| کودتای زم |
| گفتگو با عباس رافعي |
| يکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۳۷ |
سعید ایمانی
عباس رافعی فیلمسازی است که ارتباطهای اولیه خود برای فیلمسازی و ورود به حوزه سینما را با حوزه هنری و گروه تلویزیونی روایت فتح شكل داد. او جزو نسل دوم هنرمندان حوزه است و سالها در کنار شهید آوینی تجربه کارهای تصویری دارد. رافعی فیلمهای خوبی هم در این مدت ساخته که از میان آنها میشود به بیگانگان، تولدی دیگر، آفتاب بر همه یکسان میتابد، راه طی شده و راز مینا اشاره کرد. ویژگی مهم كارهاي او خاصیت تألیفی آنهاست. توانایی رافعي در نوشتن باعث شده تا فیلمهایش رنگ و بوی خود او را داشته باشند.
رافعی در گفتگویی که از نظر می گذرد، درباره تحولات حوزه در دورههای مختلف صحبت کرده و می گوید:
چه وقتی به حوزه هنری آمدید؟
من از نسل دوم کسانی بودم که وارد حوزه شدند. نسل اولیها از بچههای مسجد جوادالائمه (علیهالسلام) بودند. مجیدی، تختکشيان، مخملباف، خسروجردی، سیدضیاء هاشمی، امیرحسین فردی، تهرانی، سلحشور، بهزادپور و... اینها نسل اول حوزه بودند که حوزه اندیشه و هنر اسلامی را راه انداختند. در آن دوره اول هنرمندان مؤثر ادبیات نمایشی، ادبیات داستانی و سینمای ایران رشد کردند.
در آن زمان این افراد چقدر در جامعه هنری کشور مهم بودند؟
هیچ! آن زمان اینها را تحویل نمیگرفتند. اینها کسانی بودند که میخواستند خودشان را در مقابل روشنفکرانی که فکر میکردند فقط خودشان هنرمند هستند، مطرح کنند. فضای سیاسی اجتماعی دهه 60 هم بهگونهای بود که روشنفکرها فکر میکردند این بچهها آمدهاند که هنر را تعطیل کنند و تشییع جنازه هنر قرار است در حوزه اندیشه و هنر اسلامی برگزار شود.
داشتید میگفتید که چگونه به حوزه آمدید.
انقلاب فرهنگی شده بود و من از شیراز به تهران آمده بودم و در صدا و سیما فعالیت میکردم و در اولین دوره دانشکده صدا و سیما بعد از انقلاب فرهنگی پذیرفته شدم. در آن روزگار، بیشتر مخاطب کارهای حوزه اندیشه و هنر اسلامی بودم و کارها را دنبال میکردم. فیلمنامه مینوشتم و در آن سالها قبل از ساخت فیلم «دستفروش»، فیلمنامه را برای گروه فیلمنامه حوزه بردم که بخوانند و تصویب کنند. رییس آن گروه هم مخملباف بود.
یادم هست وقتی فیلمنامه را بردم، مخملباف داشت بحث میکرد و میگفت میخواهیم یک فیلم بر اساس قرآن بسازیم و حرکتهای فنی دوربین را میخواهیم بر اساس آیات و روایات استخراج کنیم. من هم با تعجب گوش میکردم که خدایا! این حرفها چیست؟ مگر میشود؟ فیلمنامهام را برداشتم و رفتم. فضایی بود که خودجوش، داشتند به قول خودشان، سینما را از نو اختراع میکردند. مثلا مخملباف میگفت ما که مسلمان هستیم، وقتی میخواهیم فیلم بسازیم، دوربین ما نباید اتاق خواب زن و شوهر را نشان بدهد و اینها را بهعنوان اصول سینمای جدید مینوشت. یا مثلا میگفت اگر میخواهیم صحنهای در فیلم داشته باشیم که یک زن و مرد نامحرم در کنار هم هستند و میخواهند حرف بزنند، صحنه را در جای دربسته نباید فیلمبرداری کرد و باید در مکان عمومی مثل پارک باشد. میخواست اصول سینمای اسلامی را دربیاورد.
