امروز  شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱
یادی از پیر جبهه‎ها، حاجی بخشی
گل‎علی بابایی
شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۳۵
 
کی خسته است؟ دشمن!

۱۲ آبان ۱۳۶۲ - دره شیلر
پس از مدت‎‎ها انتظار، سرانجام لحظه موعود فرا رسیده و گردان‎‎های خط‎شکن لشکر ۲۷ محمدرسول‎الله آماده می‎شوند تا برای مرحله سوم عملیات والفجر ۴ از نقطه ر‎هایی عبور کنند. همه شادمانند و به‎خاطر لحظاتی که ماه‎‎ها انتظارش را می‎کشیدند، در پوست خود نمی‎گنجند.
همین که دستور حرکت صادر می‎شود، صدای آشنایی نظر‎ها را به خود جلب می‎کند. او می‎آید با همان ماشین پاترول لگنی خودش و با بلندگویی که بر سقف آن کار گذاشته شعار می‎دهد:
حزب‎الله... همه تکرار می‎کنند: حزب‎الله.
امام ما؟ ... حزب‎الله
بسیج ما؟ ... حزب‎الله
کی خسته است؟ ... دشمن
کجا می‎رید؟ ... کربلا
ما را هم ببرید ... جا نداریم!
و بمب خنده بچه‎‎ها که فضا را پر می‎کند.
بعد هم پاتیل حنایش را روی زمین می‎گذارد و با فریاد، خطاب به بچه‎‎ها می‎گوید:
«بیایید عزیزان من تا دستاتونو حنا ببندم که امشب شب دامادی شماست.»
همه هجوم می‎آورند به آن سمت و او با چشم‎‎هایی اشکبار کف دست هر یک از آن‎‎ها حنایی می‎گذارد و در دهانشان شکلاتی.

صبح روز ۱۳ آبان ۱۳۶۲ - کانی‎مانگا
پس از ۱۲ ساعت نبرد سخت، نیرو‎های عمل‎کننده موفق می‎شوند ارتفاعات کانی‎مانگا را فتح کنند.
در آن صبح زیبای پاییزی، خورشید آهسته آهسته از مشرق بالا می‎آمد و آفتاب صبحگاهی بر بدن‎‎های کوفته و خسته رزمنده‎ می‎نشست که ناگاه کوه‎‎ها به لرزه درآمدند. گویی قیامت برپا شده بود و زمین دهان باز کرده، در حال بلعیدن چیزی بود که بر روی آن قرار داشت.
لشکر گارد ریاست‎جمهوری عراق چنان پاتک سنگینی زده بود که گویی کوه‎‎ها دارند برمی‎گردند. محمدابراهیم همت، فرمانده لشکر ۲۷، عباس کریمی فرمانده تیپ سلمان، اکبر حاجی‎پور فرمانده تیپ عمار و سیدمحمدرضا دستواره فرمانده تیپ ابوذر، همگی فرمان مقاومت می‎دهند و نیرو‎ها را برای مقاومت تشویق می‎کنند؛ اما آتش سنگین است و مقاومت دشوار.
در همین لحظات، ماشین حاجی بخشی با همان‎ساز و برگ‎‎های خاص خودش سر می‎رسد. حاجی شعار می‎دهد، گلاب می‎پاشد و همه را به مقاومت دعوت می‎کند. نیرو‎ها شاد و خندان، هم جواب شلیک‎‎های دشمن را می‎دهند و هم حاجی بخشی را همراهی می‎کنند. حضور حاجی‎بخشی در آن بحبوحه آتش فقط روحیه است و روحیه.

۲۹ اسفند ۱۳۶۳ - چادر‎های جفیر
عملیات بدر با همه تلخی‎هایش تمام شد. حاج عباس کریمی، فرمانده لشکر، به‎همراه تعداد دیگری از فرماندهان و بسیجیان و پاسداران لشکر به شهادت رسیده‎اند.
باید با عملیاتی دیگر، شکستِ بدر جبران شود. سعید سلیمانی و سید جعفر تهرانی که رفته‎اند تا راه عبور بچه‎‎ها را پیدا کنند، هنوز برنگشته‎اند و این باعث نگرانی همه شده.
چند ساعتی بیشتر به تحویل سال نو باقی نمانده. تا ساعاتی دیگر، سال ۱۳۶۴ شمسی آغاز می‎شود. اما هیچ کس دل و دماغ درست و حسابی ندارد. همه در لاک خودشان فرو رفته‎اند و وقایع این چند روزه را مرور می‎کنند. یاد دوستان و هم‎رزمان شهیدشان دل آن‎‎ها را به درد آورده.
در چنین وضعی، دوباره ماشین پاترول حاجی بخشی سر می‎رسد و صدای بلندگویی که همه را متوجه خود می‎کند. به یک‎باره همه چیز عوض می‎شود. حزن و اندوه جایش را با شادی و شعار دادن‎‎های پرشور بچه‎‎ها عوض می‎کند و حاجی بخشی که با پاتیل بزرگ حنایش، دست و پای نیرو‎ها را حنا می‎بندد.

