| روحالله اسم غالب برعالم |
| يوسفعلي ميرشكاك |
| جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۴۴ |
«... سر بر آراي خصم كافر كيش! و شگفت آنكه سر برآورد! از همه جانب، درون و برون، و ديگر بار به غربال آزمون در افتاديم چنانكه ميبيني!... ليك! نه كشته شده است و نه مرده است، كه روح نميرد و نوح نميرد... و ما را به عيان، در حق او سخني است، با هر كسي برابر با ذات وي. اگر تو او را منكر باشي، از تو منكرتريم صد پرده فراتر از انكار تو، و اگر تو او را مقر باشي بهصورت؛ از سيرت وي نيز، چيزكي بگوييم. تا تو كيستي؟! و اين شيوه نياكان ما بوده است و ما را آموختهاند كه با خلق مواسا كنيم، مگر آنگاه كه يكي از صف خلق برون تازد و دانسته و ندانسته دعوي حق كند. «معني انا فتحنا، سر اكبر...» در نزد پيران ما اين بود، ورنه همچو مني را با اين معاني چهكار؟
صاحب معراج يعني مصطفي... شاعران گويند و ندانند. عارفان ببينند و نگويند. من آن ندانسته گفتن، بر اين پرهيز ترجيح نهم. منبر سپرد... آنكه سوم خرداد به جهان آيد و «انتظار فرج از نيمه خرداد كشم» گويد و سرايد، و شبانگاه پانزدهم خرداد كه بارها به فره وي فتنهها - همه ايزدي - برانگيخته، از محبس تن به بام جان پر گشايد، چون صاحب معراج نباشد؟ آنگاه در ميان دو مصطفي - هر دو كشته بيداد - ... و اين سخن نه از بهر تو ميگويم. از بهر خود ميگويم، خوراي تو اين است كه بشنوي: «خميني اين مملكتو خراب كرد و رفت»، چون حتي اگر تكيه بر جاي بزرگان زده باشي، از خردان و پيادگان درماندهاي. و خود خرابي از اين بيش چه باشد كه امروز فلان و بهمان را فلك بر من و تو گماشته است؟ تو را كار خود بايد كرد و كار تخمه گشتاسب ميكني. و مرا كار خدا بايد كرد و كار تو ميكنم.
آنكه بر منبر سلوني گفت و منبر؟! پس آنچه منبر سپردن بود؟ منبر مرده را نيز ميتوان سپرد، چنانكه صاحب منبر را گنبد و بارگاهي است، بيآنكه عهدي برانگيزد. كه در كمين ايستاده است تا هر كه به دعوت وي بر اين بام شده، در غربال افتد... آن ترك در نزد خود ميگويد: «تا چند از غربال ميگويد اين...» آري، در غربالي، هم از اينرو خوش نميداري موقف خود را بازشناختن. از پنج فره بهرهمندي داشتن و خود در مقام ششم بودن...؛ تو از دانش كيان جز لفظ هيچ نداني، چه داني كافر كه باشد و كفر چه باشد؟ ليك ششم را پيري است بيرون از شمار ايستاده، كمر بسته، سرنگون، و به حقيقت دروايي بر سر كلمه «لا اله الا الله» نشسته. و در تمام مواقف، اين پير، مقدم است، اگر به اسفل سافلين روي، سرهنگ «لا» در بر تو بگشايد و اگر به اعلي عليين بر شوي، همين سرهنگ، پير و راهنما و دستگير توست.
