نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » گزارش » فرهنگ و هنر

«وقتی کتاب دشمن نامهربان می‌شود»

غبار انحراف روی فرهنگی‌ترین خیابان پایتخت

۲۳ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۳۴

اگر کسی اهل مطالعه باشد می‌تواند به راحتی فرق بین کتاب‌های خوب و بد را از هم تمییز دهد و آن عده کمی هم که جوگیر می‌شوند خیلی سریع متوجه می‌شوند که سرشان کلاه رفته و برای خریدهای بعدی از دوست یا آدم مطلعی پرس‌وجو می‌کنند.

 
مردی با تابلویی در دست بلند داد می‌زند:« درسی، دانشگاهی، کنکور» و آرام‌تر می‌گوید: «کمیاب، نایاب» کمی آن طرف‌تر یک کارتن به نسبت بزرگ و کتاب‌هایی که مرتب چیده شده‌اند و چند رهگذر که شاید یکی از آنها مشتری یکی از همان کتاب‌ها باشد، در آن بساط دستفروشی هم کتاب‌های مجاز و با مجوز چاپ و فروش به چشم می‌خورد و هم کتاب‌هایی که عموماً به دلایل تخریب و نابودی تفکرات خوانندگان، به خصوص نوجوانان و جوانان اجازه فروش به صورت رسمی در کتابفروشی‌ها را ندارند. قیمت مقطوع است و جای چانه‌زنی نیست اما کتاب‌هایی که رنگ و رو ندارند یا تعدادی از صفحاتشان گم شده و ناقص هستند با قیمت کمتری به فروش می‌رسند و مابقی قیمت یکسانی در بین تمام بساطی‌ها دارند. اینجا راسته کتابفروشی‌های خیابان انقلاب است. یکی از فرهنگی‌ترین خیابان‌های پایتخت که با وجود این بساطی‌ها به خصوص در نزدیکی میدان چهره مطلوب خود را از دست داده است. حدود هفت ماه پیش وقتی که آقای بهمن دری اخوی، معاون فرهنگی وزیر ارشاد طی دو روز بازدید سر زده از کتابفروشی‌‌های خیابان انقلاب و اطراف آن با آنها به گپ و گفت‌ پرداخت و از نزدیک پی جوی مشکلات آنها شد، دو نکته بسیار مهم را به عنوان ماحصل این بازدیدها عنوان کرد؛ ‌مسئله اول تلاش برای حذف مالیات فروشندگان کتاب بود و نکته بعد برنامه‌ریزی هدفمند و مشارکتی با نیروی انتظامی و قوه قضائیه برای جلوگیری و مبارزه با فروشندگان کتا‌ب‌های غیرمجاز و ممنوعه.


خیابان انقلاب/ به هر حال باید زندگی کرد
یک تکه کارتن تلویزیون، یخچال و... تعدادی کتاب رنگ و رو رفته و قدیمی در یک ردیف و چند ردیف هم کتاب‌هایی که هنوز بوی نو بودن و تازگی آنها را می‌توان با یک نظر رصد کرد و فروشنده جوان که دست در جیب کرده و صورتش را تا نیمه در شال گردنش فرو برده و هر از چندی با اشاره‌ای یا کلامی تنها قیمتی را عنوان می‌کند« دو هزار، چهار تومن، هشت هزار و...» سرش حسابی شلوغ است و چند مشتری بیشتر ندارد اما در مقایسه با کتابفروشی رو به‌روی خود که متعلق به یکی از انتشاراتی‌های معروف است و تنها یک نفر داخل آن در حال دید زدن قفسه‌هاست، سرش شلوغ‌تر است. چند لحظه‌ای او و تمام سرمایه‌اش را زیر نظر می‌گیرم.

پنج جلد از داستان‌های صادق هدایت، دو جلد از آثار چوبک، دیوان میرزاده عشقی، شش جلد از آثار او‌شو و یک دیوان کامل فروغ فرخزاد چاپ بن آلمان! در کمتر از نیم ساعت ۵۲۰۰۰ تومان فروش، کسب خوبی است!

متوجه من می‌شود و می‌پرسد: «چی میخوای؟ اگه منتظری سرم خلوت‌تر شه تا ۱۲ باید صبر کنی، بگو ببینم دارم یا نه!» در مدت نیم ساعت آنقدر بساطش را نگاه کرده بودم که بدانم چه دارد و چه نه!«‌دنبال کارهای اورول هستم، نداری؟» شالش را از گردنش پایین می‌کشد تا پوزخندش را ببینم:« پرتی! اینها قدیمیه، دیگه کسی اورول نمی‌خونه الان بورس کارهای اوشو و کاستانداست! عرفان شرقی! مراقبه! ...»

