| خدمت يا خيانت |
| دكتر غلامعلي حدادعادل |
| دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۰۸:۵۴ |
رضاشاه به روايت منشي شركت نفت (به مناسبت سوم اسفند سالروز كودتاي رضاخاني)
در چند سال اخير، گهگاه مشاهده شده است كه اشخاصي در برخي مطبوعات و سخنرانيها و حتي در بعضي از برنامههاي صدا و سيما از «رضاشاه» تعريف و تمجيد و اقدامات او را توجيه و تحسين ميكنند و مخصوصا بر آنچه به «نوسازي ايران» در زمان پهلوي اول معروف شده تأكيد ميكنند. از آنجا كه امروزه در ايران از كسانيكه حوادث و جريانات سياسي و اجتماعي سالهاي 1299 تا 1320 هجري شمسي را شخصا از نزديك ديده باشند تقريبا كسي نمانده است و علاوهبر آن تاريخ دقيق و عميق و كاملي هم نوشته نشده كه توصيف درستي از شخصيت رضاشاه و اقدامات او بهدست دهد، بعيد نيست نسل جوان تحت تأثير اين ستايشها قرار گيرد و تصوير و تصوري خلاف واقع از پهلوي اول پيدا كند.
آنچه پس از اين مقدمه كوتاه خواهيد خواند، مطلبي است تحت عنوان «منشي شركت نفت» كه از كتاب «پرونده صالح (درباره اللهيار صالح)» نقل ميشود. اين كتاب به اهتمام شادروان ايرج افشار (در گذشته اسفند 1389) در سال 1384 توسط انتشارات «كتاب روشن» در تهران به چاپ رسيده است، قسمت پنجم از بخش اول كتاب (ص 47 - 58) عنوان «ايران زمان رضاشاه» را بر خود دارد و افشار در يادداشت كوتاهي كه براي اين قسمت نوشته است ميگويد:
«اللهيار صالح اين نوشته را در چهارم مرداد 1321 در نيويورك نوشته است. صالح در آن روزگار نماينده اقتصادي ايراني در آمريكا بود... . مرحوم صالح حدود 30 سال پيش اصل اين نوشته را به من نشان داد و چون علاقهمندي به داشتن نسخهاي از آن داشتم، اجازه فرمود فتوكپي تهيه كنم (با وسايل آن روزي). ولي البته در آن ايام امكاني براي چاپ آن نبود. نخستينبار آن را در شماره 40 مجله نگاه نو چاپ كردم.»
اللهيار صالح (1277 - 1360) از رجال شريف و پاكدامن و دانشمند و ايراندوست بوده كه در دوران رضاشاه و محمدرضا شاه خدمات اداري و فعاليتها و مبارزات سياسي گوناگون كرده است. صالح در اواخر سلطنت رضاشاه، در دوران وزارت دارايي سرتيپ خسروي، معاون وي بوده است. نوشتهاي هماكنون از او نقل ميكنيم.
وي با قلم فصيح و متين خود از يكي از ملاقاتهايي كه همراه با سرتيپ خسروي با رضاشاه داشته است، گزارشي ميدهد. اين گزارش كه در صحت آن، با توجه به شخصيت اللهيار صالح، ترديد نميتوان كرد، بهخوبي نشان ميدهد كه رضاشاه ايران را چگونه اداره ميكرده است. خوب است معدود كسانيكه امروزه با انگيزههاي مختلف، براي زيباسازي چهره رضاشاه قلم بهدست گرفتهاند، وقتي از اقدامات رضاشاه در راه نوسازي ايران ياد ميكنند، به امور مهمي مانند «دموكراسي» و «آزادي»و «نقش مردم در اداره امور كشور» در دوران رضاشاه نيز اشاره كنند تا معلوم شود آيا نوسازي بدون اعتنا به مردم ميتواند محقق شود و آيا احداث دانشگاه و يا كشيدن خط آهن، آنجا كه اراده مردم هيچ نقش و تأثيري در اداره كشور نداشته باشد، ميتواند موجب پيشرفت واقعي شود و آيا پيشرفت و سعادت اصولا ميتواند در حكومتي خودكامه و استبدادي مانند حكومت رضاشاه حاصل شود (رضاشاهي كه وزراي خود را به شهادت اللهيار صالح، هرچه احمقتر باشند بهتر ميپسندد)؟ بيچاره مشروطهطلبان كه خيال ميكردند با پيروزي نهضت مشروطيت از شر استبداد قاجاري نجات خواهند يافت و نميدانستند كه تنها 14 سال بعد، گرفتار ديكتاتوري ميشوند كه از شر او ميبايد به شاهان قاجار پناه برند.