شهپر جبريل؟ آري؛ تو از جعفر بن محمد - عليهم الصلوه و السلام - چه داني؟ خواندهاي؟ تا چه خوانده باشي... آنجا باش كه بيني و شنوي، هم از وي! و من با تو اين ميگويم، در اين هنگامه كه مشارق و مغارب عالم به جنبش درآمدهاند و لاجرم در اين ذره - كه زمين پهناورش ميانگاري - نيز شورشي هست و شوري، بو كه تو را بهكار آيد، ور نه بر من گذشته است، آنچه آينه ياد بود و باد بود... نيستان را جز نيستي هيچ به كار نايد، كه هستي همه عذاب است، خواه در دوزخ تن، خواه در برزخ جان، خواه در بهشت عدن... و هيچ ميخانه بهتر از «نيستي» نيست، چون ساقي «الا الله» باده «لا اله» در ساغر «لا» ريزد؛ دوكس دروي آويزد كه: «بر آبخورد آخر مقدم تشنگانند»، آنكه به دليري مصطفي صلواه الله عليه و آله و سلم باشد و گويد: «اينان را بنوشان! كه من صبوري ميتوانم كردن» و آنگاه آدم و ذريت وي را پيش كند و خود واپسين كس ايستد. و آنكه به دليري خاتم اوليا باشد عليه و علي اصحابه السلام في الغيب و الشهود؛ هم بدين موافقت با جد خويش كه آدم الاوصيا بود و خاتم الانبياء. عليهمالسلام:
سرم چون گوي در ميدان بگردد
دلم نز عهد و نز پيمان بگردد
اگر دوران به نامردان بماند
نشينم تا دگر دوران بگردد
اين از بهر تو ميگويم، ورنه مرا با هستان چكار؟ نيست جز نيست آرزو نكند، گفتند يافت نشود جستهايم ما، گفت آنچه يافت مينشود آنم آرزوست.
تو را از اين عجب است كه ۳۰ سال و اندي پيش؛
يال هنگامه اين شير بجنبانيدند
گيتي از واهمه شمشير بجنبانيدند
و امروز آنچه آن مهتر برادر فرموده بود سالهاي پيش و پيشتر كه:
هله رعد است هلا برق به پا خواهد خاست
امت واحده از شرق به پا خواهد خاست
چهره آشكار كرده است؟ «عش رجبا تر عجبا». و مهتر برادر خود فرموده است:
يوسف آينهبيني است عمويم در بند
ديد در آينه و آينه بر من افكند
و اين آينه، نه آن است كه باب خودفروشانش فرموده است آن پير و برادر و پدر:
بر صفاي دل زاهد اينقدر چه مينازي
هرچه آينه گرديد باب خودفروشان شد
و نه آنكه محراب زيبارويان است، يا معبد گرفتاران وهم ديو و پري، بل اين آينه است كه بام و شام فراروي توست. و اين خود خواب است چنانكه مصطفي فرمود صلواه الله عليه: «الناس نيام اذا ماتو افانتبهوا».
شگفتا! پيرمرد! آري، «پيرمرد»، در سياست و... راستي سياست او چه بود كه ما... آري ما، شيران روز و شب، هنگام جنگ و پيكار، با خاك، خاكسار. با آب مهربان، با باد همنبرد، با آتش آب سرد، آري... ما سايههاي بيشمريار... شهريار، آن جان جان جان، آن آشكار پنهان - را مست - سرنشناس پانشناس با خود داشت؟
سياست او ديانت او بود، هرگاه تو نيز به آن پايگه بر شدي كه همه تن ديانت باشي،... شايد بتواني، شايد... اگر برشدهاي و گردنهاي در اختيار داري، تو را با ديانت چهكار؟ سياست خود همه طاعت فلان و بهمان است، ترا همين بس كه گوش به فرمان باشي... باري آن پير گوش به فرمان خدا بود. هم از اينروي چون كافركيشان و نادرويشان، شوكرانش در جام كردند، فرمود: «آبرويي داشتم، با خدا معامله ميكنم.» و در اين معني، سخنهاست هريك از مو نازكتر و از تيغ برندهتر.
