| اندیشه های حسینی |
| محمدرضا آقاميری |
| سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۱۳ |
بسم الله الرحمن الرحيم
بر ما خرده گرفتند که چگونه پیروان حسین بر خاک تربت او پیشانی بر زمین می سایند ، حال آنکه خویش را اهل توحید می پندارند؟
گزاف، از این نیز فزونتر شد؛ عاشوراییان را به سخره گرفتند و شعله های عشق حسین را در دلها ندیدند!
"چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند"
جماعت خودی نیز چند و چون می کردند و عشق حسین را به واژه می کشیدند، اما دریغ ؛ نمی فهمیدند،که عشق حسین فراتر از واژه هاست .
شرذمه ای(1) از فقیهان نیز حسین را در لابلای سطور فقهی جستجو می کردند غافل از آنکه فقه بر کرانه ها بود و حسین والاتر از کرانه ها.
چرا که او بر کرانه مشکفام "قاب قوسين او ادنی(2)" بر سرير امامت تکيه داشت .
همه حیران "حائر" دوست .
تمام افتخارشان این بود که آنان را "حائری(3)" گویند.
آری حائر و آواره کوی دوست.
دعوی عشق حسین از عاشورای 61 آغاز نشد! عشق حسین ابراهیمی بود بلکه والاتر بگویم: آنگاه که "گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند" «فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ (2)» و آن دم؛ حسین انگیزه آفرینش شد و عصاره خلقت!!
و بدينسان ؛ آدم حسینی شد و هابیل از نسل شهیدان کربلا گردید.
گفتند: آن سامان که ابراهیم پیامبر، ماموریت یافت تا فرزند خویش به مسلخ برد، جنگی فراگیر با اهریمن نمود، اسماعیل که عاقبت ذبیح خدا نام گرفت به پدر گفت: « يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ(3)» ابراهیم تا سخن اسماعیل شنید از آن اطاعت هویدا به وجد آمد و خواست تا جهان، جهان است داغ اسماعیل در اندوهخانه دل جای دهد، اما هر چه کرد، نشد ،حتی دل سنگ بشکست، آیتی آمد که ای ابراهیم اندوهت را در غم اسماعيل پذيرفتيم، اسماعيل را رها ساز و در سوگ فرزندت حسین که سالها پس از تو در منای کربلا به مسلخ می رود همیشه اندوهگین باش چرا که : «و فدیناه بذبح عظیم(6)»
و اینک روز یکشنبه 28 رجب المرجب سال 60 هجری قمری است و امام علیه السلام شبانه راهی مکه می شود.
بيش از هزار و ششصد سال از حيات ابراهيم پيامبر می گذرد و وعده خدا نزديک و نزديکتر می گردد .
مدینه از هرم سوزان خورشید در تب و تاب است. سلطان جائری از نسل بت پرستان بنی سفیان، در شام، زمام امر به دست گرفته و بر عالم و آدم می تازد، پیمان حسنیه(7) به پایان رسیده و روباه پیر اموی به پدران نابکار خود در قعر جحیم پیوسته است. پیشوای آزادگان ديگر تاب ندارد .
از جور زن بارگان و دنيا پرستان به ستوه آمده؛ می فرماید «الا ان الدعی بن الدعی قد رکزنی بین اثنتين بین السله و الذلة و هیهات منا الذلة» «آگاه باشید که فرومایه، پسر نابکار مرا بین دوراهی مرگ و خواری قرار داده و بسیار دور است از ما ذلت وخواری».
و اين حسين است که در تمام دنيا، فرياد سر می دهد "الموت خير من رکوب العار" و اينچنين هجرت آغاز می شود از مدینه به وادی حرام و از آن سو به سوی "طف" در ساحل فرات، همان ساحلی که تشنگیش همه دلسوختگان عالم را به آتش کشيده است .
در آغازین راه محمد حنیفه به سوی حسین می آید.
ای سوار سرگردان کم کن شتاب جان من لختی سبکتر زن رکاب
اما حسین به "مژده" می نگرد، چرا که نیایش پيامبر خدا در حيات و ممات چنين فرموده بود " خدای تو را کشته می خواهد و خاندانت را نيز اسيرانی در دست ستم" و اينچنين همه نوگلان و نوباوگان و بانوان بیت محمدی به اسارت می روند، اما باکی نیست!
« يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ »
از اين سخن، "محمد حنفیه" نگران می شود ، لابه می کند ، می گريد تا شايد برادر را بازدارد ، حتی به حسين می گويد حال که چنين است و قصد سفر کرده ای چون عبدالله زبير راه مکه پيش گير و در آنجا پناه آور؛ اما دريغ !!
پنج روز کاروان در سینه تفتیده بیابان و صحرایی سوزان .
و اکنون شب جمعه سوم شعبان المعظم سال شصت هجری قمری امام علیه السلام و همراهیان با جسمانی خسته به بیت الله الحرام می رسند و بيش از چهار ماه در مکه مکرمه ؛ مَحرم حرم می گردند و مردمان در این ایام به زیارت امام می آیند ، عبد الله بن مطیع عدوی به حضرتش عرض می کند فدایت گردم کوفه سرزمین بد یمنی است مبادا به آن سو رهسپری .