«منشي شركت نفت»1
«معاون - بيا جلوتر - ميخواهم بدانم منشي شركت نفت چه حق دارد برود وزير را ملاقات كند؟ - مگر وزارت دارايي معاون يا مدير كل ندارد؟ - درستش را بخواهي - منشي شركت حق ديدن معاون يا مديركل را هم ندارد! - حرفي دارد بايد برود منشي، يا اگرخيلي ادعايش ميشود، رييس اداره نفت را ملاقات كند.»
شاه مطابق عادتي كه داشت وسط اتاق راه ميرفت و حرف ميزد. بيشتر وقت دستهايش پشت كمر بود و با تسبيحي كه مصطفي كمال در سفر تركيه يادگار داده [بود] بازي ميكرد...
ناگهان وضع دستهايش را تغيير داد و ايستاد. قدري به من نگاه كرد - آهنگ صدايش كه تا اين لحظه ملايم بود بلند شد...
«چرا جواب نميدهي؟»
من نميدانستم چه جوابي بدهم - زيرا از موضوع صحبت شاه و قضيه منشي شركت نفت هيچ اطلاع نداشتم. سرتيپ خسروي، وزير دارايي، فقط از منزلش به من با تلفن به وسيله رييس دفتر گفته بود كه اعليحضرت همايوني امر فرمودهاند متفقا شرفياب شويم. بين راه فكر هر چيزي را كرده بودم غير از احتمال ملاقات «منشي» شركت نفت با وزير دارايي - از صحبت توي اتومبيل با سرتيپ خسروي هم كه سعي كردم بفهمم آيا اخيرا شرفياب شده و ديگر چه دستهگلي به آب داده، چيزي سر در نياورده بودم. ترسيدم اگرعرض كنم «قربان اطلاعي ندارم» در اين روز خلق شاه تنگ شود. ناچار سرم را به حال كرنش فرو آورده به حال اول مثل جماد ايستادم. به چشمهاي شاه نگاه ميكردم. به اميد اينكه خيال مرا از قيافهام بفهمد و خودش توضيح بدهد...
شاه برگشت و در حاليكه به طرف پنجرههاي اطاق ميرفت و پشتش به من و وزير دارايي بود گفت:
«عجب وزارتخانهاي!... اين وزير، اينهم معاون!...»
شاه يكي دو دقيقه جلو پنجره ايستاد و به باغ نگاه كرد - من و وزير ساكت سر جاي خود ايستاده بوديم. يكي دو دفعه چشم خود را از شاه برگردانده و به سرتيپ نگاه كردم. خواستم به او بفهمانم يك چيزي بگويد، بلكه مطلب روشن شود. خير - او همانطور به حال خبردار ايستاده بود و مثل كسي كه هيپنوتيزم شده باشد، بهسوي شاه مينگريست. تا اينكه شاه مجددا به طرف ما برگشت. در اين موقع من جسارت نموده عرض كردم:
«قربان! شايد اين شخص منشي نبوده - اگر اجازه فرماييد تحقيق شود.» اين حرف خوشبختانه تأثير نيكويي كرد - موقعي كه نزديك بود شاه حالت كوه آتشفشان را پيدا نموده وزير و من را از اتاق خارج نمايد قدري نزديكتر آمد - با كمي تبسم آميخته به استهزا به سرتيپ خسروي مختصر نگاهي كرد، بعد به من رو نموده گفت:
«الان برو تحقيق كن و جواب را با تلفن به شكوه بگو.»
من و سرتيپ كرنشكنان از اتاق خارج شديم. سرتيپ بدون اينكه چيزي بگويد با قيافه خيلي ساده كه دارد، مثل بچه ميخنديد و حال آنكه من منتظر بودم راجع به صحبت شاه چه توضيحي خواهد داد - از پلههاي قصر نوساز مرمر پايين آمديم و تُك پا تُك پا از جلوي اتاق دختر شاه عبور كرديم - خوب كه از قصر دور شديم از سرتيپ پرسيدم:
«اين موضوع چه بود؟»
باز خنديد و به جاي اينكه جواب دهد گفت:
«آقاي صالح! امروز نزديك بود هر دو شلاق بخوريم...»
منتظر بودم سوار اتومبيل كه شديم وزير شروع به مطلب خواهد نمود... از در قصر تا عمارت وزارت دارايي چند دفعه به حال استعلام به صورت سرتيپ نگاه كردم، ولي او خنده كرد، بدون اينكه حرف ديگري بزند مكرر گفت:
«امروز نزديك بود شلاق بخوريم.»