امام بود به حقيقت امامت در شرع و عرف. و مسلمانان، اين عنوان داده بودند بسيار كس را از فقيهان و محدثان و صوفيان. و امام آن باشد كه راهي را در نوشته باشد، به تمامي و خار و خاره آن راه بشناسد و كسي را در آن راه، دليل شود و به مقصد رساند. و تو اگر از امام فخر رازي وراي فلسفه و كلام، و اگر از امام احمد غزالي، وراي تصوف چيزي پرسي، خطا از توست. و از امام شافعي، سخن حلاج پرسي، با تو گويد:
«از شافعي نپرسند امثال اين مسائل» و امام، اين همه بود و چيزي بر سري، و آن؛ دليري وي بود در آويزش با قدرتمندان و دولتمردان و سياستمداران، از يكسو، و داعي خلق بودن در رجوع به خالق در همه حال، و بيشتر زيان ايرانيان همه از اين بابت است كه به وجد و حال وي راه نبردند و تعرض وي را به ماهيات درنيافتند و آنگاه درست بر چارراهها، چنين گفتههايي از وي نقش زدند: «مثل چمران بميريد». و پيش از اينكه كار بدينجا كشد، بل پيش از آن كه سه دهه بر انقلاب مردم ايران زمين بگذرد، آن مهتر برادر فرموده بود:
يا خميني! عجب از شور جهادي كه تو داري
مردم از رونق بازار كسادي كه تو داري
«رونق بازار كساد»؟!... آري، «رونق بازار كساد»! و راستي را، بد شناختن و نادرست فهميدن، از نشناختن و نفهميدن زيانبارتر است.
پيش از وي، برخي از ارباب شريعت، در مملكتداري و سياست مداخله كرده و زيانها ديده بود اين صنف، و خواسته يا ناخواسته زيانها رسانده و سخت پرهيز ميكرد از ورود به اين وادي و مردم نيز پشت سر آنها صف بسته، نيمگامي در دنيا و نيمگامي در آخرت، و بهراستي، از آن رانده و در اين مانده؛... و او را كه هم در جواني سوداي دوگيتي از سر افتاده بود، برانگيختند كه «گامي فراپيش نه و در به روي اين بيحاصلان بگشاي و كار دنياي آنان هم بدان سپار و دين خدا را بر آنان بگمار و خودكرانه كن»
برخي از ما، در كرانه كردن وي، ديدند و دريافتند كه دامچاله است، و گريختند، اما به پناه خدا، كه حضرت پير فرموده بود:
ايدل بيا كه تا به پناه خدا رويم
ز آنچ آستين كوته و دست دراز كرد
با دشمن پيكار كردند،اما با دوست بر خوان يغما ننشستند، كه ميدانستند: «آن، دشمن صورت است. و اين، دشمن سيرت» و سي و اند سال است كه «قدرتبارهگان» فرا ميروند و فرود ميآيند و عبرت نميگيرند. «فاعتبروا يا اوليالابصار».
