بازخوانی کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب/ قسمت 3:
توسعهيافتگي، اوتوپيای قرن حاضر
اثر شهید سیّدمرتضی آوینی
۱۳ تير ۱۳۸۹ ساعت ۲۱:۱۹
امروزه در زبان رايج سياست، ملل جهان را به دو دسته تقسيم ميكنند: توسعه يافته و توسعه نيافته. بهراستي اين توسعه چيست كه ميتواند معيار تقسيمبندي قرار بگيرد؟ علت طرح اين سؤال چيست؟
انسان موجودي آرمانطلب و مطلقگراست و همواره زندگي خود را بهگونهاي تنظيم ميكند كه به آرمانهاي مشخصي ختم شود. قضاوت و ارزيابي او در امور نيز به معيار و ميزان و نظام ارزشي خاصي برميگردد كه از آرمان خويش كسب كرده است. آرمان دورنمايي است كه انسان در فراسوي حيات خويش تصور و تجسم ميكند و آنگاه راه زندگي خويش را بهگونهاي انتخاب ميكند كه به آن آرمان متصور برسد.
اما در اينكه اين آرمانها چگونه انتخاب ميشوند نيز سخن بسيار است. اجمالآ، شناخت انسان از جهان و خويشتن در مجموع منتهي به بينشي كلي ميشود كه آرمانها از آن نتيجه ميشوند. اين بينش كلي (كه شامل شناخت انسان از جهان و خويشتن است) پشتوانهي همهي اعمال و رفتار و سخنان انسان قرار ميگيرد.
ارزشگذاري انسان بر روي پديدههاي اطراف خويش نيز از همين بينش كلي و آرمانهاي زاييده از آن نتيجه ميشود. چرا ملل جهان را به مسلمان و غير مسلمان يا مستقل و غير مستقل، استعمارزده و استعمارگر، آزاد و غير آزاد و... تقسيم نكنيم؟ اگر ما كشورهاي جهان را به مسلمان و غير مسلمان تقسيم كنيم، اين تقسيمبندي حكايت از نظام ارزشي خاصي دارد كه از مكتب، يعني نظام اعتقادي خاصي برآمده است.
با تقسيمبندي جهان به كشورهاي مسلمان و غير مسلمان، همه درمييابند كه اين تقسيمبندي از جايي كه به اعتلاي اسلام و مجد و عظمت مسلمانان اعتقاد داشته برآمده است. اين سنت پسنديده كه در آغاز هر كار تحقيقي و پژوهشي نخست به تعريف شاخصها ميپردازند، از همين جا برآمده كه اين تعريفهاي اوليه، راهبر انسان به سوي نظام ارزشي و ميزاني است كه با آن به پديدههاي اطراف خويش نظر ميكند و دربارهي آنان به داوري و قضاوت مينشيند.(1) بنابراين، قبل از اينكه ما هر تقسيمبندي يا طريقي را بپذيريم بايد به پشتوانهي آن نظر كنيم و ببينيم كه آيا با نظام اعتقادي (مكتب) ما انطباق دارد يا خير.
حال ديگرباره به سؤال اوليهي خويش بازگرديم: چرا ملل جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم ميكنند؟ آن آرمان اعتقادي كه در پشت اين تقسيمبندي نهفته است چيست و چرا معيارهاي ديگري براي تقسيمبندي انتخاب نكردهاند؟ اين تقسيمبندي نشان ميدهد كه در فرا راه انديشه و خواستههاي انسان امروز آرمان توسعهيافتگي قرار گرفته است كه به مثابه سرزمين افسانهاي و پر راز و رمز و پر جاذبهاي انسانها را به جانب خويش ميكشد و معيار اين توسعه يافتگي ـ آنچنان كه خواهيم ديد ـ درآمد سرانه و مصرف است. با معيار توسعه، انسانها دو دسته بيشتر نيستند: فقير و ثروتمند؛ و ميزان فقر و غنا نيز «مصرف» است. البته فقر ـ آنچنان كه خواهد آمد ـ در اسلام مذموم است (2) و مسلماً جامعهي آرماني مسلمانان، جامعهي فقيري نيست. اما اين نه بدان معناست كه ما ضرورتاً ناچار باشيم آرمان توسعهيافتگي را بپذيريم، چرا كه با پذيرفتن اين آرمان، جست و جوي ثروت و تكاثر براي ما اصالت خواهد يافت و ابعاد روحاني و معنوي وجود آدمي تحتالشعاع اين آرمان به فساد و تباهي خواهد گراييد.