آرام به بساطش نزدیک می‌شوم و شروع به بالا و پایین کردن کتاب‌هایش می‌کنم، «اسمت چیه؟»
«به اسم من چی کار داری، میخوای راهنماییت کنم؟»سعی می‌کنم خط خودم را بروم و می‌گویم:« فروشت خیلی خوبه، نه مالیات میدی، نه پول آب و برق و تلفن اما ... » نمی‌گذارد حرفم تمام شود و می‌گوید:«نه، همیشه اینجوری نیست، بعضی روزا میشه سه تا کتاب هم نمی‌فروشم، اگه وضع من خوب بود که با لیسانس، کتابفروش خیابونی نمی‌شدم!»، «لیسانس چی داری؟» «حالا لیسانس، لیسانس هم که نیست اما فوق دیپلم برق دارم.. بیکار بودم... تو خودت چی کاره‌ای؟» «خبرنگار»! جا می‌خورد!

- «گفتم پرتی»... ادامه حرفش را می‌خورد و با کمی مکث می‌گوید:«‌بالاخره باید یه جوری زندگی کرد، پاشو برو...!» سعی و تلاشم برای ادامه بحث با سکوت او مواجه می‌شود! به انتشارات روبه‌روی بساط او می‌روم،‌از انعکاس شیشه کتابفروشی متوجه حرکات آن مرد بساطی می‌شوم که گویا دارد با فروشنده داخل مغازه با ایما و اشاره صحبت می‌کند، برمی‌گردم اما او سرش را پایین می‌اندازد و به مشتریانش می‌رسد.

پاسکاری بین فروشندگان و یک پاسخ قاطع
وارد انتشاراتی می‌شوم، پسر جوانی که پشت پیشخوان نشسته است با این بهانه که صاحب مغازه نیست، خودش را کنار می‌کشد و از پاسخ دادن به سؤال‌هایم طفره می‌رود. مرا به خارج از مغازه راهنمایی می‌کند. مرد بساطی با لبخند موذیانه‌ نقش بسته روی صورتش از نتیجه کارش راضی است و به مشتریان می‌رسد.جلوتر می‌روم تا به انتشارات گوتنبرگ می‌رسم، آنجا را خوب می‌شناسم و فکر می‌کنم جوانان دیروزی که اهل مطالعه آثار ژول ورن بودند نیز این انتشاراتی را خوب می‌شناسند. خانم پشت صندوق سلام می‌کند و جوابش را می‌دهم و باز هم داستان نشان دادن کارت و سراغ مسئول مغازه را گرفتن. من را به انتهای راهرو راهنمایی می‌کند. علی آقا، اکبر آقا و آقای محمدی،‌یک به یک کارت خبرنگاری‌ام را می‌بینند و می‌شنوند که قصه گفت‌وگو پیرامون مشکلات کارشان و تأثیر کتابفروش‌های کنار خیابان بر فروش و اقتصاد بازار کتاب را دارم. اکبر آقا می‌گوید از علی آقا بپرس، علی آقا که زیر پشته‌ای از کتاب‌ها خم شده می‌گوید:«‌کار دارم، مشکلات گفتنی نیستن، دیدنی‌اند، داری می‌بینی که...» و من را به سراغ آقای محمدی می‌فرستد و او نیز می‌گوید:« صاحب انتشاراتی آقای کاشی‌چی نیستند و ما اجازه صحبت نداریم، صبح‌ها، ۹ تا ۱۱ تشریف بیارید، حتماً خودشون هستن!»

جوابشان قاطع بود و سکوتشان مطلق، حتی پاسخ خداحافظی‌ام را هم ندادند. با خودم فکر کردم که کار من تلاشی برای بیان مشکلات کتابفروشی‌هاست و ضررهایی که از دستفروشان و بساطی‌های کتاب کنار خیابان انقلاب می‌بینند، اما چنین برخورد گویا نشان دهنده آن است که چندان هم مشتاق این پیگیری‌ها نیستند.