او كه بود؟ هر كه بود فراتر از ديده و ديدار سياستزدگان، جلوه كرد و برانگيخت و فرا رفت، مغي بود در جامه موبدان، چهره پنهان همهكس و همهچيز را آشكار كرد. اكنون جز بر كوران و كوردلان (بس بسياران) هيچچيز و هيچكس، پوشيده نيست. فلان، موعظه ميكند به گفتار؛ و به كردار، ديوان را ماننده است. بهمان از دادگري سخن ميگويد و خود مغز بيداد است. آن دين ميفروشد، اين دنيا ميپرستد، و دنيا همان لجارهاي است كه پس از خميني (قدس سره)، جهد ميكند خود را پشت شريعت، طريقت، سياست، مديريت ديني، مهدويت، و هزاران شعار ديگر پنهان كند، اما برهنه است. فرمود: «ما با سينما مخالف نيستيم با فحشاء مخالفيم»؛ و هزاران هزار ميليارد - تومان يا دلار چه تفاوتي ميكند؟ - تلف شد كه سينما را از فحشاء باز بدارند و هنوز درنيافتهاند كه آن مرد هزار مرد از ماهيت سينما سخن ميگفت، آنهم با احتياط فقيهان و پرواي حكيمان، يعني كه: «اگر قلب ماهيت ممكن باشد... فرمود: «سياست ما عين ديانت ماست» يعني هركسي نسبتي را كه با ديانت دارد در سياست خود برملا ميكند. آنكه جز قشر از دين درنيافته باشد، جز برانگيختن قشر و تنيدن در رمالي و جنگيري و يافه و خرافه چه ميتواند كرد؟ فرمود: «كسي كه ميگويد انا كذا...» و آنان كه از پاسبان محل نيز در زمان شاه ميترسيدند او را تهديد كردند كه: «كفن ميپوشيم و به خيابان ميآييم.» صدام به پشتگرمي شرق - اكنون فروپاشيده - و غرب - در حال فروپاشيدن - به اين سرزمين حمله آورد و عالم سراپا گوش بود كه آن «موبد» چه خواهد گفت؟ - گمان ميبردند موبد است و فراتر از منبر و محراب نميشناسد - مغي كه در موبد پنهان بوده فرمود: «يك دزدي آمده است، يك سنگي انداخته است». و آنگاه كه همراهان وي نيز به فريب ديو، راه دروج در پيش گرفتند و به كشتن وي رضا دادند، از تن به جان برآمد و راه جهان گرفت، تا ندانند كه با روسيه رو سيهشان بايد ساخت يا با آمريكا و چين و ماچين و... دور باد ديو دروج از خاور و باختر.
دريغا كه از جان جهان ياد كردن... آري، جان جهان بود و جان جهان است، جوزا بود، دو پيكر بود، بندگان دنياش نديدند و به دنياش فروختند «و شروه بثمن بخس»؛ و ما بازماندگان وي، پنهانش داشتيم تا امروز از پيكر پنهان وي سخن بگوييم. «الاسماء تنزل من السماء»، «روحالله» بود و «روحالله» اگر طلايهدار... خير باد! ترا با اين سخنان چكار؟! اگرش ميتواني ديد در آينهاش - جهان - بنگر! ترا با ديده و ديدار چهكار؟! اي اسير دست خر عيسا (۱) - تكنولوژي - تو را با عيسا چهكار؟ تو نيز اي صوفي! گمان مدار كه هراسمي با مسما برابر است. آري، اسمها از آسمان فرود ميآيند و در هنگام فرود، اسم و سما، برابرند. اما همه اسمها به آسمان بر نميگردند، زيرا زمين، عرصه آزمون اسماست و دايره تحارب اسماء، هزاران هزار موسا كشته ميشوند و به تيغ قهر حق از پا درميآيند تا از آن ميان يكي به تعبير خواب فرعون كمر بربندد. دريغا دريغ، اكنون كه ديگران از خواب برخاسته و سراسيمه با بد و بيداد درآويختهاند، ما به افسون ديو، در حال خفتنيم. و صد البته از اين «خفتن نابههنگام» گريزي نيست، زيرا اسم غالب بر عالم اراده كرده است كه در دايره «لا اله الا الله»،يهوداي اسخر يوطي از گريبان من و تو و او و ما شما و ايشان، سر بر كند و هيچكس به دايره محمد رسولالله (صلياللهعليهوآلهوسلم) قدم نگذارد مگر اينكه خود، يهوداي خود را كشته باشد. اما يهودا نميميرد و هر روز، روز آزمون است. زندهاي؟! خوشا به حال تو و زندگانيت؛ كه زندگي، فرصت كشتن ديوي است كه با تو فرود آمده است هم بدانگونه كه با نياي تو - آدم عليهالسلام - فرود آمد. زندهاي؟! بدا به حال تو و زندگانيت؛ اگر زنده بودن را فرصتي براي ادامه دادن به ديروز خود ميانگاري و گمان ميبري كه ميتوان با دعوي دين، دنيا را به چنگ آورد.