مخملباف چه مسئولیتی داشت؟
او مسئولیت رسمی نداشت، اما بهدلیل حس نوجویی و تحرک و هیجانش و اینکه بیشتر از همه فعالیت میکرد و شبانهروز آنجا بود، بهنوعی روی حرفش خیلی حساب باز میشد و نقش لیدر را داشت. مثلا اگر خسروجردی تابلویی میکشید که از منظرههای طبیعی بود یا مثلا طبیعت بیجان، مخملباف میآمد و روی آن رنگ میریخت و با چاقو تابلو را پاره میکرد. او خیلی مؤثر بود تا حدی که مثلا اگر شب فکر میکرد که فلان فیلم را میخواهد بسازد، صبح همه امکانات در اختیارش بود تا شروع کند. تنها کسی که در ایران چنین قدرتی داشت، مخملباف بود. همهچیز دست خودش بود. فیلمهایی هم ساختند که بعدها خودشان دیگر آن فیلمها را قبول نداشتند. استعاذه، توبه نصوح، دو چشم بیسو و چند فیلم دیگر از این دست بود. به هر حال، فیلمنامه «عرق سرد» را برداشتم رفتم وديگر آن فيلمنامه ساخته نشد.
حضور جدي من در حوزه هنري به دعوت سید مرتضی آوینی بود. تقریبا سال 1367 و روزهای آخر جنگ. قبل از آن هم با آوینی ارتباط داشتم و با مجموعه روایت فتح همکاریهایی میکردم. برای کتاب بچههای مسجد هم قصه مینوشتم. خلاصه قبل از 1367 ارتباطهایی داشتم. بعضیوقتها هم نمایشنامه و فیلمنامه مینوشتم برای حوزه. ارتباط من با حوزه قبل از 1367 ارتباط کسی بود که احساس میکرد جایی هست تا امثال من که دستمان به جایی بند نبود، بتوانیم فعالیتهای هنری خودمان را دنبال کنیم.
منظورتان چیست که دستمان به جایی بند نبود؟
انجمن سینمای جوان و مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و... وجود نداشتند. از نظر فکری هم با حلقههای روشنفکری قرابتی نداشتیم. البته در دانشکده محمود دولتآبادی به ما درس میداد و مراودههای زیادی با بهرام بیضایی داشتم که فیلمنامه مینوشتم و برای او میبردم تا بخواند و اصلاح کند. یک فصلنامه منتشر میکردند به اسم «چراغ». آقای سپانلو و بیضایی بودند و مجله به سرپرستی خانم «سیما کوبان» منتشر میشد. یادم هست که میرفتم دفتر مجله، بیضایی و سپانلو و نوری علا را میدیدم تا کارهایم را برایشان بخوانم و آنها کارهایم را اصلاح کنند. به زور میرفتم سر میز تدوین مینشستم تا چیز یاد بگیرم. مطلبی درباره احمد شاملو نوشته بودم که خانم کوبان گفت این مطلب را بده که من در چراغ چاپ کنم، اما از آنجا كه حس خوبی نداشتم، مطلب را ندادم.
اگر بخواهم صادق باشم رویکرد انتشارات دماوند و فصلنامه چراغ را خیلی نمیپسندیدم. احساس میکردم جهت کلی اینها نگاه دینی نیست و اگر دستشان برسد بدشان نمیآید که اندیشه دینی را در ایران تضعیف کنند. سعی میکردند مقالههایی را ترجمه و چاپ کنند که آرام آرام جامعه را به سمتی ببرد که در نهایت مقابل جمهوری اسلامی بایستد. البته من سعی کردم از تجربههای محمود دولتآبادی، مسعود مدنی، غلامحسین طاهریدوست، بیضایی، نادر ابراهیمی، بهمن جلالی و... استفاده کنم. اینها کسانی بودند که از حیث تخصص چیزی کم نداشتند و من هم سعی کردم از تخصص آنها استفاده کنم.
آوینی چگونه شما را پیدا کرد؟
آويني گفت که من دارم معاون فرهنگی حوزه هنری میشوم و قرار است کارهایی انجام دهیم. آن زمان من کارمند رسمی تلویزیون بودم. گفت که میخواهیم واحد تلویزیون حوزه را راهاندازی کنیم. صدا و سیما را رها کرده و دربست پیش آقای آوینی رفتم. فعالیتهایمان شبانهروزی بود. مجرد هم بودیم و شبها هم در حوزه میخوابیدیم.