۲۶ بهمن ۱۳۶۴ - فاو - پایگاه موشکی
پنج روز از عملیات عظیم آبی - خاکی والفجر ۸ سپری شده. تا این تاریخ، دو مرحله از عملیات با موفقیت انجام گرفته. صدام که تصور نمی‎کرد به این راحتی بتواند بندر حساس و سوق‎الجیشی فاو را از دست بدهد، یکی از زبده‎ترین فرماندهانش را مأمور می‎کند تا نیرو‎های ایرانی را از فاو بیرون کرده و آن‎‎ها را درون آب‎‎های اروند بریزند.
سرلشکر زرهی ستاد، ماهر عبدالرشید، گوش تا گوش جاده فاو -‎ ام‎القصر را با تانک‎‎های پیشرفته تی‎-۷۲ آرایش داده و درصدد است تا با یک حمله گاز انبری، شهر فاو را پس بگیرد.
تعداد تانک‎‎ها آن‎قدر زیاد است که نگرانی را به اردوی فرماندهان خودی سرازیر می‎کند.
دشمن پاتک سنگین خودش را شروع می‎کند. هواپیما‎های جنگنده و هلی‎کوپتر‎های توپ‎دارش از هوا، تانک‎ها و نفربرهایش از زمین و توپ‎‎های سهمگین‎اش از دورتر‎ها همه اطراف و مواضع ایرانی‎‎ها را هدف قرار می‎دهند، حتی عقبه آن‎‎ها را. هر کس هر کاری بتواند انجام می‎دهد تا جلو پیشروی دشمن گرفته شود. اوضاع آن‎قدر سخت است که سیدمحمدرضا دستواره، جانشین لشکر هم آر. پی. جی به دست به شکار تانک‎‎ها می‎رود. فشار دشمن زیاد است و همین باعث اُفت روحیه نیرو‎ها می‎شود. باید برای تقویت روحیه بچه‎‎ها کاری انجام داد. اما چه‎کاری؟!
در این وضع که از زمین و آسمان گلوله و موشک می‎بارد، چه‎کاری می‎شود انجام داد؟
و در چنین گلستان آتشی است که دوباره حاجی بخشی سر می‎رسد، با سربندی بر سر و گلاب‎پاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته شکلاتی در دست.
هنوز از راه نرسیده شعار می‎دهد:
کی خسته است؟
و صدا‎هایی که از حلقوم تشنه بچه‎‎ها در می‎آید و در پاسخ او فریاد می‎زنند:
دشمن!
ساعتی بعد پاتک دشمن دفع می‎شود و نیرو‎ها و تانک‎‎های عراقی مجبور به عقب‎نشینی می‎شوند.

