امروز  شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱
برکه بیداری
یوسفعلی میرشکاک
دوشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۶:۱۴
 
- به چراغ ديگران، پيش پاي ديدن، كوري است.
چنين گفت يكي از سرايندگان خاوري.
- ويژه در سالي كه آسمان هم به فرمان مركوري است.
چنين گفت يكي از سرايندگان باختري.
- آشوبش مردمان را در سراسر جهان، فرجامي هست؟ چنين پرسيد آن‎كه در مردمان و انبوه آنان درمانده است و چنين پاسخ شنيد از آن‎كه بر باروي مرگ رانده است:
«... خواه فرجامي باشد اين خيزش و آشوبش را خواه تا آن فرجام ايزدي، فرسنگ‎ها مانده باشد، ما راه نخواهيم گرداند. نه به دستان و نه به داستان، كه خود رانديدن، افسون «دستان» ماست و داستان‎ها را سر‎به‎سر، به گوش مردگان شنيدن، آموزه نياي سيمرغ پرورد برابر با جان ما؛ كه زمين گويچه‎اي است، بازيِ پيران كهن را، و بيشتر از اين زمره يكي است، ياري خرداد را كمر بسته و...

... با تو نشايد سخن گفتن‎؛ اين به نتوان گفت. با تو نبايد سخن گفتن - اين، هركس نتواند گفت.

با تو... تو... آري تو! سخن‎ها گفته‎اند و نشنوده‎اي. چونك از همان دوده‎اي!‌ و اين گفته نه گمان است، كه فرزند دستان را، به‎دست اندر، كمان است. پيش از تو پهلوانان را دوال كمر گسسته و جگربند نيز، هيچش نه بيم از مرگ، كه پير و پروردگار اوست و نه پرواش از زندگي كه مام و داي آناهيدوار او. تواش نديده‎اي، زان‎كه به ديده، ديدار موشانت داده‎اند و آن‎گه موش كور و گوش و هوشي به دُروج اين و آن به هم در پيوسته و سخت سزاوار نكوهش و ريشخند نيز. با تو... آري آري، تو... ورنه فراتر از تو باد است و فروتر از تو خاك! و ما زنده به پيغام اردويسور اناهيديم كه اورمزد با خشم او، خشمگين مي‎شود و با خشنودي او خشنود. ايدون باد، ايدون‎تر به فرّ بهرام و رجاوند.

«آفريدگان هرمزد به خدايي و دستوري، دادمندي و برترپايگي به آسودگي ايستاده‎اند. روياروي آفريدگان اهريمن... .
ترا با قرآن چكار، اگر فرمود: و شاركهم في‎الاموال و الاولاد» و با سخن مردگان چكار؟ خواه مجوس، خواه قرمطي، خواه خرم دين، خواه مزدكي، خواه شيطان‎پرست، خواه غالي، خواه... هركه توگويي و همانندان تو، بس بسياران گويند. ايستاده‎ايم آن‎چنان كه باد - با نرمي نرم، با درشتي درشت كه رحماء بينهم فرمود و اشداء علي الكفار. آن‎چنان كه نخست پايه چينودپل، كه خشم فرو مي‎برد و گاهي، آهي، نه آشكار و نه پنهان، برمي‎آورد؛ كه:‌والكاظمين الغيظ فرموده است و العافين عن الناس، نه ديو آن‎چنان كه فلان گفت و گنبد گيتي... مگر آن‎گونه كه پيران و پيشوايان مي‎فرمايند: ديو و ديوا و دوا، يگانگي اورمزدي را، ورنه، «بسديو» گواه شهرياري انسان بس، از آن‎سو؛ و از اين‎سو، عمران و آل عمران عليهم‎السلام بس. اگر از «مله ابيكم ابراهيم» بهره‎منديت داده باشند ايزديان و آسمانيان.