مأمورها رسیدند سر اردیبهشت
بالاخره یک نفر پیدا شد که خودش را معرفی کرد. میکائیل از بساطی‌های کتابفروش کنار «بازارچه کتاب» خیابان انقلاب است. ۵۵ سال سن دارد و از ۱۵ سالگی کار و کسبش همین است اما هیچی در زندگی ندارد. اینها را خودش می‌گوید و ادامه می‌دهد:« کتاب، فیلم یا هر چیزی که ممنوع بشه، طالب خودش رو پیدا می‌کنه، چه داخلی، چه خارجی! از همون قدیم‌ها یکسری کتاب‌های خاص بود که تعدادی هم پیگیر اونا بودن. من اینجا بساط دارم الان هم آدم‌هایی هستن که دنبال کتاب‌های بخصوصی می‌گردن. میکائیل انگار منتظر تلنگری بود تا درد دل کند و آنقدر آشفته و عصبی بود که از شاخه‌ای به شاخه دیگری می‌پرید. بعد از مکث کوتاهی گفت:« هنوز اجاره‌نشینم و بعد از ۴۰ سال کار فقط واریس تو پاهام برام شده یادگاری»، باز هم مکث می‌کند و متوجه می‌شود از هر دری صحبت کرده جز اینکه من را به چشم مشتری دیده باشد، ناگهان می‌گوید:«حالا چی میخوای؟» گفتم:« مگه فروختن این کتاب‌ها غیرقانونی نیست، جرم نداره؟»، «تو الان یه آدم کتابخون پیدا کن که اهل کتاب باشه، ماهواره و کامپیوتر و این چیزا اومده دیگه کتابو با سرعت هزار تا رد کردن!» جوانی که کارش فروش کتاب‌های دیجیتالی است (کتاب‌هایی که به صورت فرمت‌های word یا pdf روی لوح‌‌های فشرده ریخته می‌شود). جلو می‌آید و می‌پرسد: «مأموری؟» میکائیل می‌گوید: «اگر مأمور بود اینقدر سؤال و جواب نمی‌کرد»، کتاب‌ها رو جمع می‌کرد و ما رو می برد، تازه! مأمور با کیف میاد...»(هر دو با هم بدون هیچ دلیلی می‌خندند). جوان که خود را محمد معرفی کرد، لیست کتاب‌های موجود در لوح‌های فشرده خود را به من داد، ۶۰۰۰ جلد کتاب در یک DVD که بیش از نیمی از آنها کتاب‌هایی بودند که اجازه فروش و مجوز فروش در کتابفروشی‌ها را نداشتند و تعدادی هم مربوط به عرفان‌های کاذب و انحرافی‌اند. می‌گوید:«تا حالا چند تا از بچه‌ها رو گرفتند، بعضی‌هاشون هم آزاد شدن، ریسک کارمون خیلی بالاست!» موبایلش زنگ می‌خورد و چهره‌اش تغییر می‌کند و به هول و هراس می‌افتد، «آقا میکائیل مأمورها اومدن سر اردیبهشت، اسی زنگ زد، آمار داد، گفت جمع کنین، زیادن!» میکائیل همانطور که با عجله کتاب‌هایش را داخل کارتنی می‌ریخت رو کرد به من و گفت:«‌واقعاً مأموری؟» «برو جوون!» با عجله به سمت خیابان اردیبهشت و میدان انقلاب حرکت می‌کنم دیگر اثری از تمام بساطی‌هایی که در طول راه آنها را دیده بودم، نبود اما خبری هم از مأمورها نبود! کمی بالا و پایین رفتم هیچ اثری نبود. مسیر رفته را بازگشتم و باز هم چشمم به بساطی کتابفروشی نیفتاد. 

خیابان انقلاب/ نظارت مستمر وجود ندارد
برای پیگیری ماجرا باز به خیابان انقلاب رفتم و آش همان آش بود و کاسه،‌همان کاسه! حالا فهمیدم بساطی‌ها تقریباً جای ثابتی دارند و نهایتاً چند متری این طرف یا آن طرف‌تر، کنار یکی از بساطی‌ها می‌ایستم دخترکی داشت با تلفن همراهش با پدرش صحبت می‌کرد و مشخصات شناسنامه کتاب «ارابه خدایان» به قلم «اریک فون دنیکن» را می‌خواند و بالاخره قرار شد کتاب را شش هزار تومان بخرد. خود را الهه معرفی می‌کند و دانشجوی حسابداری است. درباره دلیل خرید این کتاب می‌گوید:«چندان اهل مطالعه نیستم و بیشتر برای پدرم کتاب می‌خرم، نمی‌دانم چرا اکثر کارهایی که به من می‌گوید آنها را تهیه کنم در کتابفروشی‌ها نیست و باید از کنار خیابان آنها را تهیه کنم و بعد از پرس و جو متوجه می‌شوم یا قدیمی هستند یا کمیاب یا مجوز فروش در کتابفروشی‌ها را ندارند.» او در پاسخ به این سؤال که آیا خودش هم اهل مطالعه کتاب است یا نه، جواب می‌دهد:« بیشتر دانشجویان مثل من مجبور هستند هم درس بخوانند و هم کار کنند، اگر فرصت کنند چند دقیقه‌ای هم با خانواده‌شان باشند، دیگر فرصتی برای مطالعه نمی‌‌ماند.»