اما بازهم دريغ، امام به راه خود ادامه می دهد .
و بدينسان به شهادتنامه ای می رسيم که تاريخ به خود نديده است.
در کوی و برزنهای مدينه می نگريم ، تا عنوان شهادت را بهتر بيابيم. چون صفحات تاريخ را ورق زنيم خواهيم ديد؛عهد الستی که از حسين ستاندند ، آنقدر زلال بود که ديگران نيز بدان اشارت کردند و اما بازهم دريغ !!
شهادت حسین علیه السلام آنقدر جاودانه و آشکار بود که احمد بن حنبل ، هيثمی ، متقی هندی ، حاکم و ديگران به نقل از عائشه و ام سلمه و ام فضل روايتها کرده اند و در کتب خويش در درازای تاريخ نگاشته اند و چون ..
"بهتر آن باشد که سر دلبران گفته آيد در حديث ديگران"
ما نيز نوشته های اغيار را بديده منت می نگريم .
در مسند احمد بن حنبل آمده است: که عایشه و ام سلمه نقل کرده اند که پیامبر (صلی الله عليه و آله و سلم) به یکی از آن دو فرمودند: همراه با من، فرشته ای به منزل آمد که قبلاً او را ندیده بودم، او به من گفت: به درستی که پسرت حسین، کشته خواهد شد. می خواهی خاک سرزمینی که در آن کشته می شود را به تو نشان دهم ؟ حضرت فرمودند: پس خاک قرمزی را بیرون آورد ( و بر حضرت عرضه داشت)
ام سلمه همسر پیامبر می گوید روزی پیامبر اسلام (صلی الله عليه و آله و سلم) در خانه ام نشسته بود، فرمود: کسی نزد من نیاید، در صدد بودم کسی وارد نشود که حضرت حسین (عليه السلام) داخل شد، پس از ورود او صدای گریه پیامبر (صلی الله عليه و آله و سلم) را شنیدم. متوجه شدم که حضرت حسین به دامن او نشسته و حضرت پیامبر (صلی الله عليه و آله و سلم) در حالیکه می گرید، صورت نيکوی او را می نوازد. (این را که دیدم) عرض کردم به خدا قسم ؛ متوجه ورود حضرت امام حسین(ع) نشدم ، در پاسخ پیامبر (صلی الله عليه و آله و سلم) فرمودند: (اينک) جبرئیل همراه ما در خانه بود و او به من گفت آیا او (حسین) را دوست داری؟ به او گفتم در دار دنيا او را (خيلی) دوست دارم. جبرائیل گفت: بدرستیکه امت شما به زودی او را می کشد (سپس افزود) در سرزمینی که به آن کربلا، می گویند و جبرائیل مشتی خاک آن سرزمین را به پیامبر (صلی الله عليه و آله و سلم) نشان داد.
در ادامه، هيثمی در کتاب مجمع الزوائد اهل سنت می گوید : هنگامی که حضرت حسین در کربلا محاصره شده و در گودال قتلگاه قرار گرفت فرمود: اسم این دیار چیست؟ جماعت کوفی گفتند: کربلا. آنجا بود که حضرت حسین علیه السلام فرمود: "صدق رسول الله کرب و بلاء" یعنی راست گفت پیامبر خدا "کرب و بلاء" گرفتاری و فتنه و امتحان!! .
هيثمی می گويد: باید گفت سرزمین کربلا مانند سرزمین مکه و مدینه است که در هاله ای از تقدیس و تنزيه بزرگی قرار دارد. راویان می گویند امیرالمومنین علی علیه السلام هرگاه که از سرزمین کربلا گذر می فرمود، مشتی از خاک آن سرزمین مقدس را برمی گرفت و می بوئید و گریه می کرد، آن چنان گریه ای که زمین از اشکهای مبارک علی(ع) تر می گشت.
در مستدرک حاکم آمده است: مادر مومنان حضرت ام سلمه روایت نموده است شبی (که من در خدمت رسول خدا بودم) رسول خدا به پهلو دراز کشيده بودند؛ با نگرانی از خواب بیدار شدند، در حالیکه حیران و مضطرب بودند ، پس بار دیگر با نگرانی و اضطراب دیگری از خواب برخواستند که در مرتبه اول ندیده بودم بار سوم همین مسئله برای آن حضرت پیش آمد در حالیکه در دستان مبارکشان خاک سرخی بود که آن خاک را می بوسیدند، به حضرتش عرض کردم (مگر) این خاک چیست ای پیامبر گرامی ، فرمود جبرائیل برایم خبر آورد به درستی که این و او اشاره کرد به حضرت امام حسین که در سرزمین عراق کشته خواهد شد. پیامبر فرمود به جبرائیل گفتم: آن خاکی که حسینم در آن کشته خواهد شد را به من نشان بده که (نشان داد) این همان تربت (مقدس حسين) است.