ادراك كامل اين مطلب از يكطرف به شناخت حقيقت وجود آدمي و دريافت سنتهاي تاريخي و از طرف ديگر به معناي حقيقي فقر برميگردد. بدين ترتيب بحث ما پيش از آنكه وارد در فصول ديگري بشود بايد به دو سؤال در حد امكان جواب دهد:
ـ نقش آرمانها (ايدهآل(3)ها) در ساختن انسان، جامعه، و تاريخ چيست؟
ـ معناي حقيقي «فقر» در اسلام چيست؟
چرا انتخاب توسعهي اقتصادي به عنوان آرمان (ايدهآل)، اصالت روح بشر را تحت الشعاع ميگيرد و وجود معنوي او را به فساد و تباهي ميكشاند؟
آرمانها (ايدهآلها) همواره علت غايي حركتهاي فردي و اجتماعيِ بشر هستند. هدف، آن غايت مشخصي است كه انسان فرا راه خويش تصور ميكند و مسير خود را بهگونهاي پيش ميگيرد كه بدان دست يابد. اهداف انسان با توجه به خواستهها و نيازهايش انتخاب ميشوند و گذشته از آنكه اين خواستهها ممكن است حقيقي يا كاذب باشند، هدف اصلي يا آرمان او آن نقطهاي است كه انسان جواب تمامي خواستههايش را در آن جست و جو ميكند. اين فطرت انسان است كه بر اين اصل قرار دارد و او خواه ناخواه از آن تبعيت ميكند. با توجه به همين فطرت است كه قرآن ميفرمايد: لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة (4)، چرا كه انتخاب اسوه و تبعيت از آن ضرورت خلقت بشر است و در اين ميان اگر از اسوههاي حسنه اعراض كند، نه اينچنين است كه بتواند خود را در وضعيتي خنثي محفوظ بدارد و به سوي نمونههاي سوء گرايش نيابد؛ خير! اگر بشر از اسوههاي حسنه اعراض كند بهناچار به سوي ائمهي كفر خواهد گراييد.
علت وضع كلمهي «امام» نيز همين است؛ «امام» به معناي پيشوا، آرمان وجودي بشر، و آن غايتي است كه همهي صفات تكاملي انسان در وجود او تبلور يافته است. تبليغات شيطاني غرب و شرق نيز از همين خصوصيت فطري بشر كه در نهاد خلقت او موجود است، سوء استفاده ميكند و با آفريدن قهرماناني كاذب براي اصناف مختلف، جامعه را به هر جانبي كه ميخواهد سوق ميدهد.
مصرف (آنچنان كه در فصلهاي آينده خواهيم ديد) يكي از اركان نظام اقتصادي غرب است، چرا كه اصولاً عرضه و توليد بيشتر هنگامي ضرورت پيدا ميكند كه تقاضا و مصرف بيشتر در جامعه موجود باشد و تقاضا و مصرف بيشتر نيز مستقيماً بر تبليغات مبتني است. نيازهاي حقيقي بشر محدود است و وقتي از حد طبيعي اشباع (سير شدن) گذشت، ديگر در وجود او ميل و گرايشي براي مصرف باقي نميماند. بنابراين، تنها راههايي كه براي تشويق و ترغيب جامعه به مصرف بيشتر باقي ميماند اين است كه از يكسو كالاهاي مصرفي جلا و تزيين و تنوع بيشتري پيدا كنند و از سوي ديگر با ايجاد گرايشهايي انحرافي مثل مدگرايي و تجددطلبي و... در او تقاضاي بيشتري براي مصرف ايجاد كنيم. البته راه سومي نيز وجود دارد: توسعهي بازار و جست و جوي بازارهاي جديد؛ يعني همان انگيزهاي كه به استعمار نو منتهي شده است. (و در مباحث مربوط به مصرف ان شاءالله مفصلا بدان خواهيم پرداخت.)
قهرمان سازي يكي از اركان محتوايي تبليغات غرب و راهي است كه دولتهاي استكباري و سلاطين امپراتوريهاي اقتصادي دنيا براي تعديل و تنظيم مؤلفههاي اجتماعي در جهت تمايلات و اهواي شيطاني خويش يافتهاند.
