شاید هم دوان میشود! همسر محترم زری خانم شب از سر کار برمیگردد. چون او از آن دسته مردهایی است که متوجه تغییرات ظاهری همسرش میشود! (جل الخالق!!!) به محض دیدن زری خانم میگوید: آهان! پس یعنی الآن این رنگی مد شده؟! یعنی این دیگه آخرشه؟! خب عزیز من صبر میکردی چند سال دیگه خدا مجانی برات موهات رو سفید میکرد!!!
زری خانم هم که در دلش قیامت به پا شده با دلخوری میگوید: منو باش که به پروین جون تأکید کردم رنگ موهام رو دودی در بیاره. وقتی تو به دودی میگی سفید، حتماً برات فرقی نداشت اگه من موهام رو نقرهای٬ یخی٬ برفی٬ صدفی٬ شیری٬ نباتی٬ استخونی٬ کاهی٬ کرم یا هر رنگ دیگهای میکردم!! واقعاً از نظر تو همهی اینا سفید هستن؟!!!!!!!!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲) شیرین برای پیدا کردن لاک ناخن همرنگ با لباسی که امشب قرار است برای جشن نامزدی دوستش بپوشد تمام بازار را زیر پا گذاشته. بالاخره رنگ مورد نظرش را پیدا می کند و قبل از رفتن به خانه می رود خانه ی سیمین تا اتوی موی او را قرض بگیرد! همین که می خواهد اتو را بگذارد درون کیف چشمش می خورد به لاک ناخن٬ در لاک را باز می کند و با دقت روی یکی از ناخن هایش می کشد و به سیمین می گوید: به نظرت چطوره؟ برای امشب گرفتم!
سیمین بلافاصله می گوید: وای خیلی خوشگله! من یه لباس دقیقاً رنگ لاک تو دارم. صبر کن! و میرود لباس مجلسی مسی رنگ اش را می آورد!
چند ساعت بعد قبل از رفتن به جشن نامزدی٬ شیرین با آرامش و وسواس شروع می کند به لاک زدن ناخن هایش. همسر محترم او در حالی که دکمه های پیراهنش را می بندد با دیدن رنگ لاک ناخن شیرین خیلی مهربانانه می گوید: شیرین جان چرا برای نامزدی دوستت سر تا پات رو قهوه ای کردی؟! حالا من با رنگ لباست مشکلی ندارم، ولی بهتر نبود لاک ناخنت رو یه رنگ دیگه انتخاب می کردی؟!
شیرین که به شدت کلافه و عصبانی شده است تند تند بقیه ی ناخن هایش را لاک می زند و با خودش می گوید: چرا متوجه نمی شه مسی با قهوه ای٬ جگری٬ عنابی٬ نسکافه ای٬ شکلاتی٬ فندقی٬ گردویی٬ بادامی٬ پوست پیازی٬ بلوطی و خیلی رنگهای دیگه فرق داره!!! چرا به همه ی اینا می گه قهوه ای!؟
همسر شیرین خانم زیر لب می گوید: این همه لاک قرمز داره٬ رفته لاک قهوه ای خریده!!
و شیرین خانم با صدای بلند می گوید: عزیزم می شه دقیقا بگی منظورت از قرمز چه رنگیه؟! کدوم لاک رو دوست داری؟! لاک صورتی٬ اناری٬ گوجه ای٬ زرشکی٬ یاسی٬ کالباسی٬ آلبالویی٬ سرخابی٬ ... کدوم شون؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳) شیما برای زایمان سیما رفته خانه شان. قرار است شب را همان جا بماند. زنگ می زند به همسرش و می گوید: لطفاً برو از کمد لباسهای من از طبقه ی دوم اون بلوز آستین کوتاهه یقه آمریکایی که رنگش زرد قناری یه و خامه دوزی های لیمویی و نوار دوزی پرتقالی داره رو بردار٬ از طبقه ی سوم هم اون دامن میدی که رنگش سیب کالی یه و کمربند سبزآبی می خوره و پایینش قیطون زیتونی رنگ داره رو بردار و مسواک و برس رو هم بردار و همه رو بذار توی اون کیف نیلی رنگه که راه های لاجوردی داره و یه جیب کوچولوی بادمجونی دوخته شده سمت چپ زیپ بالاییش!!! یادت نره ها! حتما اینا رو برام بیار.
همسر شیما خانم می رود سراغ کمد همسرش و در حالی که به شدت به حافظه اش فشار می آورد تا همه ی رنگهایی را که از بدو تولد تا کنون یاد گرفته به خاطر بیاورد مشغول اجرای دستورات می شود. او مدام با خودش می گوید: سیب کال اگر قرار باشه بعد زرد بشه الآن چه رنگیه و اگه قرار باشه بعد قرمز بشه چه رنگی؟! منظورش از زیتون کدوم زیتون بود؟ سبز یا سیاه؟ پرتقال نارنجی یا زرد یا سبز؟ لیمو شیرین یا لیمو ترش؟ بادمجون سیاه یا بنفش؟ کمربند سبزآبی یعنی کمربند سبز یا کمربند آبی؟! قیطون یعنی چی؟! نیلی و لاجوردی یعنی چی؟! یقه ی آمریکایی با یقه ی ایرانی چه فرقی داره؟!
همسر شیما خانم بالاخره بعد از کلی تلاش بند و بساط درخواستی را جمع می کند و روانه ی خانه ی سیما خانم می شود. همسر سیما منتظر ایستاده دم در و نوزاد تازه متولد شده را هم آورده تا همسر شیما زیارتش کند. همسر شیما ساک را به دست دختر سیما می دهد و می گوید: عمو جون اینو برسون دست خاله!
احوال پرسی مردها هنوز تمام نشده که صدای جیغ زنانه ای از اندرونی خانه به آسمان می رود!
به قلم: "ز. س. موسوی"