عایشه روایت کرده است؛ حضرت حسین بن علی بر پیامبر گرامی وارد شدند در حالیکه حضرتش وحی الهی در می یافته اند، حسین به سوی پیامبر جستند و بر روی شانه های ایشان جای گرفتند. جبرئیل به حضرتش عرض کرد: آیا او را دوست داری ای محمد؟ حضرت فرمودند چرا او را دوست نداشته باشم؟ جبرائیل گفت: به زودی امت شما پس از شما ايشان را خواهد کشت. و جبرائیل دست خویش دراز کرد و خاک سفیدی آورد و گفت در این سرزمین پسرت کشته خواهد شد (بلی) اسم آنجا سرزمین "طف" است و هنگامی که جبرائیل از نزد رسول خدا رفت همان خاک در دست مبارکشان بود بر آن خاک گریه می کردند و می فرمودند : ای عائشه! جبرائیل به من خبر داد که پسرم حسین در سرزمین "طف" کشته خواهد شد و امت من گرفتار فتنه و آزمایش الهی قرار خواهند گرفت، سپس گریان به سوی جمعی از صحابه که در میان آنان حضرت علی، ابوبکر، عمر، حذیفه، عمار و ابوذر بود رفتند (آنان تا این صحنه را دیدند) به سوی ایشان آمدند و عرض کردند: چه چیز، باعث گریه شما شده است ای پیامبر گرامی؟
حضرت در پاسخ آنان فرمودند: جبرائیل برای من خبر آورد که پسرم حسین پس از من کشته خواهد شد در سرزمین "طف" و او همراه خود این خاک را برای من آورد، جبرئیل به من خبر داد که همان وادی "طف" مضجع و محل شهادت (پسرم حسین است).
در معجم الکبير طبرانی - از کتب اهل سنت از ام سلمه همسر رسول خدا روایت شده است امام حسن و امام حسین در جلوی پیامبر گرامی در خانه من بازی می کردند که جبرائیل نازل شد و گفت : ای محمد همانا امت تو، پس از شما این پسرتان را خواهند کشت و اشاره به سوی امام حسین می نمود، پس پیامبر گرامی گریستند و او را در آغوش گرفتند در حالیکه در دستان مبارکشان مشت خاکی بود که آن خاک را می بوئیدند و می گفتند: ويح کرب و بلاء و بدين صورت نگرانی خويش را از آينده امتشان در مورد فتنه کربلا ابراز می داشتند.
و سپس آن خاک را به ام سلمه دادند و به او گفتند هر زمان که این خاک به خون تبدیل شد، پس بدان که حسینم کشته شده است.
ام سلمه می گوید آن خاک را در شیشه ای قرار دادم و خود را موظف نمودم که، هر روز آن را بنگرم تا روزی که در آن روز بزرگ به خون تبدیل شود.
و اينچنين بود که حسينيان خاک مزار حسين را مهر نماز ساختند تا نمازشان حسينی شد و با حسين در عين توحيد شناور گشتند .
و همين روزها بود که قافله شهادت در دل غاضریه خیمه زند امام شهيد فرمود : بخدا قسم اینجا شهادتگاه ماست کودکان ما را در این وادی به اسارت می برند و جگر گوشه هایمان در این وادی به خاک و خون می غلتند .
نفیر مرگ با آمدن پسر سعد بن ابی وقاص به صدا در می آید .
قاصد نفرت و غیض به سوی امام می آید، چرا به عراق آمده اید؟
امام در پاسخ می فرماید عراقیان خود مرا با نگاشتن نامه خوانده اند اکنون اگر از آمدن من کراهت دارید به حجاز باز می گردم ، "عمر" نامه ای به ابن زیاد نوشت و ماجرا را گزارش کرد ، آن کور دل دنیا و آخرت در پاسخ گفت:حال که چنگالهای ما به سوی او نشانه رفته است امید بازگشت به حجاز دارد؟
دیگر راهی برای او نمانده است .
صدای نفیر بلند و بلند تر می شود .
و ناگهان هاتفی از آسمان بانگ بر می آورد: قتل الحسین بکربلا عطشاناً ....
پاورقی :
(1) عده کمی
(2) جزء 27 سوره نجم آيه 9 فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى يعنی : تا آنكه فاصله او [با پيامبر] به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر بود؛
(3) اهل کربلا
(4) جزء 1 سوره بقرة آيه 37 فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ يعنی : سپس آدم از پروردگارش كلماتى دريافت داشت؛ [و با آنها توبه كرد.] و خداوند توبه او را پذيرفت؛ چرا كه خداوند توبهپذير و مهربان است.
(5) سوره صافات آيه 102 فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ يعنی : هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد، گفت: (پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم، نظر تو چيست؟) گفت (پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت!)
(6) جزء 23 سوره صافات آيه 107 وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ يعنی : ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم،
(7) صلح امام حسن (ع) با معاويه