| دلنوشته ای برای شیخ |
| وبلاگ "گنج در ویرانه" |
| چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۴۴ |
فاطمه طاهری نویسنده ی وبلاگ "گنج در ویرانه" مطلبی را تحت عنوان "دل نوشته ای برای شیخ" در وبلاگ شخصی خود مکنتشر کرده است.
بر اساس این گزارش در این مطلب آمده است:
سلام شيخ بي چراغ!
من تو منابع تاريخي اي كه دم دستم بود، چيزي از جووني "حبيب ابن مظاهر" پيدا نكردم. از دوران جووني شما هم چيزي نمي دونم (دلت جوون باشه!). حبيب حدود هفتاد سال سن داشت، مثل شما، سرخ روي سفيدموي بود شبيه شما، چشماي به گودي نشسته، صورت استخواني پر از شيار و چروك؛ اما نشنيدم كه لباس پيغمبر تنش كرده باشه. خوندم زره و كلاهخود جنگي پوشيد، انقلابي بود، رفتارهاش به سن و سالش نمي خورد، مثل شما! حبيب هيچ وقت قوز نكرد، سر بالا بود، پير شد اما چشم بصيرتش ضعيف نشد، ظهر عاشورا شنيد يه پليدي از يه گوشه اي به حسين(ع) گفت: "نماز شما كه قبول نمي شود." چون ابرمرد بود و غيور، خروشيد: "نماز آل پيغمبر خدا قبول نمي شود و نماز تو اي الاغ قبول مي شود؟!" مثل باد دويد و طرف رو از اسبش انداخت. براي اين كار لازم نبود محافظهاشو از سر راه كنار بزنه، چون محافظي نداشت، خودش محافظ رهبرش بود.
سرش كه نشست روي تيزي نيزه و تو كوچه هاي شام چرخيد، اين سر سفيد فكر مي كنم بين بقيه ي سرهاي مومشكي خوب مي درخشيد. حبيب تا نوك نيزه عروج كرد تا جلوي كسي سر خم نكنه. هفتاد سال شب و روز رگهاشو پر كرد تا ظهر عاشورا جوي پرخون تري جلوي حسين راه بندازه. انقلابي بود. موعظه كرد و رجز خوند اما با شبكه هاي ابن زياد مصاحبه نكرد. دعوا داشت سر اسلام محمد(ص)، "دعوا سر سربند يا فاطمه بود"، نه عليه نائب مهدي فاطمه... حبيب بن مظاهر راضي شهيد شد. اما شيخ!
كاش در قاموس تو هم وفا و شكيبايي بود. اي تويي كه شعار آبروخواهي ات حضور در بنياد شهيد بود، ميشه به من بگي شهادت يعني چي؟ اگر عموي 18 ساله ي من شهيد محمدرضا طاهري به اندازه ي تو از خدا عمر مي گرفت، روزي هزار بار به دفاع از انقلاب خميني محال بود بذاره يه مو از سر علي كم بشه. كفن مي پوشيد، كفني به رنگ عمامه ي تو! راستي اين موهاي صاف و شونه كشيده و مرغوب، سفيدي محاسن توست يا سفيدي ماستي كه بر معايبت ماليده اي؟
دوستي داشتم كه مي گفت دوست دارم چادرم يه ذره از حد عادي بلندتر باشه تا لبه اش خاكي بشه، تا هر وقت چادر سرم مي كنم يادم باشه اين حجاب مادرم زهراست (س)، حداقل تا وقتي با اين چادر بيرونم، هر جايي نرم، هر حرفي نزنم، هر سري به هر نگاهي بلند نكنم، با هر صدايي نخندم... كاش تو هم هر روز صبح كه عمامه ات رو مي پيچي، يادت مي اومد كه به حرمت لباس چه كسي آبرو گرفتي(البته گذشته ها رو ميگم!) به عباي رسول خدا! آره از روحانيت لباس و كلاس گرفتي و از مسئوليت نون و نوا!
تو از همون اول هم كانديداي معترض نبودي، شيخ! چون به كانديد شدن و آخر شدن عادت داري، مثل اين بنده هاي خدا كه كنكور دادن برنامه ي هرسالشونه!
فقط... كاش خداي حبيب ابن مظاهر، توي هفتاد سالگي ات نگاهت كرده بود. كاش عاقبت به خير مي شدي!