رسم سرتيپ بود به محض اينكه به در اتاق خود ميرسيد و پيشخدمت در اتاق را باز ميكرد، مستقيم به طرف ميز كنفرانس ميرفت و به پيشخدمت ميگفت: «به مدير كلها و دكترها اطلاع بده تشريف بياورند.»2
اين دفعه هم همان دستور را داد. من ديدم الان سيل مديركل و دكتر سرازير ميشود و ديگر مجال تحقيق راجع به موضوع صحبت شاه باقي نميماند. وزير را تنها توي اتاق گذاشتم و برگشته يواشكي به پيشخدمت گفتم: «چند دقيقه صبر كن.»
به اتاق وزير برگشتم. ديدم هنوز سرتيپ ميخندد. پهلويش نشستم گفتم: «خواهش دارم اين موضوع را قدري جدي بگيريد! ميدانيد با اعليحضرت نميشود شوخي كرد! ممكن است الساعه تلفن كند و بپرسد كه نتيجه چه شد؟ بفرماييد شخصي كه از طرف شركت نفت آمده شما را ملاقات كرده كي بود؟»
ديدم باز سرتيپ ميخندد! - بعد دستش رفت روي تكمه زنگ اخبار - لحظه[اي] نگذشت مدير دفتر وارد شد - خيال كردم از او ميخواهد چيزي راجع به اين مسأله بپرسد.
«گفته بودم مديركلها»
سر خود را نزديكتر برده از سرتيپ پرسيدم: «آيا مصطفي فاتح3 يا دكتر مشرف نفيسي4 از اين موضوع خبر دارند؟»
«بلي - خود دكتر مشرف نفيسي او را آورده بود.»
ديگر منتظر نشدم گوشي تلفن وزير را برداشته به دكتر مشرف نفيسي گفتم:
«آقاي دكتر معذرت ميخواهم! آن شخص كه اخيرا از شركت [نفت] به اتفاق شما آمده آقاي وزير را ملاقات كرده، چون وزير اسمش را فراموش نموده، خواهش دارم بفرماييد كه بوده و چه سمتي در شركت دارد؟»
«- اين شخص مستر ... رييس كل شركت در ايران ميباشد كه محل اقامت دائمش آبادان است و فقط سالي يكي دو دفعه به تهران ميآيد. چون اخيرا تهران بود، براي اداي احترام او را به ملاقات جناب آقاي وزير دارايي آوردم كه ضمنا...»
بقيه آن روز مثل غالب روزها به مباحثات بينتيجه راجع به «برنامهها» و «صورت سازمان» ادارات در سر ميز كنفرانس گذشت. فردا كه وزير آمد چون قبل از احضار مديركلها و دكترها گاهي با من دو به دو صحبت ميكرد و درد دل خود را ميگفت - پشت در اتاق من آمد در را زد و من را برد داخل اتاقش سر ميز كنفرانس نشاند و برعكس ديروز با قيافه متأثر و جدي شروع به صحبت كرد:
«- لابد ديروز شما خيلي تعجب كرديد - آخر من اخلاق اعليحضرت همايوني را خوب ميدانم، زيرا بيشتر عمرم را با ايشان صرف كردهام...»
گفتم: «مقصود جنابعالي را درست نميفهمم.»
گفت: «غير از اين نميشود با اعليحضرت صحبت كرد.»
گفتم: «شما كه اصلا صحبت نكرديد.»
گفت:«مقصودم شرفيابي ديروز نيست - رييس كل شركت آمد در مسأله تسعير ليرهها5 مدتي صحبت كرد. موقع شرفيابي و گزارش موضوع جرأت نكردم مقام واقعي او را به شاه عرض كنم، زيرا شاه دوست ندارد امثال من، با اشخاص مؤثر خارجي ملاقات كنيم. از اين جهت بود كه گفتم منشي شركت...»
صحبت وزير مرا نگران كرد. گفتم:«پس معذرت ميخواهم. حالا كه من تحقيق و به شاه عرض كردهام ممكن است به شما ايراد بگيرند...»
گفت: «برعكس حالا شاه پيش خود خيال ميكند من عجب آدم نفهمي هستم كه بين منشي و رييس كل شركت فرق نميگذارم و خوشحال ميشود...»
- «چطور؟»
- «شاه از وزراي فهميده و زيرك خوشش نميآيد...»
اين داستان عين حقيقت و مربوط به زمستان سال 1320 شمسي - تقريبا هفت ماه قبل از هجوم انگليس و روس به ايران6 و استعفاي رضاشاه است. نمونهاي است از وضع دربار شاهنشاه بزرگ ايران و وقايعي كه از چند سال قبل مرتب بين شاه و وزرا جريان داشت. هر يك از اين وقايع وقتي بهدقت مورد بررسي اشخاص دورانديش ميگرديد، بهخوبي نشان ميداد كه اساس حكومت رضاشاه چگونه متزلزل ميباشد.