تاريخ تبليغات سينمايي و تلويزيوني غرب با فرار از واقعگرايي در قالب شخصيتهاي مضحكي مثل لورل و هاردي آغاز ميشود و.... با عبور از مرحلهي بازسازي اسطورههاي افسانهاي يونان باستان پاي به مرحلهي قهرمان سازي در جهت بنيانگذاري نظام ارزشي سرمايهداري و تعديل و كنترل واكنشهاي رواني و اجتماعي مخالف با آن ميگذارد و در اين مرحله، بررسي قهرمانهاي مخلوق تبليغات ميتواند مسير اجتماعي غرب را در مسير قبول ارزشهاي نوين سرمايهداري به ما نشان دهد. خلق شخصيتهاي كازانوا(5)يي و ژيگولو كه مظهر كامجويي و لذتطلبي و دمغنيمتي (اپيكوريسم(6)) هستند تصادفي نيست. لفظ «كرنلي» ـ كه به نوعي آرايش مو اطلاق ميشود ـ از اسم «كرنل وايلد» هنرپيشهي قديمي آمريكايي گرفته شده است.
تأثير اين قهرمانهاي مخلوق تبليغات بر ذهن و زندگي اجتماعاتي نظير ما بسيار عجيب و حيرتانگيز است. با اينكه ما اكنون سالهاست كه از منظومهي اقمار تبليغاتي غرب خارج شدهايم، اما حضور بتهاي تبليغاتي غرب در ميان جوانان بالاشهر نشين كشور ما از گستردگي و نفوذ شيطاني فرهنگ غرب حكايت دارد. تقارن اشاعهي فيلمهاي جنايي و خلق شخصيتهايي مثل جيمزباند (٠٠٧) را با جنگ ويتنام تصادفي نيِنگاريد. حكومت آمريكا براي آماده ساختن افكار و ارواح مردم سراسر دنيا و مخصوصاً جامعهي آمريكا براي جنايات و خونريزيهايي كه در ويتنام انجام ميشد، ناچار بود كه از قهرمان سازيهاي تبليغاتي استفاده كند. اكنون نيز «رمبو» بت جديد آمريكا كه يك سرباز بازگشته از جنگ ويتنام است، همين وظيفه را بر عهده دارد.
شايد مثالهاي خودماني ملموستر باشد. در همين جامعهي طاغوتزدهي خودمان، شاه فضاي عمومي جامعه را از طريق تلويزيون و سينما و با خلق شخصيتهايي مثل «قيصر» و «ستار» و «گوگوش» و «فردين» و غيره كنترل ميكرد. چرا اينچنين است؟ چرا در اجتماع انقلابي ما با اينكه فضاي تبليغاتي جامعه مستقيماً تحت نفوذ و سيطرهي استكبار جهاني قرار ندارد، يكباره تب داغ پانك و بعد هم اپيدمي رمبو اكثر جوانان بالاشهري را بيمار ميكند و حتي دايرهي نفوذ اين بيماريها بعضاً ـ و البته بسيار محدود ـ تا پايينشهر هم گسترده ميشود؟
نگاهي به جانب مثبت قضيه نيز بيندازيم. در آغاز جنگ تحميلي و بعد از سقوط خرمشهر، آنگاه كه حضرت امام از سر صدق فرمودند:
رهبر ما آن طفل دوازدهسالهاي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.(7)
آرمان «محمدحسين فهميده» براي بسياري از نوجوانان حزباللهي ما آنچنان درخششي يافت كه هنوز هم بعد از گذشت پنج سال از آغاز جنگ تحميلي، و آن همه ناملايمات و سختيها، از بين نرفته است. اين يك گرايش فطري انسان است كه در فراراه حركت خويش در مسير زندگي، اسوههايي ـ يا به تعبير غربيها، قهرمانهايي ـ آرماني انتخاب ميكند و از آن پس همواره ميكوشد تا خود را با آن نمونههاي آرماني به طور كامل تطبيق دهد. اما نه اينچنين است كه اين جاذبهي فطري هميشه در جهات سوء عمل كند؛ تقليد كه يك نياز ذاتي بشري است از يكطرف در جامعهي شيعيان به وحدت و يكپارچگي جامعه در اطاعت از احكام شرع و عقل ميانجامد، اما از طرف ديگر، همين خصوصيت فطري تقليد (البته به معناي غير فقهي آن) كار را بدانجا ميكشاند كه اين گفته مصداق پيدا كند: «خلق را تقليدشان بر باد داد.»(8)