تو مي‎گويي سوكوارم. دير مپاياد سوك تو! سوكوار كيستي؟ زنده جاودان؟! سوك تو شايد سور آسمانيان باشد كه هرچه را... بگذريم، بگذار آنان كه نه آينه‎بين‎اند و نه ديدار بين، به گمان همانندي آسمان با زمين، شرمسار گفتار خويش باشند پس از مرگ. شهرياران را با سوك و سرور مستمندان چكار؟ آسمانيان را با زمين چكار؟ اگر گيتي خود همين است كه تو مي‎بيني و گمان مي‎بري، سر و سرهنگ ايزديان،‌ شهريار آسمانيان، خداوندگار سخن و داد و دين و دهش و زهد و بندگي و بردباري ومهرباني و فروتني و بخشش و بخشايش و نماز و روزه و كشت و كار و نبرد پياده و سوار، آن‎كو در دژ آشوب‎زاد، پنهان از چشم پريان و آدميان و فرشتگان، و به آشكارا درمزگت، به گشايش اورمزدي رسيد، چونك، نه همچون مردان، بلكه همچون زنان، از پشت سر، بر او تيغ آختند؛ آن‎گاه كه يگانه بي‎چون و چند را، پيشاني بر خاك نهاده بود و از ميان سه تن كه به آهنگ كشتن وي، تيغ بركشيده بودند، شمشير نگونبخت‎ترين نگونبختان، به آن جان سراپا فرهمندي رسيد، هم بدان‎جاي سر، كه در جوانيش، تيغ مردي هزار مرد، فرود آمده بود، عمرو بن عبدود نام و... چه مي‎گفتم؟ آري، فرمود: فزت و ربّ الكعبه» و... آري همو كه چنان زاد و چنين رفت. فرمود. ... باري پيش ازين، ‌گيتي را گفته بود «طلقتك ثلاثه، لا رجوع فيها» اكنون تو در سوداي همان زني كه شهريار شهريارانش سه طلاق گفت. سرگرداني و سوگمند... نه با تو گفتند كه خودسر مباش؟! به خويش‎كاري خود غره، در غربال آزمون ايزدي افتاده چه تواني كرد؟ جز گردن نهادن به نبهره مردمان آدمي روي اهرمن خوي؟! خود كرده را هيچ‎گاه تدبير نبوده است... آزمون توست، اين، نه آزمون من؟!‌ آزمون مسلماني است و من باري هرگز دعوي مسلماني نكرده‎ام و اگر مسلمانان را ياري داده‎ام، از آن‎رو بوده‎ست كه روزگاري با مسلمانان همراه بوده‎ام و گمان مي‎برده‎ام كه مسلمانم. ديرگاهي است كه دريافته‎ام «شيطان‎پرست» بوده‎ام و خود اين را نمي‎دانسته‎ام. ونه من، هم‎كيشان من همه شيطان‎پرست بوده‎اند و من اين را نمي‎دانسته‎ام. اكنون ديري است كه نه سوك مسلمانان را و نه سور و سرورشان را به گاه و جاي نزديك مي‎شوم. بيم ان دارم كه از من و كيش من و آن‎كه مي‎پرستيده‎ام و نمي‎دانسته‎ام شيطان بوده است،‌ آنان را گزندي سهمگين‎تر از اين كه خود با خود مي‎كنند، فراز آيد، از دور و نزديك و آسمان و زمين! زيرا آن‎كه من و هم‎كيشانم او را ندانسته پرستيده‎ايم و به گمان مسلمانان، همچنانش مي‎پرستيم، چندان سهمگين و هراس‎انگيزست كه مسلمانان از او به خداي خويش مي‎پناهند. و... «استعاذه»؟ آري، از... نه! مرا و آنان را كه هم‎كيشان منند از شيطان هيچ پروا و پرهيزي نيست، زيراك به لعنت نيز نمي‎‎ارزد. او نيز سرفكنده «آزمون ايزدي» است. نياي كلان آدميان را سجده نكرد، تا در شمار فرشتگان نباشد و در گوشه‎اي دوردست، بس بسيار دور از آن جايگاه و پايگاه اورمزدي، با ما بر خاك باشد و بيازمايد آنان را كه دعوي پاكي و نيكي و دادگري و راستي و يكتاپرستي دارند. و سپاس اورمزد را كه اين هيچ‎كس، نه هرگز دعوي پاكي و نيكي داشته، نه در زمره اميران بوده تا در غربال «آزمون دادگري» بيفتد، نه فروتر از اين، وزير و مشاور و معاون و... نه هيچ گردنه‎اي، نه راهي، نه چاهي، نه مهري، نه ماهي، همين روسياهي برآورده گرد از بدان و ددان، به‎نامي كه ناميده‎اندش علي تازيان، و او خود به هنگام پيكار فرموده است:
«انّا الذي امّي سمتني حيدره»