حرف‌های او را دوستش قطع می‌کند و می‌گوید:« من می‌گویم اکثر این کارها بازارگرمی است، عده‌ای قصد سودجویی دارند و می‌آیند روی کتاب‌هایشان مهر ممنوعه می‌زنند و آنها را وارد بازار کتاب آن هم در کنار خیابان‌ها می‌کنند تا هم سریع آثارشان را بفروشند و هم سود بیشتری کنند. حرف من این است که عده‌ای متوجه شده‌اند با بالا بردن برخی حساسیت‌ها به سودهای خوبی برسند اما اگر کسی اهل مطالعه باشد می‌تواند به راحتی فرق بین کتاب‌های خوب و بد را از هم تمییز دهد و آن عده کمی هم که جوگیر می‌شوند خیلی سریع متوجه می‌شوند که سرشان کلاه رفته و برای خریدهای بعدی از دوست یا آدم مطلعی پرس‌وجو می‌کنند.»

مردم عادل‌ترین قاضی هستند
وقتی بحث نظارت پیش می‌آید ناخودآگاه ذهن به سراغ اداره کل کتاب ارشاد و مسئولان شورای نظارتی و ارزشیابی می‌رود. به سراغ محمد اللهیاری فومنی، رئیس اداره کل کتاب می‌روم. او که درگیر کارهای جایزه کتاب سال است، پیگیری این مسئله را مهم می‌داند و در پاسخ کوتاه اما متقن می‌گوید:« فراموش نکنیم که کار اداره کل کتاب جمع‌آوری کتابفروشان کنار خیابان انقلاب نیست و اصولاً این امر صرفاً کار ارشاد نیست و یک کار مشارکتی است. نیروی انتظامی، قوه قضائیه، ارشاد، شهرداری و حتی خود مردم باید برای جمع‌آوری این کتابفروشان که با ارائه آثارشان هدفی جز خدشه‌دار کردن فرهنگ عمومی جامعه و به بیراهه کشاندن جوانان ایران انقلابی است ندارند، تلاش کنند. اینطور هم نیست که کاری صورت نگرفته باشد اما این فروشندگان حالت قارچ‌گونه دارند و از هر گوشه‌ای می‌رویند، ما هم چندین بار تلاش کرده‌ایم و بخشی از آثار را از سطح شهر جمع‌آوری کرده‌ایم. اللهیاری همچنین درباره تعداد محدودی از آثاری که اجازه چاپ می‌گیرند اما در محتوا با برخی از انگاره‌های اجتماعی و سیاسی ما سازش ندارند، تصریح می‌کند:« اگر مردم چنین نظری دارند بی‌شک عادل‌ترین قاضی‌هایی هستند که ناظر کارهای ما هستند، گزارش‌های خود را به دست ما برسانند، مطمئن باشید که پیگیری خواهد شد. ما ادعای کاری بی‌غلط نداریم اما تمام تلاشمان این است که به اهداف و آرمان‌های اسلامی، ایرانی و مذهبی جامعه خود وفادار باشیم.»

آرزویی دور نه محال
اینکه با این گزارش یا انواع دیگر بساط کتابفروشی‌های غیرمجاز برچیده شود، شاید آرزویی دور باشد اما به هر حال برای درخت انقلاب اسلامی و میوه‌های جوان و متفکر او فروش و پخش آثاری که در فهرست کتب ممنوعه هستند، حکم آهکی را دارند که قصد خشکاندن ریشه‌های فرهنگی، معرفتی و مذهبی جوانان این آب و خاک را کرده‌اند. نظارت دقیق، مستمر و نه مقطعی، طرح قوانین اختصاصی برای مبارزه با این افراد و ریشه کن کردن این قارچ‌های مسموم می‌تواند حداقل کاری باشد که مردم و فرهنگیان از دولتمردان و متولی امر فرهنگ و هنر انتظار دارند و امیدواریم در آینده کمتر شاهد چنین تصاویر نازیبایی در یکی از فرهنگی‌ترین خیابان‌های پایتخت کشورمان باشیم.

منبع: جوان