امروز  شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱
دختر 22 ساله و لیسانسه که در خانه مردم کار می کند
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۱۲
۵۱ نظر ۵۱ نظر
در چشمانش نگرانی موج می زند.نگران گریه های بی تابی نگار است.نگران حرف و حدیثهایی است که پشت سرش در آورده اند.نگران نگاههای سنگین نامردان روزگار است.نگران آزادی امیر است و از همه بیشتر نگران این است که آیا برای فردا کار گیرش می آید یا باید سر گرسنه روی بالش بگذارد.
سرویس اجتماعی جهان ؛ دستکش هایش را از دستانش در می آورد.پوست دستش که بر اثر گرمای داخل دستکش پیر و چروک شده است را زیر آب سرد می برد تا شاید کمی از سوزش و خارش آنها بکاهد.تاولهای ریزی که لابلای انگشتانش زده شده دستانش را متورم و دردناک کرده است. به دستانش که نگاه می کنی تصور می کنی با زنی 40 ساله مواجه هستی اما وقتی چشمانت را بر روی صورتش خیره می کنی تازه متوجه می شوی با دختری کم سن و سال با صورتی ریز نقش که سنش را کمتر از حد واقعیش نمایش می دهد طرف هستی. 

دختری 22 ساله که به تازگی لیسانسش را در رشته روانشناسی گرفته است و اگر مشکلی در زندگیش وجود نداشت قصد داشت با امتیاز شاگرد اولیش ادامه تحصیل دهد و فوق لیسانسش را هم بگیرد.اما حیف که سرنوشت برایش چیز دیگری رقم زده بود و تک دختر خانواده برای حفظ آبروی خود و همسرش مجبور به کلفتی در خانه های مردم شده بود. 

با اینکه سن و سال زیادی نداشت اما تجربه های همین چند سال زندگی مشترک باعث شده بود آنقدر در زندگی پخته شود که متوجه باشد آبروی همسرش آبروی خود و زندگیش است و برای حفظ آن باید تا پای جانش تلاش کند. اینها را می توان از درد و دلی که شاید ماهها بر روی سینه اش سنگینی می کرد و نمی توانست آن را با آشنا و یا دوستی مطرح کند و مجبور شده برای غریبه ای که در خانه اش کلفتی میکند بیان کند فهمید. 

از 16 سالگی همسر فعلیش خواستگار پر و پا قرصش بود ولی پدر و مادرش حتی اجازه خواستگاری به او را هم نمی دادند. وقتی هم که درسش تمام شد و وارد دانشگاه شد خانواده اش به این وصلت رضایت نمی دادند.حرفشان این بود که پسره نه تحصیلات دانشگاهی دارد و نه سربازی رفته است.علاوه بر اینها از خودش خانه مستقلی ندارد و باید در آپارتمان پدرش زندگی کند.
اما بالاخره با رضایت دختر و اصرار پسر خانواده اش تن به این وصلت داد اما با پسر شرط کردند که دخترشان در زندگی از گل نازکتر نشنود و همه امکانات رفاهی برایش مهیا باشد. 

تا اینجای داستان چشمان دخترک برق خاصی داشت که ناشی از یاد آوری خاطرات خوب زندگیش بود اما به ناگه برق چشمانش با آه سوزناکی که از سینه اش بیرون داد کدر شد . 

دخترک ادامه داد: آنقدر زندگیمان خوب بود و با آمدن نگار دخترم بهتر شد که پدر و مادرم کم کم باور کردند که در تصمیمشان در ازدواج من و امیر اشتباه نکردند.البته من همیشه از دست نیش و کنایه های خانواده همسرم دل چرکین بودم اما همه آنها را به حساب کهولت سن و بی حوصلگی می گذاشتم و به خانواده ام هیچ چیز نمی گفتم تا اینکه یک روز با یک زنگ تلفن ورق زندگیم برگشت و از این رو به آن رو شد. 

