یک گسست جهان شناسانه
گفتگو با دکتر عبدالوهاب فراتی
۲۸ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۷
سیدجواد میرخلیلی
یکی از مباحث مهم یک سده و به خصوص چند دهه اخیر در کشور ما، منازعه میان مدرنیته و سنت بوده که همواره باعث شکلگیری بحثهای مختلفی پیرامون خود شده است. در این میان، اما نظرات و دیدگاهها راجع به این مسئله، متفاوت بوده و هر کسی از منظری به این منازعه سهبعدی پرداخته است. نوشتار حاضر، ماحصل گفتگوی «پنجره» با دکتر عبدالوهاب فراتی، عضو هیئت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و مدیر گروه علوم سیاسی پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی است که تاكنون چندین عنوان کتاب و مقاله در حوزه علوم سیاسی تأليف كرده است.
مشروح این گفتگو را در ادامه می خوانیم
اگر موافق باشید بهعنوان اولین سئوال، ارزیابی خودتان را از ورود مدرنیته به ایران برای خوانندگان ما بیان بفرمایید.
قبل از ورود به بحث، بیان چند نکته را ضروری میدانم. بدون تعيين زمان خاصی برای ورود مدرنیته، ابتدا باید تأکید کنم که ورود مدرنیته به ایران، بزرگترین حادثه یا رخدادی است که تاریخ معاصر ما را دچار گسست جهانشناسانه کرده است. گسست به این معنا که بسیاری از آنچه که در سنت و فرهنگ ایرانی، بدیهی و مسلم انگاشته میشد، یکباره پس از ورود مدرنیته به ایران، مورد پرسش؛ و بداهت و مسلم بودن بسیاری از اين مسائل بهتدریج مورد تردید قرار گرفت.
در جهانبینی خیمهای ایرانیان، جهان از نظمی مقدس برخوردار بود و هرچیز، در هر جایی که در آن قرار داشت، درست و عین عدالت بهحساب میآمد. در واقع عدالت همان عبارت معروف ما ایرانیان یعنی «وضع الشئ فی موضعه» بهحساب میآمد و جابهجایی در آنها ظلم، و برخلاف ناموس این جهانبینی قلمداد میشد. از اینرو، هرچیز در هر جایی که قرار داشت، خوب بود. اما با ورود مدرنیته به ایران، عمود این خیمه از بن کنده شد و خیمه بر سر کسانی که در ذیل آن نفس میکشیدند و بر حسب مفروضات آن عمل میکردند، فروریخت. این فروریختگی همان گسستی است که از بیرون بر ما تحمیل شد و اینگونه ما را درگیر مسائل پدیدهای کرد که برخاسته از سنت ما نبود. به همین دلیل، از این دوره به بعد متفکران ما همواره بهدنبال پیدا کردن راهی جهت خروج از آن خیمه بر افتاده بودند. اینکه خروج از آن بحران چگونه رخ خواهد داد، مجادله دامنهداری است که تاکنون نیز ادامه دارد.
میتوانید نمونههایی را برای این مسئله برشمارید؟
بله! برای مثال، تفکر سنتی ما در باب حاکمیت، یک تفکر کاملا سنتی بود و رابطه مردم و دولت را بر حسب مفاهیم دوگانه یا زوجهای دوگانهای مثل والی و رعیت تفسیر میکرد و نگاه ما را به حاکمیت، مبتنی بر نظم سلطانی، سلسلهمراتبی میدید. در صورتیکه مدرنیته چنین نگرشی به جامعه سیاسی نداشت و بهجای اینکه به رأس هرم یا همان نقطهای که از آن قدرت سرازیر میشود، نگاه کند، به قاعده و دامنه هرم قدرت نگاه میکرد و بر حسب میزان دخالت دولت در قلمرو عمومی و خصوصی مردم، به داوری در باب دولتها میپرداخت و آنها را به دولتهای دموکراتیک و غیردموکراتیک تقسیم میکرد. گرچه مبانی ارزشی دولتهای مدرن با مبانی ارزشی دولت دینی تعارضاتی داشت، اما پذیرش دولت دموکراتیک (مشروطه)، در فضای سیاسی آن دوره ایران، سکه رایج شده بود و بسیاری تصور میکردند که تنها راه برونرفت ما از آن بههمریختگی پذیرش دولت مدرن است. این نشان میداد که ماهیت نزاع سیاسی در ایران عوض شده و لازم است بهجای درگیری قبایل و ایلات؛ منازعه مردم با دولت در حیطه اختیارات و وظایف دولت سامان گیرد.
یعنی مرادتان این است که این نزاع عمودی جایگزین نزاع افقی در جامعه شد؟!