نقش اجتماعي و تاريخي آرمانها (ايدهآلها) بسيار عظيمتر است، چرا كه اصولاً اجتماع و تاريخ بر افراد بنا ميشود. اجتماع و تاريخ هر چند دو ماهيت كلي هستند كه به مثابه دو ارگانيسم زنده با آغاز و پايان و سير حياتي مشخص اعتبار ميشوند، اما واقعيت آنها مبتني بر وجود افراد است. جامعه و تاريخ نيز همچون افراد انساني مسير حركت خويش را در مطابقت با آرمانها (ايدهآلها)ي معيني پيدا ميكنند. اگر تمدن يونان ـ كه تمدن فعلي غرب بسط و گسترش آن است ـ با آرمان مدينهي فاضلهي افلاطون آغاز ميشود به همين علت است كه سير تاريخ و اجتماع نيز همچون افراد بشر محتاج به تصور غايات يا آرمانهايي در فراراه حركت خويش است تا آنجا كه در ميان عوام مردم نيز كه با فلسفهي يونان و مسائل آن آشنايي ندارند مدينهي فاضله به صورت يك تعبير رايج وجود دارد و هر كس در ذهن خويش از آن صورتي ساخته است. براي ما شيعيان معناي مدينهي فاضله با حكومت جهاني عدل حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) انطباق دارد و اين آرمان با مدينهي فاضلهي افلاطوني (9) زمين تا آسمان متفاوت است.
اوتوپياي (10) افلاطوني، غايت حاكميت انسان ـ به تعبير غربي آن ـ بر كرهي زمين است، حال آنكه حكومت جهاني عدل براي مسلمانان، آرماني است كه در حاكميت احكام خدا بر اجتماع بشر معنا پيدا ميكند. همين دو آرمان يا ايدهآل تاريخي است كه يكي به تمدن غرب و سيطرهي شيطاني آن در جهت تمتع هر چه بيشتر از نعمات و لذايذ دنيايي ميانجامد و ديگري به انقلاب اسلامي ايران و برپايي حكومت جهاني اسلام.
همانگونه كه فرد بشر، بدون اسوه و امام و هدف و آرمان دچار گمگشتگي و سرگرداني ميشود، جامعه و تاريخ نيز بدون آرمان غايي و مدينهي فاضله نميتواند حيات خويش را استمرار بخشد. لاجرم، همانگونه كه اسوه و امام ميزان قضاوت و داوري افراد انساني قرار ميگيرد، جامعه و تاريخ نيز ميزان خويش را از مدينهي آرماني خود كسب ميكنند. از زمان تأليف مدينهي فاضلهي افلاطون قرنها ميگذرد و در طول اين قرنها، و مخصوصاً در قرون اخير، اوتوپياهاي ديگري نيز توسط نويسندگان و فلاسفهي غربي تصوير شده، اما همهي آنها مبتني بر مدينهي آرماني افلاطون است. همهي اين اوتوپياها بلا استثنا در جست و جوي لامكان و لازماني هستند كه در آنجا خدا وجود ندارد، مرگي اتفاق نميافتد، و انسان ميتواند جاودانه بدون اينكه از مرگ و معاد و آخرت ترس داشته باشد، به كامجويي و تمتع بپردازد. اين آرمان واحد در قرنهاي مختلف صورتهاي مختلفي يافته و ايدهآل توسعهيافتگي آخرين صورتي است كه به خود گرفته است.
خوب! حالا هنگام تكفير اين حقير فرا رسيده است. به پرسش صدر بحث بازگرديم: چرا در زبان رايج سياست، جهان را به ملل توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم ميكنند؟ مگر توسعهيافتگي با مشخصاتي كه عرض خواهد شد ميتواند ميزان و معياري باشد كه جوامع بشري را نسبت بدان معنا كنيم؟ جامعهي توسعه يافته ـ به معناي غربي آن ـ چطور جامعهاي است؟
اجمالاً ميتوان گفت جامعهي توسعه يافته جامعهاي است كه در آن همه چيز حول محور مادي و تمتع هر چه بيشتر از لذايذي كه در كرهي زمين موجود است معنا شده و البته براي اينكه در اين چمنزارِ بزرگ همه بتوانند به راحتي بچرند يك قانون عمومي و دموكراتيك لازم است تا انسانها را در عين برخورداري از حداكثر آزادي (ولنگاري) از تجاوز به حقوق يكديگر باز دارد. اين توسعه كه نتيجهي حاكميت سرمايه يا سرمايهداري و اصالت بخشيدن به اقتصاد نسبت به ساير وجوه حيات بشري است محصول ماديگرايي و تبيين مادي جهان و طبيعت است.
