| من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود(22) |
| عبور از مسیر بن بست آسان نیست! |
| پنجشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۵۶ |
... و ایستادم. هیکل سیاه و بزرگی را دیدم که شخصی را دست و پا بسته و بی اعتنا به ناله و فغان او بر دوش گرفته و به بالای کوه حمل می کرد. فهمیدم آن هیکل زشت، گناه آن شخص است. نیک را دیدم که او همچو من به نظاره ایستاده، هنوز هیکل سیاه به ما نزدیک نشده بود که سر و کله مأمورن عذاب زنجیر به دست از پشت کوه پیدا شد، گویا از آمدن آن شخص با خبر بودند. گناه وقتی به مأوموران رسید آن شخص بیچاره را رها کرد و قهقهه زنان از همان راه برگشتت. مأموران بلافاصله پاهای او را به زنجیر کشیدند و در حالیکه بدنش به سنگلاخ ها کشیده می شد او را کشان کشان وارد دشت عذاب کردند.(1)
پس از آن نیک نزدیک آمد و گفت: این است سرنوشت کافران و با دست، مهربانانه بر پشتم زد و گفت شتاب کن که راه بسی سخت و طولانی است.
* نور ایمان
رشته کوهی که در دامنه آن حرکت می کردیم؛ سر بر دامن کوهی بلند داشت که به آسمان آتشین ختم می شد و چون سدی مرتفع راه را بر هر عابری بسته بود. احساس کردم گرفتاری تازه ای برایمان پیش آمده است. با دلهره و اضطراب خود را به نیک رساندم و گفتم دوست من ظاهراً به بن بست خورده ایم، راه عبورمان بسته است.
نیک همانطور که می رفت گفت: ناراحت نباش و با من بیا در قسمت هایی از این کوه غارهای کوتاه و درازی وجود دارد که باید از یکی از آنها عبور کنیم تا به قدرت ایمان خود پی ببری.
با تعجب پرسیدم: قدرت ایمان؟
گفت: آری.
گفتم: چگونه؟
گفت: بدان که در روز قیامت، هرکس به اندازه ایمانش سعادتمند می شود و در اینجا ذره ای از سنجش قدرت ایمان رخ می دهد که در هر صورت دیدنی است نه گفتنی.
از جواب فهمیدم که باید خاموش باشم. چیزی نگذشت که غاری تنگ و تاریک و بی روزنه پدیدار گشت. چون وارد غار شدیم از تاریکی بیش از حد آن به وحشت افتادم. پس از چند قدم ار حرکت ایستادم و به نیک گفتم راه رفتن در این تاریکی، وحشت آور و غیر ممکن است، براستی اگر گناه در این تاریکی به سراغم آید و مرا از پا درآورد چه؟
نیک نردیکتر آمد و گفت: از آمدن گناه آسوده خاطر باش. زیرا ضربه ای که بر او فرود آوردم باعث شد به این زودی ها به ما نرسد، به خصوص که هر لحظه ضعیف تر نیز می شود.
از اینکه برای مدتی از شر گناه راحت شدیم خوشحال بودم، اما فکر تاریکی مسیر، دوباره مرا به خود آورد. به همین جهت از نیک پرسیدم: در این تاریکی چگونه پیش خواهیم رفت؟ نیک گفت: اکنون به واسطه فدرت ایمانت نوری پدیدار خواهد شد که چراغ راهمان می باشد(2) چندی نگذشت که از صورت نیک نوری درخشید که تا شعاع چند متری را روشن کرذ.
با خوشحالی تمام همگام با نیک حرکت را آغاز کردم. گاه به گودالهای عمیقی می رسیدم که تنها در پرتو نور ایمانم می توانستم از کنار آنها به سلامت بگذرم(3)
التماس کنندگان
هنوز راه زیادی را نپیموده بودیم که در دل تاریکی ضجه و فریادهایی به گوشم رسید. وقتی دقت کردم صدای چند نفری را شنیدم که التماس کنان از ما می خواستند که نور ایمان را به طرف آنها هم بگیریم تا در پرتو نور ما حرکت کنند(4) نیک همانطور که جلو می رفت مرا صدا زد و گفت: گوش به حرفشان نده، اینها باقی مانده منافقین و کافران هستند که تا اینجا پیش آمده اند اما ...
ادامه از قسمت قبل ...
منبع: کتاب سرگدشت ارواح در برزخ/ اصغر بهمنی
______________________________________
منابع و پی نوشته ها
1- فهرست غرر/ ص 425
2- حدید/ 19
3- حدید/ 13 و 29
4- حدید/ 13