«روحالله» اسم غالب بر عالم است. اما تو از «روحالله» و غلبه وي بر عالم چه ميداني؟ اگر به پيرامون خود بنگري، نشانههاي اين غلبه را ميبيني، صورت اين غلبه در غرب آشكار شد و چون قوم تو - ايرانيان - گمان بردند اين صورت را ميتوان بازيچه كرد، همان صورت، در پرتو اسم غالب آنان را به بازي گرفت. روحالله اسم غالب بر عالم بوده است. و تا فرا رسيدن بهار بقيهالله، اسم غالب خواهد ماند. تا آن بهار، چند گام، چند گز، چند تير پرتاب، چند فرسنگ مانده است؟ كجا ايستادهاي تا بگويم چه مقدار فاصله داري با بهاري، كه اگر از درون جانت گل نكرده باشد، حتي اگر پشت سروي به نماز ايستاده باشي، به هيچ روي تو را سود نكند.
«روحالله» نامي از نامهاي «او»ست و «او» پاينده و پايدار است، كه فرمود: «ز ازل تا به ابد فرصت درويشان است» و درويشي او را همين گواه بس كه سرود:
«من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم،
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم،
فارغ از خود شدم و كوس انا الحق بزدم،
همچو منصور خريدار سردار شدم
در ميخانه گشاييد برويم شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
و هيچكس نفهميد كه چه گفت:
جامه زهد و ريا كندم و بر تن كردم
خرقه پير خراباتي و هشيار شدم
و شگفتا كه پس از وي همگان جامه «زهد ريا» بر تن كردند، «الا الاندر في الاندر»، و النادر كالمعدوم. فرمود:
واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد
از دم رند ميآلوده مدد كار شدم
و چه گويم؟ كه گفتن ندارد اين حقيقت برملاتر از آفتاب، كه پس از وي هرچه بر رندان ميآلوده گذشت در بازار وعظ و آزار گذشت. چندان كه هركس در آنان ديد، صورت نفس خود ديد. و فراتر از اينكه خود آن بزرگ فرموده است چه ميتوان گفت:
بگذاريد كه از بتكده يادي بكنم
من كه با دست بت ميكده بيدار شدم
سخن از اسم غالب - يا تو اگر خود را در مرتبت از وي فراتر ميبيني يكي از مظاهر اسم غالب - گفتن در اين مجال كوتاه نميگنجد، اما بگويم كه نيك بهخاطر دارم روزي را كه برخروشيد: «مكنيد كاري كه هرچه را به هر كس دادهام، پس بگيرم» و من امروز ميبينم كه پس از پنهان شدنش، در حال پس گرفتن عطاياي خود بوده است و رنگ و نيرنگ وي همچنان دنباله دارد، و من ميگويم آنچه را روزگاري، تو گويي همين دوش، يكي ديگر از مظاهر اسم غالب گفته است در باب امروز و فرداي خود و ما و شما و هركه بر مذهب عشق است:
طبل غزا برآمد وز عشق لشكر آمد
كو رستم سرآمد تا دست برگشايد
همين والسلام
پينوشتها
۱- «دست خر عيسا» را حضرت اخوي، جناب مولانا محمدعلي معلم آل كثير دامغاني - ابقاه الله للذين يتبعون مله ابراهيم عليهالسلام - معادل «تكنولوژي» آوردهاند، در مثنوي شگرف «شب پا»، آنجا كه ميفرمايند: «بيع دست خر عيساست، جهودان پيشاند. خود از اين سان يد بيضاست جهودان پيشاند و ديگر چه بايد گفت كه همه به فرموده آن حضرت در همان مثنوي: «هرچه بدريده سقا، آب خنك دارانند» و... ايكاش كه ميدانستند هر امتي بسط و نشر حقيقت پيامبر خويش است و... چه ميگويم و با كه ميگويم؟ بگذريم.
منبع: پنجره