| ۳ پند پدر |
| گلاب |
| شنبه ۳ دی ۱۳۹۰ ساعت ۱۵:۱۵ |
گلاب در بلاگ خود نوست:
...پرهيزگاران ، هم در اين دنياى زودگذر سود برند و هم در جهان آينده آخرت . آنها با مردم دنيا در كارهاى دنيوى شريك شدند و مردم دنيا با ايشان در كارهاى اخروى شريك نشدند. در دنيا زيستند، نيكوترين زيستنها و از نعمت دنيا خوردند، بهترين خوردنيها و از دنيا بهره مند شدند آنسان ، كه اهل ناز و نعمت بهره مند شدند و از آن كامياب گرديدند، چونان كه جباران خودكامه كام گرفتند. سپس ، رخت به جهان ديگر كشيدند با ره توشه اى كه آنان را به مقصد رسانيد و با سودايى كه سود فراوانشان داد. (نامهی ۲۷ نهجالبلاغه)
تا پدر بخواهد رو برگرداند چشم انداخت تو صورتش. دست حلقه کرد دور گردنش و بوسیدش. هیچ کلامی گویایی نگاه را نداشت. هیچ احساسی آشکارتر از قطرات اشک نبود.
- چیزی میخواهم بگویمت
ساکت اندیشید و خیره شد. پدر چه میخواست بگوید؟
- این مدت که من نیستم...
ادامهی سکوت.
- این مدت که من نیستم بهترین غذا را بخور. بهترین مایعات را بنوش. بهترین بستر را برای خودت انتخاب کن پسرم...
- تا بتوانی زود بیا پدر. هرچه میتوانی زودتر
پسر بهتزده زل زد به رفتن پدر.
* * *
پدر رفته بود و زحمت نبودنش مانده بود برای ما. اما در این میان جملات آخرش بدجور جایش را در ذهنام خوش کرده بود...
* * *
- تو خود به من گفتی بهترین را بخور... من همه جا رفتم. همه جا را گشتم. همهی محلات را همهی جاهایی که به ذهن کوچکام میرسد. اما هیچکدام هیچکدام آن چیزی نبود که من میخواستم. چون هر کدام مزهای داشت پدر...
- پسرم یادت است روزی را که این خانه را تعمیر میکردیم و من پا اندر گل بودم و تو خشتها را بالا میهشتی.. آن روز یادت است؟ مادرت برایمان چه آورد؟ یک کاسهی آب دوغ خیار... یادت میآید پسرم چه لذتی داشت...
- تو به من گفته بودی بهترینها را بنوش.. اما هر نوشیدنیای یافتم بهتر از آن هم بود. بهتر از آن هم.. یکبار هم لب به شراب زدم. شراب نوشیدم پدر. تا ببینم آیا... اما پدر بهتر نبود. گاهی برایم آب لذتآور بود. گاه شربت بهارنارنج...
- این نوع نوشیدنی نیست که اندازهاش را تعیین میکند. این موقعیت است که بهترین را میسازد پسر. یادت است آن روز که سفر دور بود و رسیدنمان دیر شده بود به خانه و هر دو له له میزدیم از برای جرعهای آب...
- آری... آری...و مردی روستایی جرعهای آب به دستانمان داد که شادیاش از شادی دارا بودن تمام ثروتهای دنیا بیشتر بود..
- تو گفتی بهترین جاها بخواب.. من در بهترین جاها خوابیدم. اما حتم منظورت فهم موقعیتاش بوده است. میخواستی مرا امتحان کنی. یادم است همان بار که باید مسجد را میساختیم ما فرصت خواب نداشتیم و دو شب در حال خودمان نبودیم تا صبح روز سوم که جایی برای خواب یافتیم، در زیر درختی روی خاکها دراز کشیدیم و لذت آن خواب تا عمق جانمان فرو رفت آه... چرا اینها را به من زودتر نگفته بودی پدر؟ چرا نگفته بودی زودتر.. آه..