امیر با پسری 20 ساله تصادف کرده بود و پسر در دم جان باخته بود .با اینکه قتل غیر عمد تشخیص داده شد اما به خاطر عدم رضایت خانواده پسر و نداشتن پول دیه امیر راهی زندان شد و من و نگار 7 ماهه ماندیم به امان خدا.قرار گذاشتیم به خانواده هایمان بگوییم گه امیر به ماموریت کاری رفته است و شاید بازگشتش به طول بیانجامد اما این تازه اول بدبختی من بود.امیر که در زندان بود و دستش از همه جا کوتاه و من هم بیکار با یک بچه نوزاد.یک ماه را با پس انداز اندکم سپری کردم اما برای ماه بعد معطل مانده بودم .تصمیم گرفتم سراغ کار بروم.به هر جا فکر کنید سر زدم.از مهد کودکها تا مدارس و مراکز مشاوره.اما همه می گفتند این چند ساله آنقدر فارغ التحصیل روانشناسی داشته اند که هیچ کاری برای من نمانده است.ماه دوم هم به نیمه رسید اما من هنوز بیکار بودم و نگار هم به یک سری وسایل و لباس احتیاج داشت.چند بار وسوسه شدم که به خانواده ام جریان را بگویم اما مطمئن بودم همین اطمینان اندکی را هم که به امیر پیدا کرده اند از دست خواهند دادو دیگر اجازه زندگی من و امیر را با هم نمی دهند. 

بالاخره دل به دریا زدم و در محله های دورتر از خانه خودمان اعلامیه کار در منزل بر روی دیوارها چسباندم.اوایل خیلی کم با من تماس می گرفتند اما کم کم که به کارم آشنا شدند مشتری پیدا کردم .اوایل نگار را هم با خودم با خانه های مردم می بردم اما متوجه شدم که مردم دلشان می خواهد من شش دنگ حواسم پیش کار باشد و به نگار توجه نکنم برای همین هر روزی که به سر کار می رفتم نگار را به بهانه پروژه دانشگاهی پیش مادرم می گذاشتم. 

فشار کار ومتلکهای صاحب کاران از یک طرف و شک مادر شوهرم از نبود من در خانه از طرف دیگر باعث شد چند بار تصمیم بگیرم که این کار را رها کنم اما برای اینکه کمی خیال امیر را در زندان راحت کنم به او گفته بودم نزد یکی از اساتید دانشگاه کار می کنم .برای همین مجبور به ادامه این کار با مشقتهایش شدم. 

وقتی از سختیهای کارش پرسیدم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :خیلی ها به یک دختر جوان فقط به چشم یک کارگر خانه نگاه نمی کنند و انتظارات بی جای دیگری هم از آدم دارند.از همه بیشتر این نگاههای سنگین و این انتظارات مرا زجر می دهد.من اگر می خواستم چنین کارهایی بکنم که این همه سختی کار کردن را به دوش نمی کشیدم اما خانواده امیر همین فکر را در مورد من می کنند و برایم خط و نشان کشیده اند که اگر باز هم از خانه بیرون بروم آنها مرا از خانه خودم بیرون می اندازند و دیگر مرا به عنوان عروسشان قبول ندارند.اما شما به من بگویید چه کار کنم تا هم بتوانم در خانه باشم و هم بتوانم خرجی زندگیم را در بیاورم؟ 

دستانش را در دستم می گیرم تا شاید کمی اورا تسلی خاطر دهم اما این کار من باعث شد که اشکانش سرازیر شود و با ناامیدی بگوید :من نمی دانم امیر تا کی باید در زندان بماند و چگونه باید پول دیه او را فراهم کنم.خانواده پسر هم به هیچ صراطی مستقیم نیستند.شبها آنقدر خسته ام که حتی توان شیر دادن به نگار را هم ندارم و بی حوصله می شوم و با کوچکترین گریه نگار او را دعوا می کنم. 

همانطور که اشکهایش از چشمایش سرازیر است از من عذر خواهی می کند و دوباره دستکش هایش را بر دست می کند و مشغول به کار می شود. در چشمانش نگرانی موج می زند.نگران گریه های بی تابی نگار است.نگران حرف و حدیثهایی است که پشت سرش در آورده اند.نگران نگاههای سنگین نامردان روزگار است.نگران آزادی امیر است و از همه بیشتر نگران این است که آیا برای فردا کار گیرش می آید یا باید سر گرسنه روی بالش بگذارد.