ياد باد احمد عزيزي را، روزي بر او نهيب زدم: «حيدر» به طيبت گفت: «هي پنجره!» و من اكنون سايه‎اي هستم بر «پنجره» افتاده و او ماهي در بركه بيداري. باري اگر سوكي بايدم برپا داشتن، بايسته‎تر آنك سوك وي باشد يا... چرا سوك؟ نه مرا، نه هم‎كيشان مرا، هيچ سوك نيست. ويژه سوك اردويسور اناهيد، كه گنبد مزارش آسمان است و زمين، جز بار سايه او را نتواند كشيدن، زيراك او مينوي همه آب‎هاست. آبانش از همين روي ناميده آن يگانه بي‎چون چند، يكتاي بي‎همانند. دادار دادگر


نياز فاطمه دارم دلي كه در سينه است
اگر نه يوسف اويم، غلام او هستم
از اين بيش هيچ نرسد مسلمانان را از اين نامسلمان كه منم، مگر آن‎كه مرا به ياد آرند: تو مگر آن نيستي كه بر آردويسوراناهيد چنين موئيده‎اي:
«اي مادر اي پرنده كه بر بادها گذشت!
چون ماه نو خميده شد از يادها گذشت
وز ياد برد مهريه‎اش را و دور شد!
بگذار تا پرنده تقدير بر شانه‎هاي هر كه نشسته است...
- ...كور شد
اسفنديار بود و نمي‎ديد
جز خويشتن به دهر كسي را،
روئين‎تن از بلا
اين است آن اجابت شيرين و بي‎دعا!
اي خم شده ز بام ندانسته در بهشت
و آزار ديده گاه ازين گورزاد پير
دنيا همين، هميشه همين بوده‎ست
آه اي شگرف و ژرف...
- چراهاي سوخته!
- آه اي بلند و...
- نقش بناهاي سوخته
- اي گفت‎وگوي بي‎هنران را خريده نغز
وانگه مرا شمرده...
- گداهاي سوخته

اي مادر اي پرنده كه بر بادها گذشت!
و آن‎سوي نيك و بد،
از بام‎ها و شعبده يادها گذشت!
- از يادها و ديده و ديدار
اين را به خاك خاطره‎ات بسپار!
- آري، هنوز هم‎نفسي هست
در ما شكسته...
- بي‎سر و پاهاي سوخته
- اكنون يگانگي كن و با بادها بيا!
با امتداد خاكي فريادها بيا
انسان دوباره بوزنه...
- بوزينه است باز
دانش چراغ و مرغ، همان دينه است باز!

- برگشتن از كه مي‎طلبي؟ نارضا رسيد!
با پهلوي شكسته به اين كبريا رسيد!
- كي بادها به خاطر ما راه مي‎برند؟
ما را كجا به بارگه شاه مي‎برند؟
هركس حكايتي به تصور چرا كنند؟
تا چند زنده خاطره ماجرا كنند؟!
معشوق چون نقاب ز رخ بر نمي‎كشد
ماييم و داغ...
- بس كن ادهاي سوخته
آنك ببين! تمام زمين كام مام ماست
با روضه‎ها و ياد عزاهاي سوخته!
خاموش كن چراغ دلت را...
- ... چه فايده؟
با فرق اين شكافته وان...
- بس كن اي بليد!
شمر و يزيد قافيه، ‌بر باد مي‎دهند
سرها زتن جدا شده،‌ پاهاي سوخته!

- آن مام بانوان و... جوان، مام آسمان!
مام زمين...
- رها كن و برگرد!
«زني صداق زني ديگرست مي‎دانيد؟
زن مطلقه افسونگرست مي‎دانيد؟»

اي آسمان! به پاسخ اين دست‎ها ببار!
- ديوارهاي گمشده، ‌درهاي سوخته!
- اي واي! باز قافيه تغيير رأي داد...
- پس كو؟ كجاست پيكر سرهاي سوخته؟
- بنگر به بانگ مام و كپرهاي سوخته

منبع: پنجره
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 165557