شاه به هيچكس اعتماد ندارد! همه از او ميترسند و به او دروغ ميگويند، تا كي ميتواند چنين وضعي دوام پيدا كند - خصوصا كه ماه به ماه و روز به روز حال عصباني و سوءظن او سختتر ميشد و در عينحال وضع سياسي جهان نيز پيوسته تيرهتر ميشد
پينوشت:
1- نقطهگذاريها به همانطوري است كه در اصل نوشته است.
2- مقصود از «دكترها» يك عده رؤساي ادارات وزارت دارايي - بعضي از بانك ملي - بود كه چون درجه دكتري در رشتههاي مختلف داشتند، سرتيپ به آنها اعتقاد داشت و براي مشاوره در برنامهها و سازمانهاي ادارات آنها را احضار ميكرد.
3- مصطفي فاتح شخص فوقالعاده زيرك و با اطلاع و لايقي است كه سالها در خدمت شركت نفت انگليس و ايران بوده و قسمت مهم كارهاي سياست داخلي شركت در ايران و ارتباط با ايرانيان به عهده او بودهاست.
4- دكتر مشرف نفيسي وكيل دعاوي شركت است و بعد از وقايع شهريور 1320 مدت مختصري وزير دارايي بود.
5- مقصود ليرههايي بود كه شركت براي مخارج داخلي خود در ايران ميفروخت و مجبور بود به قيمت نازل دولتي به بانك بفروشد و هميشه از اين مسأله ناراضي بودند.
6- دوشنبه سيام شهريور 1320 ساعت چهار بعد از نصف شب ارتش اين دو كشور به ايران حمله كردند.
منبع: پنجره
۱۳۹۰-۱۱-۲۵ ۱۴:۰۴:۱۲ |
| |
| اینکه دمکرات بوده یا نه ؟ اینکه مردم را به بازی می گرفته یا نه ؟ و ...ربطی به این ندارد که کارهایی از جنس نوسازی انجام داده است یا نه.آیا آقای حداد منکر کارهای او در امر توسعه و نوسازی هستند؟اینکه او در سلوک فردی خود و ... مستبد بوده امری ست بدیهی.اما اینکه او بالاخره راه ساخت , ثبت و عدلییه و ....را نیز جا انداخت ؛باز امری ست بدیهی.آقای حداد باید روشن کنند که منظورشان از خیانت چیست؟ |
۱۳۹۰-۱۱-۲۵ ۱۳:۲۳:۳۲ |
| |
| برای شناخت خیانت رضا خان میرپنج، کتاب کهنه سرباز خاطرات سرهنگ ستاد رحمانی را مطالعه کنید. |
۱۳۹۰-۱۱-۲۵ ۱۱:۴۰:۰۵ |
| |
جناب آقاي دكتر حداد عادل
من چند روز پيش در جلسه اي در دانشگاه تهارن پاي سخنان شما بودم و از اين كه بعد از بيست سال كه شما را در كنفرانسي در كرمان ديده بودم شما را مي ديدم حس خوبي داشتم اين حس خوب با صحبت هاي خوب شما هم تقويت شد و تقريبا بغضي را كه به دليل اختلاف ديدگاه سياسي با شما چند سالي در من شكل گرفته بود زدود اما اين مقاله خدمت يا خيانت نه مي تواند خدمت رضا شاه را اثبات كند و نه خيانت او را اين تنها يك خاطره است كه شما نقل كرده ايد از انسان پژوهشگري چون شما انتظار مي رود در ذيل چنين عنواني استدلال ها و مستندات بيشتر و قانع كننده تري ارائه كنید تا خواننده متقاعد شود كه رضا شاه خادم بوده است يا خائن همان طور كه نمي توان با ذكر تنها يك خاطره دوران رياست آقاي حداد برمجلس را في المثل قضاوت كرد سربلند باشيد |
۱۳۹۰-۱۱-۲۵ ۱۱:۲۴:۲۲ |
| |
| انتقادها به رضا خان و ایادیش به اینه که اگر کاری براش نفع داشت انجام میداد و به رفع مشکل مردم کاری نداشت و اولویت کارهاش رفاه خودش و یا حامیانش در غرب بوده. |
۱۳۹۰-۱۱-۲۵ ۰۸:۰۵:۲۰ |
| |
اولا که هیچ کس نمیگوید رضاخان همه کارهایش درست بوده و انتقادی به او وارد نیست.
ثانیا این مورد تایید همه است که رضاخان در اواخر دوران حکومتش به شدت تند خو و خود رای شده بود
با این همه، این نوشته ناقض خدمات بی مانند رضاخان به مملکت نیست. |