رضا علوی روانشناس و استاد دانشگاه در مورد زنان کارگر می گوید:این دسته از زنان در مقایسه با افرادی که کارهای رسمی و مورد قبول جامعه را دارند از موقعیت اجتماعی پایین تری بر خوردارند و بی شک احساس داشتن موقعیت پایین نسبت به دیگران باعث ایجاد نوعی ناامیدی و افسردگی در آنها می شود. 

علوی ادامه می دهد:این افراد اغلب در آمد کمی در قبال انجام دادن کار زیاد دریافت می کنند و نمی توانند آنچنان که باید به خود توجه کنند. یعنی نه از لحاظ تغذیه ای و نه از لحاظ سلامت روحی و ظاهری اهمیتی به وضع خود نمی دهند و همین موضوع آنها را شکننده تر و حساس تر می کند. 

این استاد دانشگاه معتقد است :یک زن به هر دلیلی که مجبور است در خانه های مردم کار کند اگر خانواده اش به او بها دهند و کارش را باعث سرشکستگی خانواده ندانند و بر عکس با قدر شناسی به این زن روحیه دهند باعث می شود مقدار زیادی از تالمات روحی و جسمی وی کاسته شود و کمتر احساس یاس و ناامیدی کند.

Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 132902  
۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۱۱:۲۵:۱۵
     
لیسانسه ای که شاگرد اول باشد را خیلی جاها با اشتیاق استخدام می کنند. کمی به سریال های عامه پسند شبیه است...

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۱۱:۲۰:۴۷
     
با سلام
مگر پیامبر (ص) نفرمود:الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله،یعنی هرکه برای روزی خانواده اش زحمت می کشد مانند مجاهد در راه خداست. باید به این زن درود گفت که مانند مولایش علی (ع) از کار عار ندارد و باید تاسف به حال جامعه ای خورد که تنها نام علی (ع) را یدک می کشد. اگر این خانم وامثال او هنگام کار با مشکلاتی روبه رو می شوند عیب از مردم بی فرهنگ است نه کارگران آبرو خواه. ضمنا وزارت رفاه و تامین اجتماعی شرعا قانونا عرفا مسئول رسیدگی به این امور است. ولی وقتی وزیر در ناز ونعمت به سر می برد چگونه طعم فقر در ذائقه اش ماندگار می شود!

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۱۱:۱۴:۲۳
     
این همه زندانیان دیه را در ماه رمضان آزاد کردند خوب ایشان را معرفی کنید تا همسرش آزاد شود.

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۱۱:۰۳:۲۸
     
البته صحیح تر بود به خانواده همسرش ماجرا را می گفت ولی آفرین به این زن با این همت و تلاش و خانواده داریش .کم پیدا میشوند.

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۱۰:۵۵:۳۹
     
چه می توان گفت؟ اصلا دردهای یک مستضعف بیچاره چه اهمیتی دارد؟ مهم آن است که در دل آن دختر رقاصه شهرک غربی، آب از آب تکان نخورد. رسانه مأمور پیگیری ناراحتی فوتبالیست های چلاق اند و مردم را فقط موقع رأی دادن می خواهند...به کجا می رویم؟

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۱۰:۵۳:۳۲
     
این هم از مملکت ما.لیسانسه هاش موقع احتیاج به کار بیکارند.حالا هی پذیرش دانشگاهها را بالا ببرید چه فایده وقتی زمینه کار نیست.

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۱۰:۴۸:۰۴
     
من یک کار دارم که این دختر می تواند در خانه خودش انجام دهد.فقط باید یک کامپیوتر تهیه کند.

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۱۰:۴۵:۴۲
     
واقعا تاثیر گذار بود .ممنون

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۱۰:۱۵:۰۶
     
می شه یه شماره حساب اعلام کنید؟

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۰۹:۳۹:۰۵
     
یه شماره حسابی، چیزی بدید تا به این بنده خوب خدا بشه کمک کرد. شما فقط درد را مطرح می کنید و مردم را در دغدغه چگونه کمک کردن رها می سازید.

۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۰۹:۰۸:۱۴
     
من به عنوان یک فرد مسلمان ایرانی چیزی ندارم که به این مخلوق خدا بدهم اما میدانم هستند کسانی که اگر درد این خواهر زحمت کش و تحصیل کرده را بشنوند به او کمک کنند

۱۲
دختر 22 ساله و لیسانسه که در خانه مردم کار می کند