| پاهایی که از کادر بیرون می رفت |
| آب و آتش |
| دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۰۷:۴۵ |
تقی دژاکام در وبلاگ آب و آتش نوشت:
پیش نوشت : از ابتدای هفته دفاع مقدس تصمیم گرفته بودم که یکی از خاطرات دوران جنگ را در اینجا بیاورم. قشنگی این خاطره به عکسی است که حتماً باید ضمیمه اش بشود. این عکس را به همراه همه عکسهای مختلف زندگیام در هارد اکسترنالی که چند ماه پیش خریده بودم ذخیره کرده ام اما متأسفانه تمام تلاشهایم در این روزها برای خوانده شدن این اطلاعات و اصلاً دیده شدن محتوای این هارد به نتیجه نرسیده و به همین دلیل، مجبورم این خاطره را بدون عکس اینجا ثبت کنم. اگر روزی روزگاری آن هارد احیا شد ، هم عکس مربوط را اینجا می آورم و هم خبرش را می دهم تا دوستان مراجعه مجدد داشته باشند. ان شاء الله.
و اما خاطره : اولین باری که به عنوان رزمنده به جبهه رفتم به همراه ده بیست نفر از بچه های نارمک و نظام آباد شمالی و آن حوالی بود که هم محل و هم مدرسه ای هم بودیم ؛ کسانی مثل حسن محمد رحیمی و ضرغام بهادری و محمد رضا داوودآبادی و حسین خلج و حسن و حسین قاسمی و موساوند و تقیئی و ...
اتوبوس ما که از پایگاه شهید بهشتی راه افتاده بود ، هنگامی به دوکوهه رسید که غروب بود و موقع نماز جماعت در زمین بزرگ صبحگاه پادگان. بعد از نماز ، یک جا جمع شده بودیم که یکی از برادران سپاهی آمد و بالای تویوتا رفت و گفت : آمدم برای گردان تخریب لشکر ، نیروی تخریبچی ببرم اما اولاً این نیروها باید کاملاً داوطلبانه به این گردان بیایند و ثانیاً بدانند که احتمال شهادتشان در این گردان بسیار بیشتر از گردانهای رزمی دیگر است و از همه مهمتر ، از همین لحظه که با من می آیند باید نیت خلوص کامل کنند و فقط و فقط برای خدا بیایند. هر کس دوست دارد خودش بیاید پشت این تویوتا سوار شود و رفت پشت فرمان .
حسن به ضرغام و حسین به رضا نامنی و من به آنها نگاه کردم و ناگهان بدون اینکه کسی حرفی بزند ، همه ساکهایمان را برداشتیم و دنبال حسن راه افتادیم و سوار تویوتا شدیم ؛ همه بچه های نارمک و نظام آباد شمالی و دبیرستان شهید بهشتی و مسجد جامع نارمک و مسجد امام حسین "ع". با اینکه دو نفر رفتند جلو نشستند، با این حال ما بسختی پشت آن خودرو خاکی رنگ جا شدیم که راه افتاد.
از اینکه دیدیم تویوتا به جای آنکه داخل پادگان برود، از آن خارج شد و دو سه کیلومتر ادامه داد فهمیدیم توی پادگان نخواهیم بود و به جایی رفتیم که ده دوازده چادر کوچک که به آن خیمه می گفتند در اطراف و یک چادر بزرگ در وسط داشت که مسجد گردان محسوب می شد.
همان شب ، ما را هشت تا هشت تا توی این خیمه ها فرستادند . اما موقع خوابیدن ، محمد رضا داوود آبادی که قد بسیار بلندی داشت نمی توانست پایش را دراز کند و راحت بخوابد. به همین دلیل ، به طول خیمه خوابید و ما همه به عرض.
فردا صبح اولین کلاس آموزش تخریب با آموزش مین ها شروع شد و ما با «مین گوجه ای» که کوچکترین مین بود آشنا شدیم . فرمانده می گفت : مین گوجه ای کسی را نمی کشد و فقط پاهایش را قطع می کند.
موقع ناهار و نماز ، به شوخی به محمد رضا گفتیم تو باید بروی روی یکی از این مینهای گوجه ای تا قدت اندازه ماها شود و توی خیمه جا بگیری! و خندیدیم.
**
یک ماه بعد عملیات خیبر شروع شد و پس از پایان عملیات با خبر شدیم که محمد رضا هر دو پایش را بر اثر اصابت گلوله توپ مستقیم از دست داده است و به تهران منتقل شده است .
یک هفته پس از عملیات ، به همه مرخصی دادند و ما به عیادت محمد رضا رفتیم . وقتی او را دیدیم اشک در چشمهایمان جمع شده بود و بعضی هم بشدت گریه می کردند. اما محمد رضا حرفی زد که نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم : داد می زد کف پاهایم می خاره و نمی دانم هنوز نفهمیده بود که پاهایش قطع شده است یا نه ، اما همه ما را به یاد شوخیهایی انداخت که با او می کردیم : محمد رضا ! قد تو فقط با مین گوجه ای اندازه می شود و بس ! اما بعثیهای نامرد سیستم قد او را خیلی تغییر داده بودند با گلوله توپ مستقیم ...