چه کسانی همدوره شما در حوزه هنری بودند؟
بعضی از نسل اولیها رفته بودند. خودشان میگفتند کودتای زم. محمدرضا سرشار، حاجی زم، تختکشيان، مرتضی سرهنگی، بهبودی، مهدی همایونفر، محمدعلی فارسی، مهرزاد مینویی، بهروز افخمی، وزیریان، میرفتاح، عباس اکبری و... جزو کسانی بودند که آن روزها در حوزه فعال بودند. من بهعنوان مسئول واحد سناریو در واحد تلویزیون مشغول شدم. با آوینی مشورت کردم و پیشنهاد تشکیل گروهی را دادم که تولید فکر و متن، اصل کار آنها باشد.
بعضی از همین افراد هم عضو آن گروه بودند. اسم آن گروه را گذاشتیم کارگاه فیلمنامهنویسی یا شورای نویسندگان. به این نتیجه رسیده بودیم که در زمینه فیلمنامه کمبود داریم. اصلا علت وجودی واحد تلویزیونی حوزه این بود که جایگزینی برای تلويزيون باشد. حتی کنداکتور نوشته شد که دو ساعت در روز را گروه تلویزیونی حوزه برنامه داشته باشد. اما این اتفاق هرگز نیفتاد.
چرا؟
مقاومت شدید آقای محمد هاشمی باعث شد این اتفاق رخ ندهد. حتی خنجر و شقایق آقای طالبزاده را که با صدای شهید آوینی بود، وقتی به تلویزیون رسید، قطعه قطعه کردند. تدوین را عوض کردند، صدای آوینی را هم درآوردند و اصلا یک فیلم دیگری غیر از اصل خنجر و شقایق پخش شد. احساس خطر میکردند که یک گروه مدعی بیایند و برنامه بسازند و بگویند برنامه یعنی این! در آن زمان، رهبر انقلاب هم بهشدت دوست داشتند که حوزه فعالیت کند، اما فضای حاکم بر رسانه و هنر اجازه نمیداد.
شما بعدا یک دفتر فیلمنامهنویسی هم تأسیس کردید. ماجرای آن چه بود؟
طرحی دادیم که جدا از بدنه حوزه هنری ساختماني بگیریم که به حوزه وصل نبوده و اسمی از حوزه هم در آن نباشد و ما بچههای نویسنده در آن ساختمان متن بنویسیم و اصلا سفارش متن بدهیم. یادم هست درباره کردستان و قاضیمحمد میخواستیم فیلمنامه بنویسیم. پیشنهاد شد که محمد قاضي که خودش کرد بود و تحقیق کرده بود، متن را بنویسد. یعنی در آن ساختمان، دیگر این منع وجود نداشت که حتما بچهمسلمانها بنویسند، قرار بود معتبرترین آدم برای نگارش متن مورد نیاز را پیدا کنیم و به او سفارش کار بدهیم. میخواستیم مثلا اگر درباره حزب توده سریال بسازیم، متن سریال و سناریو را یک فرد مطلع و يك نویسنده کاربلد از تودهایها بنویسد و ما آن را اصلاح کنیم.
اسم دفتر را «معین» گذاشتیم. آن زمان حتی مدیر حوزه از وجود این دفتر اطلاع نداشت و فقط با آوینی هماهنگ بودیم. بهروز افخمی، مسعود نقاشزاده، مهدی همایونفر، محمدعلی فارسی، عباس اکبری و من بودیم. شروع به نوشتن کردیم. یادم هست آوینی به من میگفت احمد بهبهانی نویسنده خوبی است. او قبل از انقلاب سریال مراد برقی را نوشته. به من میگفت که تو برو و با او صحبت کن که برای ما سريال بنویسد. با او قرار گذاشتم و رفتم خانه بهبهانی. جا خورد که امثال ما دنبال او آمدهایم! قرار بود مرتضی هم بیاید خانه آنها. من رفتم داخل خانه و هرچه منتظر شدم دیدم آوینی نیامد. زنگ زدم که چرا نمیآیی؟ گفت هر کاری کردم که بیایم نتوانستم یعنی دلم راضی نشد و بعد گفت که با او صحبت کن که یک سریال برای ما بنویسد. این حرکتها ادامه داشت تا شهادت آوینی. و زم هم این اواخر کمکم احساس میکرد که دیگر نمیتواند با این تفکر و با این تیم کار کند. آوینی بهشدت در برابر ماجراهای مختلفی که در حوزه پیش میآمد مقاومت میکرد. آوینی یک دفتر مطالعات دینی هم درست کرده بود که کل این دفتر یک میز بود، که در دفتر سوره بود و سعی میکرد کتابهایی در حوزه اندیشه چاپ کند. البته آن یک میز امروز به یک ساختمان بزرگ تبدیل شده، ولی آوینی احساس میکرد که بهعنوان معاون فرهنگی حوزه، از بعضی تصمیمهایی که به حوزه مدیریتش مربوط ميشود، بیخبر است و زم کارهایی میکرد که او مخالف بود. فیلمهایی ساخته میشد که او مخالف بود و... یادم هست که آرام آرام متوجه شدیم که مرتضی آوینی دارد به سمت این میرود که دیگر نتواند با زم کار کند. بعد هم با فاصله کمی شهید شد. بعد از شهادت مرتضی، حاج آقا زم جلسهای با ما گذاشت و گفت راه شهید آوینی را ادامه بدهید و... من هم گفتم مرتضی آوینی خودش نمیتوانست راه خودش را ادامه بدهد، ما چگونه میتوانیم ادامه بدهیم! آن بچهها هم کمکم از حوزه رفتند. و ما هم بعد از رفتن، دیگر یادمان رفت که دفتری به اسم معین داشتیم. بعدها یک روز به زم گفتم که دفتری هست به اسم معین که متروکه شده است. او حتی نمیدانست چنین چیزی وجود دارد. بعدا هم که اتفاقهای عجیبی در حوزه افتاد.
مثلا چه اتفاقهایی؟
فیلمهایی که ساخته شد و کارهایی که انجام شد. مثلا فیلم «به همین سادگی» رضا میرکریمی. وقتی فیلم را میدیدم، به یاد صحبتهای مرتضی آوینی میافتادم که درباره «بدوك» به سیدمهدی شجاعی و مجیدی میگفت، که اگر فیلم «بدوک» خارج از حوزه ساخته شده بود، خود شما بهشدت به آن حمله میکردید و میگفتید که اندیشههای چپگرایانه در آن هست. «به همین سادگی» را اگر کسی مثل جعفر پناهی ساخته بود، حتما واکنشها متفاوت بود. ماجرای فیلم، ماجرای زنی است که در زندان خانه خود محصور است و این زن از پنجره با بیرون ارتباط دارد و او در دنیای ارتباطات این زن متدین خانهدار در خانه حبس شده و شوهرش هر کاري میخواهد میکند و وقتی هم تصمیم میگیرد برود و خودش را از این زندگی رها کند، باز قرآن او را پابند این زندگی بد به تصویر کشیده شده میکند. اگر بیرون از حوزه، این فیلم ساخته شده بود، اوضاع شاید فرق میکرد. از این دست فیلمها زیاد است و بهنظر میرسد که حوزه به تجارتخانه تبدیل شده و بعد از آن دورانی که بچهها با عشق و علاقه به صورت شبانهروزی کار میکردند و از خلاقيت لذت میبردند، عدهای آمدند که فقط بیلان کاری پر کنند. میگفتند بالاخره باید فیلمی بسازیم.
جالب است وقتی نزدیک جشنواره میشد و حوزه فیلم نداشت، میرفتند و فیلم میخریدند! یعنی حوزهای که باید تولید اندیشه کند، برود و فیلم حاضر و آماده بخرد تا مثلا در جشنواره فیلم داشته باشد.
خود شما چرا از حوزه بیرون آمدید؟
بهنظرم ما بهنوعی کنار گذاشته شده بودیم؛ حتی اگر بیرون نمیآمديم. آن زمان درباره سینما تصمیمهايي گرفته میشد، اما آوینی که مسئول آنجا بود، خبر نداشت. فضای بدی بود. دود همین فضا در چشم خود زم هم رفت. فضایی کاملا تجاری بود. کارگاهی را که ما درست کرده بودیم و بعدا کارگاه فیلمنامهنویسی حوزه شد، میگفتند که باید مشارکت كنيم. مثلا اگر اداره گاز میخواهد کاری انجام بدهد، پول بگیریم و مشارکت کنیم! قرار بود آنجا عدهای بنشینند فکر کنند که تلویزیون چه کارهایی انجام نمیدهد و آنها را پیگیری کنند.
منبع: هفته نامه پنجره/ شماره 62