۲۴ دی ۱۳۶۵ - شلمچه - سه راه شهادت
در پنجمین روز از عملیات کربلای‎-۵، گردان‎‎های عمار، حبیب، مالک و مقداد از لشکر ۲۷ محمدرسول‎الله(۶)، در محاصره نیرو‎های بعثی عراق قرار می‎گیرند. هر کمکی که برای آن‎‎ها می‎فرستند، در سه‎راهی شهادت، هدف گلوله مستقیم تانک قرار گرفته و از میدان خارج می‎شود.
سه راه شهادت حالا دیگر قتلگاه همه چیز شده. از ماشین، موتور، لودر، بولدوزر و تانک گرفته تا جنازه‎‎های بچه‎‎هایی که روی زمین آن‎جا فرش شده‎اند. طوری که نیرو‎های کمکی از روی بدن‎‎های شهدا عبور کرده و پیش می‎روند.
فرماندهان لشکر داخل چاله‎ای کوچک در سمت چپ سه راه شهادت، نشسته‎اند و نیرو‎ها را راهنمایی می‎کنند.
در همین گیر و دار، سر و کله حاجی بخشی پیدا می‎شود. این‎بار نه با پاترول همیشگی‎اش، بلکه با یک لندکروز سفید رنگ. او می‎رود تا در آن جهنم ثانی به نیرو‎های در محاصره مانده روحیه بدهد.
همین که به سه راه شهادت می‎رسد با گلوله تانکی خودروی او به آتش کشیده می‎شود و در یک چشم به هم زدن، شعله‎‎های آتش است که آسمان آن‎جا را پر می‎کند. حاجی بخشی که پشت رل ماشین نشسته، سریع بیرون می‎جهد و با پتویی تلاش می‎کند تا آتش را خاموش کند و نادر نادری، داماد خود و آن دو نفر دیگر را که در داخل خودرو محبوس مانده نجات دهد. اما شعله‎‎ی آتش آن‎قدر زیاد است که کاری از دست حاجی بخشی برنمی‎آید. همان‎جا بر سر و صورت خود می‎کوبد و هم‎چنان با پتو به جنگ آتش می‎رود. لحظاتی بعد ماشین حاجی بخشی به آهن پاره‎ای تبدیل می‎شود و آن سه تن در میان شعله‎‎های آتش می‎سوزند.
حاجی بخشی که موج انفجار او را منگ کرده، بر سر زنان به‎سمت دشمن حرکت می‎کند. تا این‎که تعدادی از نیرو‎ها می‎آیند او را برمی‎گردانند و قاسم صادقی و محمد کریمی وی را سوار بر موتور تریل به عقب انتقال می‎دهند.

اسفند ۱۳۸۸ - تهران - تالار بزرگ کشور
به همت بروبچه‎‎های لشکر ۲۷ محمدرسول‎الله - مراسمی برای بزرگداشت فرماندهان شهید لشکر برگزار می‎شود.
داخل سالن چهار هزار نفره وزارت کشور، کیپ تا کیپ آدم نشسته. همه برای بزرگداشت شهیدان آمده‎اند. از هم‎رزمان شهدا گرفته تا فرزندان و خانواده‎‎های آن‎ها.
حسین مولایی مجری مراسم است و سعید جلیلی هم سخنران.
چند نفر از بچه‎‎های رزمنده به‎عنوان خاطره‎گو انتخاب شده‎اند تا خاطره «عملداران دو کوهه» را برای حضار بازگو کنند.
در اواسط برنامه، مجری اسامی تعدادی از خانواد‎ه‎‎های شهدا قرائت می‎کند و آن‎‎ها را به‎جایگاه فرا می‎خواند.
آقایان کوثری و همدانی و تعداد دیگری از فرماندهان لشکر هم به‎جایگاه دعوت می‎شوند.
در همین لحظات، در گوشه‎ای از سالن همهمه‎ای به پا می‎شود. نگاه می‎کنم، می‎بینم دو نفر زیر بغل‎‎های یک نفر را گرفته‎اند و او را به‎جایگاه می‎آورند. او را می‎شناسم. همان حاجی بخشی خودمان است. اما چرا این‎قدر شکسته و ناتوان؟!
اسلحه سمینوف را حمایل کرده و با صدایی که به سختی از حلقومش بیرون می‎آید، فریاد می‎زند:
حزب‎الله و بعد کل سالن پاسخ او را می‎دهند: حزب‎الله
امام ما؟ حزب‎الله
رهبر ما؟ حزب‎الله
کی خسته است؟ دشمن
کجا می‎رید؟ کربلا
منم ببرید جا نداریم!
اشک از دیدگان همه سرازیر می‎شود و حاجی بخشی که حالا به سختی حرکت می‎کند، با کمک چند نفر به پایین جایگاه هدایت می‎شود.
و من در گوشه‎ای از سالن، به یاد روز‎های طلایی جنگ تحمیلی می‎افتم. روز‎هایی که حاجی بخشی می‎آمد و با آمدنش روحیه شادابی و نشاط را برای‎مان به ارمغان می‎آورد.
دعا می‎کنم خداوند سایه این پیر جبهه‎‎ها و پدر دو شهید را بر سر ملت ما مستدام بدارد

منبع: پنجره
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 202787