دقیقا! در تکمیل و تأیید سئوال شما باید بگویم در طول تاریخ چند هزار ساله ایران، قدرت سیاسی بهصورت افقی بین ایلات و قبایل، دست به دست میشد و انتقال قدرت سیاسی تنها در افق جامعه رخ میداد. در چنین سامانهای از انتقال قدرت، مسلما مردم هیچ نقشی در این جابهجایی و انتقال قدرت نداشتند. به همین دلیل در تاریخ سیاسی گذشته ایران، اساسا مردم حضور ندارند و تاریخ سیاسی ایران یعنی تاریخ قبایل و ایلات. اما پس از ورود مدرنیته به ایران، این نزاع از افق به عمود جامعه انتقال یافت و نزاع بین قبایل به نزاع میان مردم و دولت تبدیل شد. از این دوره به بعد، مهمترین مشکل سیاسی ما ایرانیان همین نزاع عمودی شد و تحدید اختیارات دولت و نقش مردم در فرآیند تصمیمگیری و تصمیمسازی به نزاع اصلی جامعه سیاسی ما بدل شد. شاید به همین دلیل باشد که صورت اولیه تجدد در جامعه ایرانی، بیشتر سیاسی است و تجدد بیشتر در عرصه سیاست، منازعه و دعوا به پا کرده است. بدین معنا که تجلیات دیگر مدرنیته در عرصههای فلسفی، فکری و فرهنگی کمتر به مناقشه مبدل شده است.
شما نقش و جایگاه این تجلیهای سیاسی تجدد در منازعه سنت و تجدد در میان ایرانیان را چگونه ارزیابی میفرمایید؟
در واقع با ابتنای بر همین تجلیهای سیاسی تجدد بود که منازعه ایرانیان بر سر سنت یا تجدد در همان لایههای سیاسی باقی ماند و توان گذر از این لایهها به لایههای عمیق فرهنگی و فکری غرب را پیدا نکرد. بسیاری از روشنفکران اولیه، نه متنی از متون کلاسیک مغربزمین را مورد بازخوانی قرار دادند و نه آثار مهمی در اینباره نوشتند. آنها خیال میکردند با اقتباس لایههای سیاسی مدرنیته و بنای مشروطه غربی به بحرانهای دوره گذار پایان میدهند. غافل از اینکه پذیرش لایههای سیاسی مدرنیته بدون تعمق در لایههای فلسفی آن ممکن است به تطویل بحران بینجامد و به ابعاد وجودی آن گستردگی بخشد. همین دلایل کافی بود که تجدد در همان لایه سیاست باقی بماند و نقد و بررسی مبانی فکری و فلسفی آن به تعویق افتد.
آیا در حال حاضر هم همینگونه است؟ مرادم این است که آیا این روند در بعد از انقلاب اسلامی نیز ادامه داشته و یا وضعیت تغییر پیدا کرده است؟
البته امروزه (بعد از انقلاب) سطح فهم ما از تجدد بسط بیشتری پیدا کرده است. بسیاری از متون کلاسیک و جدید غرب به استحضار ایرانیان رسیده است. امروزه برخلاف گذشته، بسیاری از ایرانیان بهویژه نیروهای سنتی، به غرب بهمثابه یک شبهه نظر نمیکنند و میکوشند بهمثابه یک مسئله به آن توجه کنند. این نشان میدهد که چرخش بسیار خوبی در فهم ما ایرانیان از تجدد بهوجود آمده است. این میتواند مقدمه مفیدی برای مواجهه فلسفی ما با مدرنیته فراهم آورد. با اینهمه، باید همچنان تأکید کرد که هنوز جنبه سیاسی مدرنیته و بخش عمدهای از منازعات ما با دنیای غرب در همان لایههای سیاسی باقی مانده است.