آيا هيچ يك از اين آقاياني كه منادي توسعهي اقتصادي در جهان امروز هستند حتي براي يك بار از خود پرسيدهاند:
ـ براي اينكه جامعهاي در كمال سلامت روحي و آسايش معنوي به سر برد آيا بايد قاعده و ضابطهي مشخصي را در مصرف و تمتع از لذايذ در پيش بگيرد يا نه؟
ـ آيا انسان بايد الگوي مصرف خويش را با توجه به نيازهاي حقيقي خويش انتخاب كند؟ يا خير، بايد به حرص و آز و ولع خود براي تمتع هر چه بيشتر ميدان رشد بدهد؟
ـ آيا روح داراي اصالت است يا جسم؟
ـ آيا توسعه بايد به نيازهاي روحي انسان پاسخ بدهد؟ يا نه، فقط بايد احتياجات جسمي او را ـ آن هم بر اساس نيازهاي كاذب ـ برآورده سازد؟
ـ آيا هدف توسعه اين است كه جامعهي انساني را به تعادل همزمان روحي و سلامت جسمي برساند؟ يا نه، فقط بايد زمينهي رشد مادي را براي او فراهم كند؟
توسعهي اقتصادي آرمان پر جاذبهي عصري است كه بشر خدا را فراموش كرده و از جاودانگي روح خويش غفلت كرده است. در تقسيمبندي ملل جهان به توسعه يافته و توسعه نيافته معيار و ميزان چيست؟ توسعهي اقتصادي. به اعتقاد حقير آن بينش خاصي كه جهان را با ماده معنا ميكند ميتواند بعد اقتصادي حيات بشر را مبناي شناخت و تعريف او قرار دهد. در نظام اعتقادي ما آن توسعهاي معتبر است كه بر تعالي روحي بشر تكيه دارد و تعالي روحي بشر نيز به پرهيز از فزونطلبي و تكاثر، و منع اسراف و تبذير، و پيروي از يك الگوي متعادل مصرف منتهي ميشود، نه به رشد اقتصادي محض. بنابراين، ما ابتدائاً جهان را به توسعه يافته و توسعه نيافته تقسيم نميكنيم و اين مبنا را هم براي تقسيمبندي قبول نداريم. اما اگر سؤال را بدين ترتيب طرح كنيم كه «آيا نميتوان راهي براي توسعهي اقتصادي پيدا كرد كه مخالفتي با اسلام نداشته باشد؟» جواب اين است كه چرا، ميتوان. اما آيا طرح اين سؤال موكول بدان نيست كه ما نخست ضرورت توسعهي اقتصادي را اثبات كرده باشيم؟
هنوز تا رسيدن به اين سؤال مباحث و منازل مقدماتي بسياري لازم است كه رفته رفته ـ به اميد خدا ـ طرح خواهد شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. دربارهي هر يك از اين كلماتِ «پديده»، «ارزش»، «نظام ارزشي»، «مكتب» و غيره... سخن بسيار است كه در ادامهي فصلهاي آينده رفتهرفته بدانان خواهيم پرداخت.
4. در رسول خدا براي شما اسوهاي حسنه است؛ احزاب/ ٢١.
2. منظور از «فقر»، فقر مادي است، نه فقر ذاتي در مقابل غناي پروردگار. اين دومي همان فقري است كه حديث نبوي الفقر فخري ـ فقر افتخار من است ـ بدان اشاره دارد.
3. . Ideal
5. Casanova، جيوواني جاكوپو كازانوا (١٧٩٨ ـ ١٧٢٥)، ماجراجوي ايتاليايي؛ كنايه از فرد لاابالي و عياش. _ و.
6. Epicureanism
7. امام خميني، صحيفهي نور، ٢٢ ج، مركز مدارك فرهنگي انقلاب اسلامي، ج ١٤، ص ٦٠.
8. جلال الدين بلخي، مثنوي معنوي، دفتر دوم، حكايت فروختن صوفيان بهيمهي مسافر را... _ و.
9. بهتر است گفته شود اوتوپياي افلاطوني.
10. Utopia: مدينهي فاضله.
منبع: www.Avini.ir