شما چه عواملي را علت این مسئله میدانید؟
علت آن به مسائل متعددی بازمیگردد. شاید بتوان گفت دلیل اینکه مواجهه ما با غرب بیشتر به لایههای سیاسی تجدد محدود شده این باشد؛ اولا ما غرب و مدرنیته را در همین لایههای سیاسیاش درک کردیم و تصور میکردیم از مسیر مشروطهسازی قدرت میتوان بر همه مسائل و مصائب فائق آمد. دلیل دوم هم به این مسئله بازمیگردد كه ایران اسلامی در مجموع از نفوذ و حضور و مداخله غربیها در ایران خیلی متضرر شده و بر اثر روابط ناعادلانه فیمابین ایران و غرب، به مجموعه دنیای غرب بیاعتماد شده است. اگر بهصورت مقایسهای بخواهیم اشاره کنیم، بهعنوان مثال میتوان گفت که ما در دوره جدید با دو تفکر غرب، یعنی مارکسیسم و لیبرالیسم که به قول احسان طبری هر دو از یک جنس (غربی)اند، مواجهه داشتهایم، اما نوع تعامل ما با مارکسیسم با نوع برخورد ما با لیبرالیسم متفاوت بوده است. مشکلی که ما با مارکسیسم در سالهای قبل از انقلاب داشتیم، یک مشکل فکری، کلامی و فلسفی بود. به همین دلیل، بعد از فروپاشی شوروی و اضمحلال بنیانهای مارکسیسم، مشکل سیاسی ما هم با شوروی سابق حل شد. اما مشکل ما با غرب یک مشکل سیاسی بوده تا یک مشکل فلسفی. به همین دلیل، چون حوزه سیاست در واقع قلمرو منازعهخیز ما با غرب است، همچنان بهعنوان مشکل باقی مانده. اگر در همان ابتدا به نقد مبانی فلسفی غرب میپرداختیم، امروزه شاید مشکلات سیاسی کمتری با غرب داشتیم.
شما در آغاز بحث اشاره کردید که برای ورود به بحث مدرنیته، باید چند بحث مقدماتی را لحاظ کرد. در ابتدای بحث به یکی از آنها اشاره کردید. اگر امکان دارد، مقدمه یا مقدمات دیگر آن را نیز بیان بفرمایید؟
مسئله دومی که در بحث تعامل ما با دنیای تجدد مطرح است و میتوان از منظر آسیبشناسی نیز بدان پرداخت، این است که روایت نسل اول و دوم روشنفکری از مدرنیته برای ما ایرانیها که مواجهه مستقیمی با غرب نداشتهایم، روایت ناصحیحی بوده است. این روایت همانچیزی است که روایت غرب در ذهنیت ایرانی را دچار مشکل کرده است.
اگر ممکن است این مسئله را بیشتر توضیح دهید؟
همچنان که میدانید قشرهای مختلف جامعه ما بهویژه آموزشدیدگان سنتی، در صدر ورود مدرنیته به ایران، با جهان غرب هیچ رابطهای نداشتند. سطح سواد و آموزش مردم بسیار پایین بود. اگر زبان، واسطه فهم است، بسیار طبیعی بهنظر میرسید که مردم میبایست از طریق زبان، با دنیای جدید آشنا شوند؛ زبانی که واسطه فهم ما از مدرنیته شد، همان زبان روشنفکری نسل اول و دوم بود. در واقع بسیاری از آنان از طریق نسلی از روشنفکری با تجدد همافق شده بودند که آن زبان بهگونهای خاص مدرنیته را به فهم آنان درآورده بود. آنچه میان ایرانیان و تجدد تلاقی ایجاد کرد و توانست افق معنایی آنان را با افق معنایی تجدد ممزوج سازد؛ زبان روشنفکرانی بود که واسطه و روایتگر تجدد بهحساب آمد.
در واقع ایرانیان در درون واژگان و مفاهیمی که روشنفکری در باب تجدد و غرب بیان میکرد و دنیای جدید را میفهمید، به فهم تجدد نایل شد. اما اتفاق مهمی که در آستانه امتزاج افق مردم با افق تجدد رخ داد، تجربه یا فهم ناگواری بود که برای همیشه، تجدد و روشنفکران نسل اول و دوم را در ذاکره و ذائقه نیروهای سنتی بدبین کرد و این نیز برخاسته از خصایصی بود که تجدد در چنین امتزاجی به خود گرفته بود؛ نخست آنکه، غرب و تجدد یکی انگاشته شد و انگار متجدد شدن بهمعنی غربی شدن بود. دوم آنکه، غرب در همان معنا و مفهوم اروپامدارانه آن بهکار رفت و غربی شدن بهمعنی لیبرالیسم اروپایی تلقی شد. سوم آنکه، متجدد شدن نیازمند سکولار شدن یا به حاشیه رفتن مذهب و طبعا حاملان و مدافعان آن یعنی روحانیت بود.
این فهم از تجدد، همان فهمی بود که در زبان روشنفکری به تصویر کشیده میشد و عملا با حمایت از دولت رضاخان به اجرا درمیآمد. به همین دلیل، در فهم ما از مدرنیته، غرب و تجدد یکی دانسته شد و انگار متجدد شدن بهمعنی غربی شدن بود و غربی شدن هم پیامدی جز حذف دین و ترویج اصول غیراخلاقی نداشت. طبیعی بود که این روایت از غرب، طبقه سنتی جامعه ما را بشوراند و آنها را متقاعد کند که مدرنیته بهمعنای پایان سنت و فروپاشی باورهای دینی است.
منبع: هفته نامه پنجره/ شماره 64